در حال بارگذاری ...

آزاداندیشی علامه طباطبایی(1)

(مصاحبه با روزنامه جمهوری اسلامی23890)

آزاداندیشی علامه طباطبایی(1)

(مصاحبه با روزنامه جمهوری اسلامی23/8/90)

 

DSC00513e.jpg

* علامه طباطبایی یکی از نوادر دوره ما محسوب می شود که ابعاد شخصیتی مختلفی دارد، یکی از ویژگی های بارز ایشان آزاد اندیشی است که علاقه مندیم در این رابطه ارزیابی خودتان را بیان بفرمایید.

* بنده خیلی با این تعبیر آزاداندیشی موافق نیستم و این ترکیب را نمی پسندم. علتش هم این است که اندیشیدن ذاتاً فعالیتی است که قید بردار نیست و نمی شود تصور کرد که بدون آزادی، امکان تفکر وجود دارد. لذا اگر مفهوم این تعبیر این باشد که ما دو نوع از اندیشیدن و فکر کردن داریم، یکی اندیشه توأم با آزادی و دیگری اندیشه بدون آزادی، این تصور خطا است، چون آنجایی که آزادی وجود ندارد، اندیشه وجود ندارد. نه این که اندیشه وجود دارد، بدون آزادی. اندیشیدن و فکر کردن مثل یک پرنده ای نیست که انسان بتواند آن را در قفس نگهداری بکند که پرنده باشد و در عین حال در قفس باشد بلکه مثل تنفس است که اگر مجرای آن را گرفتی تنفس وجود ندارد و تحقق پیدا نمی کند. به هر حال امر اندیشه و اندیشیدن دائر مدار بین نفی و اثبات است. یا آزادی هست و اندیشه هست، و یا آزادی نیست و اندیشیدن هم نیست و منتفی است. و هر مقدار که فرصت و مجال برای اندیشیدن کم شود و محدودیت اعمال بشود، در واقع اندیشه از بین می رود و می میرد و دیگر به مقصودش نمی توان امیدی داشت لذا اساساً اندیشیدن، قابل اینکه به او برنامه ای القاء بشود، چارچوب در اختیار او قرار گیرد، برای او مرزی مشخص بشود؛ نیست. فهمیدن، متوقف بر این است که برای او محدودیتی ایجاد نشود و فهم برای اینکه کار خودش را انجام بدهد باید کاملاً آزاد باشد.

ما حتی در قرآن کریم هم می بینیم که وقتی انبیاء الهی با مخالفینشان بحث می کردند، آنجایی که پای بحث و گفتگو در میان است، این که من حق هستم را نادیده می گیرد و کنار می گذارد. یک تعبیری در قرآن از زبان بعضی از انبیاء هست که: «إِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلى‏ هُدىً أَوْ فی‏ ضَلالٍ مُبین؛ ما یا شما بر هدایت یا در ضلالت آشکارى هستیم‏‏» نمی گوید من بر هدایتم و شما بر گمراهی. اگر این مقدمه مورد توافق قرار بگیرد که من بر هدایتم، شما هم گمراه هستید، بحثی وجود ندارد. بحث و گفت وگو وقتی اتفاق می افتد، که اینکه من بر حقم، شما بر باطل هستید؛ کنار گذاشته بشود. صحبت کنیم ببینیم چه کسی برحق است، چه کسی بر باطل؟ اگر از پیش نرخ تعیین شده باشد که حقیقت همین است که در نزد من است، پس چرا بحث بکنیم، بحث کردن ندارد؟! لذا نرخ گذاری به طور کلی در باب مسائل فکری امکان پذیر نیست.

* در عین حال ما می بینیم برخی ها با این که در شأن قابل قبولی از مسائل علمی هستند یا جزء متفکرین به حساب می آیند ولی در مقام اندیشه برای خودشان خط قرمزهایی قائلند، مصالحی در نظر می گیرند و حرّیت ندارند؟

* این که در جامعه چیزهایی مصلحت نباشد و جلوی ابرازش گرفته بشود یک چیز است و این که به لحاظ اندیشیدن و فکر کردن، هیچ خط قرمزی وجود نداشته باشد، چیز دیگر. کتاب توحید صدوق رضوان الله تعالی علیه که شاید بزرگترین مجموعه روایی ما در مسائل اعتقادی باشد را وقتی انسان مرور می کند، می بیند سؤالات زیادی از ائمه در مسائل اعتقادی شده و بحث و گفتگوهای فراوانی صورت گرفته، اما موردی پیدا نمی شود که حضرت فرموده باشند این سؤال را نباید کرد، این خط قرمز است و شما از آن خط قرمز عبور کردید. ممکن است ورود شخص خاصی به این مسائل، به خاطر اینکه ظرفیت فهم یک مطلب را ندارد، برای خودش دشواری زا باشد و ارشاد بشود که وارد این مسائل نشود، اما این که شرع خطی قرار داده باشد که اینها جزء مسائلی است که کسی نباید بفهمد و یا فهمیدنش اختصاص به افراد خاصی دارد، نیست. این خط قرمزها در مقام بحث و گفت و گو و فهمیدن به طور کلی وجود ندارد.

بله اگر منظور این باشد که آزادی شعب و شاخه های مختلفی دارد؛ آزادی های شخصی، فردی و آزادی  های اجتماعی و سیاسی و یکی هم آزادی در مسائل فکری، این تقسیم بندی معقول است اما بیش از این اگر بخواهیم خودِ اندیشیدن را مَقسم قرار بدهیم که بعضی ها در اندیشیدن آزادند اما برخی آزاد نیستند؛ این تقسیم وجود ندارد.

*پس در این مقام تفاوت علامه طباطبائی با دیگران در چیست؟

* مرحوم علامه طباطبائی رضوان الله تعالی علیه، امتیازات زیادی دارد هم به لحاظ علمی در تفسیر قرآن، در فلسفه، حدیث، فقه، اصول فقه و ... و هم در مسائل عملی و معنوی که اهل اخلاق و معنویت و سیر و سلوک بود. اما به نظر بنده در میان همه این کمالات و امتیازات، مرحوم علامه به معنای واقعی شخصیتی است که از موهبت اندیشیدن با همان لازمه آزاد بودن برخوردار بودند و از این نظر در مقایسه با بسیاری از علمای اسلامی دارای امتیاز و برتری هستند.

* علامه در این زمینه چه ویژگی های دارند که دیگران نداشتند و یاکمتر داشتند؟

*ویژگی اول علامه این است که وقتی در بحث های عقلی مثل مباحث فلسفی وارد می شود اهل تعبد و تسلیم نیست. علامه طباطبائی اسفار یا بعضی از آثار فلسفی دیگر را تدریس کرده اما نوع تدریس علامه با بسیاری از برخوردهایی که مدرسین دیگر دارند، متفاوت است. معمولاً مدرس وقتی یک متن فلسفی را درس می دهد در مقام تقریر و بیان نظر مؤلف است به این که مثلاً صدرالمتألهین چه گفته است. در بسیاری از درس های فلسفه این جوری نیست که استاد خودش اندیشه و تفکر فلسفی داشته باشد، حداکثر این است که کلام یک فیلسوفی را در یک کتابی می تواند به خوبی عرضه و ارائه بکند. استاد فلسفه زیاد است اما وقتی یک متنی را می خواند فقط و فقط در صدد این است که عبارت را صحیح بخواند و آن را صحیح ترجمه کند و توضیح بدهد. بیشتر از این نمی تواند با یک فیلسوف درگیر بشود، خودش را در مقابل یک فیلسوف به منزله یک شاگردی می بیند که دوزانو زده و دارد گوش می کند که او چه گفته و آنچه را که می شنود به دیگران منتقل می کند.

اما تدریس و برخورد علامه با آثار فلسفی، مبتنی بر این نوع تدریس نیست. حواشی فراوانی که ایشان بر کتاب اسفار دارد نشان می دهد که ایشان اهل نظر است، اهل فکر است و دریافت خودش را از یک مسئله فلسفی می گوید، نه دریافت ملاصدرا را. لذا ایشان به معنای واقعی اهل اندیشیدن در مسائل فلسفی بود و تدریس او توأم با تحقیق بود.

ویژگی دومی که می تواند نشان بدهد علامه چقدر از موهبت آزاداندیشی برخوردار است، این که در بحث های نقلی هم اهل تسلیم نیست. یک موقع ما در فقه به یک خبر ثقه می رسیم و شرایط حجیت را در او می بینیم و فقیه بر مبنای اینکه خبر ثقه را حجت می داند، بر طبق آن فتوا می دهد و تسلیم می شود. این در فقه درست است چون حجیت خبر ثقه در احکام شرعی به اثبات رسیده است اما علامه طباطبائی معمولاً وارد قلمرو مباحث فقهی نمی شود. در تفسیر المیزان هم معمولاً وقتی به بحثی می رسد که وجهه فقهی پیدا بکند احاله به فقه می دهد اما آنجایی که در مباحث اعتقادی، معارف قرآن، گاه در مباحث تاریخی و در مباحث تفسیری وارد می شود، بر خلاف فضای موجودی که در میان بسیاری از حوزویان هست که وقتی به روایت رسیدند از حرکت فکری عاجز می مانند و متوقف می شوند.

علامه طباطبائی این طوری نیست. جهتش این است که علامه، قائل به حجیت خبر واحد در قلمرو مسائل اعتقادی و فکری نیست و حتی در مسائل تفسیری هم قائل به حجیت خبر ثقه نیست مگر اینکه به استنباط یک حکم شرعی برگشت کند. علامه طباطبائی به دلیل اینکه خبر واحد را حجت نمی داند خیلی آزاد و راحت وارد می شود و بحث می کند و تعبد و تسلیم در این قضایا نسبت به ایشان دیده نمی شود. بله در صورتی که قرائنی بر صحت روایت وجود داشته باشد، مثلاً مضمونش مطابق با قرآن باشد یا شواهد عقلی وجود داشته باشد، روایت را می پذیرد اما اینکه به طور کلی، دربست خودش را در اختیار روایات قرار داده باشد چنین رویه ای ندارد لذا میدان برای بحث و تأمل و درگیر شدن با روایات و وجوه و احتمالات، آن گونه که برای علامه طباطبائی فراهم هست برای دیگران فراهم نیست. آنها دائماً دنبال این هستند که مسئله ای، حتی مسائل غیر فقهی را به استناد یک روایتی حل بکنند اما علامه طباطبائی اصلاً چنین دغدغه ای ندارد، چون ذاتاً آن را حجت نمی داند.

*اگر ممکن است به برخی از موارد طرح این مسأله اشاره بفرمایید؟

*مرحوم علامه این مطلب را مکرراً در تفسیر المیزان مطرح کرده است، مبنای ایشان این است که در روایات مربوط به احکام، "وثوق نوعی" لازم است و بدون وثوق شخصی هم باید به خبر ثقه اعتماد کرد ولی در مسائل دیگر از قبیل مسائل اعتقادی یا تاریخی "وثوق کامل شخصی" مورد نیاز است لذا روایت باید محفوف به قرائن مفیدعلم باشد در جلد هشتم صفحه141 و در جلد دهم صفحه351 این نظریه را مطرح کرده اند. علاوه بر آن همین بحث در کتاب «قرآن در اسلام» هم مطرح شده است.

*علامه طباطبایی نسبت به اجماع در غیر مسائل فقهی هم همین بی اعتمادی را داشتند و خود را مقید به اجماعات علمای گذشته نمی دانستند؟

*اتفاقاً همین طور است در مباحث کلامی، استناد به اجماع خیلی رایج است، ولی علامه حتی اجماع محصّل را هم "دلیل ظنّی" می دانست یعنی اگر فرضاً بتوان نظر تک تک علمای گذشته را به دست آورد و همه آن ها اتفاق نظر در مسئله ای داشته باشند باز هم در مسئله ای که نیاز به یقین است نمی توان به چنین دلیلی استناد کرد. اجمال نظر ایشان در تفسیر المیزان جلد دوازدهم صفحه 112 ببینید.

*ببخشید! بحث از ویژگی های آزاد اندیشی علامه بود، اگر در این باره مطلبی باقی مانده تکمیل بفرمایید.

*ویژگی سوم از آزاداندیشی علامه طباطبائی این است که آقای طباطبائی یک شخصیت معنوی بود، اهل سیر و سلوک هم بود، تحت تربیت یک شخصیت معنوی بزرگ، مرحوم آقای قاضی هم قرار داشت اما در عین حال علامه شخصیتی نبود که نسبت به آنچه که دیگران به عنوان محصول سیر و سلوک خودشان و مکاشفات خودشان ارائه می کنند حالت تعبد و تسلیم داشته باشد. اینکه شخصی بگوید به من این گونه القاء شده، به چنین دریافتی رسیده ام، من چنین کشف و شهودی داشته ام،برای ما چه حجیتی دارد؟ علامه طباطبائی مبنائاً امکان مکاشفه را ردّ نمی کند اما در عین حال سر تسلیم هم در برابر این ادعاها فرو نمی آورد.

من اینجا یک نکته ای را عرض بکنم که شاید شنیدن آن برای شما خالی از لطف نباشد؛ علامه علاوه بر درس عمومی، یک درس های خصوصی هم برای برخی از اعاظم شاگردان خودشان داشتند. در آن جلسات خصوصی که معمولاً در آخر هفته برقرار می شد، علامه بحث های مختلفی ارائه می کردند. برخی از شاگردان ایشان از ایشان درخواست کردند که برخی از متون عرفانی را در همان جمع خاص برایشان تدریس کند. از جمله متونی را که از ایشان درخواست کردند که تدریس بکنند شرح فصوص بود که متنش از ابن عربی است و شرحش از قیصری. و این کتاب به عنوان یک کتاب درسی برای کسانی که می خواهند با عرفان نظری آشنا بشوند مطرح بوده است و محل بحث بوده است. اما علامه نپذیرفت که این کتاب را تدریس کند. فرموده بودند کتابی که نتوان با استدلال درباره محتوا و مضمونش صحبت کرد و نظر داد و فقط یکسری از ادعاها مورد بحث واقع شود، من چنین کتابی را تدریس نمی کنم. ما چگونه می توانیم این جور متن را بخوانیم، مگر اینکه فقط تسلیم باشیم و تعبد داشته باشیم لذا حاضر به تدریس این کتاب نشد. به جای آن، تمهید القواعد را تدریس کردند که در باب توحید، یک کتاب کاملاً استدلالی است.

* این اشکال ایشان نسبت به کل عرفان و اخلاق نظری عمومیت دارد.

* تفاوتی نمی کند، لذا علامه طباطبائی به این شکل با تدریس عرفان نظری، آن هم در متونی که صرفاً متکی به مشاهدات یک شخص است، نظر موافقی نداشتند. اگر شخص بخواهد بداند که مؤلف کتاب، مثلاً ابن عربی، چه گفته است؟ حرفی نیست اما بعد از اینکه دانست که او چه می گوید، راه داوری درباره اینکه آنچه را که او می گوید درست است یا درست نیست، به لحاظ بحث نظری مسدود است. چون او دارد مشاهدات خودش را گزارش می کند و علامه به این مباحث در مقام درس ورود پیدا نمی کند. این که شخص می تواند با سیر و سلوک به مشاهداتی برسد، ربطی به جلسه درس و مباحثه علمی ندارد و در کلاس نمی شود آنها را مورد بحث قرار داد.

* می توان نتیجه گرفت که علامه با عرفان و اخلاق نظری موافقتی نداشتند؟

* با عرفان به معنای اینکه شخص سیر و سلوک بکند و به مشاهداتی برسد، موافق بودند و خودش هم اهلش بوده است. با عرفان نظری در آنجایی که مبتنی بر نوعی از استدلال است و آن مشاهدات را می توان برهانی کرد، از قبیل آنچه را که در کتاب تمهید القواعد است موافق بوده و تدریس هم کرده است اما آنچه را که الان شایع است یعنی تدریس یک متنی که حکایت از مشاهداتی می کند و ما برای بررسی این ادعاها ابزاری در اختیار نداریم؛ قبول نداشتند. اخوی ایشان مرحوم سید محمدحسن الهی، شرح فصوص را تدریس می کرده و بعضی از شاگردان علامه به درس او رفته بودند و علاقه داشتند ولی ایشان قبول نکردند. علامه معتقد بود بنیان فکری انسان را برهان تشکیل می دهد و کسی که می خواهد درست فکر بکند، باید بداند که برهان چیست. لذا به جای اینکه شاگردان خودشان را در آن وادی تشویق و ترغیب بکنند، به وادی برهان می بردند؛ایشان برهان شفا را تدریس کردند ولی شرح فصوص را برای خواص از اصحاب خودشان هم تدریس نکردند.

* پرسشی که در اینجا مطرح می شود این است که آیا علامه فقط در مسائل نظری و علمی، این آزادی و حرّیت را داشتند یا در مسائل اجتماعی هم از این آزادی و حریّت بهره مند بودند؟ چون اینها با همدیگر ملازمه ای ندارد. بعضی ها در مباحث فکری، فلسفی و علمی، آدم های حرّی هستند، کاملاً نقادانه وارد می شوند، ابتکار و خلاقیت دارند، آراء جدید و نو ابراز می کنند اما نسبت به مسائل اجتماعی و سیاسی و آنچه که در جامعه می گذرد، ورودی ندارند و یا اگر ورودی هم دارند، اهل تعبد و تسلیم هستند؟

* نه، علامه طباطبائی بر خلاف ظاهر بسیار آرامی که داشت و در رفتار و در گفتارش هم این متانت، خیلی به چشم می خورد اما به لحاظ اندیشه های اجتماعی هم بسیار مرد آزادی بوده است. نکاتی که از فرمایشات ایشان استفاده می شود، انصافاً نشان دهنده این است که علامه در مسائل اجتماعی، فردی صاحب نظر است و امتیازاتی دارد. یکی دو نمونه را خدمت شما عرض می کنم:

نمونه اول این است که یک بحثی از قدیم الایام در علوم اجتماعی و سیاسی مطرح بوده و آن تعارض و تزاحمی است که بین آزادی و امنیت پیش می آید. در شرایطی که یک محیط، محیط بسته ای است و خفقانی در جامعه حاکم است، مردم با یک تزاحم از نظر تکلیف مواجه می شوند و آن این است که یا باید وضع نظام استبدادی را به هم بریزند که بی نظمی ایجاد می شود، هرج و مرج اتفاق می افتد و عوارض و مخاطراتی برای جامعه به همراه دارد؛ یا باید سکوت و تحمل کنند که این هم ظلم است و بیداد است. در دوران امر بین این دو مطلب، معمولاً گرایش بسیاری علمای اسلامی این است که اگر خطر و ضرری است نباید وارد میدان مبارزه شد. چون اگر حکومت تضعیف ویاساقط بشود، آشفتگی، هرج و مرج در جامعه پیش می آید و ناامنی ایجاد می شود.

لذا به بحث های امر به معروف که مراجعه بکنید این مطلب را می بینید که معمولاً توصیه به این می شود که جایی که خطر است وارد نشوید، اوضاع را به هم نریزید، هرج و مرج پیش می آید، ناامنی و فساد به وجود می آید، فتنه ایجاد می شود. لذا دعوت می کنند به اینکه تحمل بکنید و حفظ امنیت بر مبارزه و رفع ظلم تقدم دارد. این گرایش غالب است، البته در اهل سنت قوی تر است، اما به نظر بنده در شیعه هم وجهه غالب است. از این رو می بینیم در تاریخ شیعه به آن نسبتی که متون دینی ما تشویق و ترغیب به مبارزه باظلم کرده اند، قیام و انقلاب اتفاق نمی افتد. قاعدتاً ما باید بیش از این نهضت و قیام می داشتیم و علمای ما باید به میدان می آمدند که در آن حد نیست. به علت این است که تقدم ارزش امنیت بر عدالت را پذیرفتند. می گویند در صورت قیام، امنیت را از دست می دهیم، معلوم هم نیست چه چیزی گیرمان بیاید لذا باید امنیت را حفظ کرد. با این نگرانی جلوی حرکت های اجتماعی گرفته می شود.

اما مرحوم آقای طباطبائی از نادر افراد در بین علمای ما است، که معتقد است پیه ناامنی و فتنه و هرج و مرج را به تن بمالید و ناامنی را بپذیرید اما تسلیم نشوید تا در نهایت به آزادی و امنیت برسید. این مطلب را ایشان در تفسیر المیزان مطرح فرموده اند. بعد از اینکه روایتی را از پیغمبر اکرم(ص) نقل می کنند؛ که از رسول اکرم(ص) سؤال کردند: در برابر حاکم سوء، بجنگیم یا نجنگیم؟ نسبت می دهند که پیغمبر(ص) فرمودند که نه. «علیهم ما حُمِّلوا و علیکم ما حُمِّلتم» آنها گناهانشان به گردن خودشان است، باری که بر دوش آنها است بر دوش شما قرار نمی گیرد. بعد علامه در ذیل این روایت اضافه می کنند که نه، اسلام اجازه نمی دهد که انسان تحت ولایت ظالم برود و سکوت در برابر آنها از نظر شرع جایز نیست:

«قد اتضح بالأبحاث الاجتماعیة الیوم أن استبداد الولاة برأیهم و اتباعهم لأهوائهم فی تحکماتهم أعظم خطرا و أخبث أثرا من إثارة الفتن و إقامة الحروب فی سبیل إلجائهم إلى الحق و العدل‏»(المیزان، ج15، 158)

امروز در پرتو بحث های اجتماعی و علوم اجتماعی، روشن شده که خطر استبداد ولات و آثار ناگوارش بیش از این است که فتنه و آشوبی اتفاق بیفتد و مردم درگیر بشوند. ادامه استبداد ضرر و زیان بیشتری دارد تا بگوییم جامعه به هر حال استبداد را تحمل می کند، برای اینکه شورشی اتفاق نیفتد، ناامنی نشود، خطری پیش نیاید. نه، استبداد فسادش بیشتر است. شما با به میدان آمدن، یک مرحله ای از فتنه و ناامنی و به هم ریختن اوضاع و احوال و از بین رفتن نظم را تجربه می کنید ولی بعد جامعه به ثبات و استقرار بر می گردد و مردم از این دوره ناامنی عبور می کنند. اما اگر همیشه بگویند امنیت باید حفظ بشود و دعوت به سکوت و آرامش بکنند، نظام های استبدادی هر روز استحکام بیشتری پیدا می کنند و عوارض بیشتری را خواهند داشت.

این مطلبی که آقای طباطبائی اینجا دارد، حرفی نیست که هر عالم دینی گفته باشد. نادر علمایی هستند که این مطلب را می گویند. شما به خصوص در همین ابواب امر به معروف و نهی از منکر که نگاه بکنید، معمولاً رویه بر این نیست. غالباً عکسش از طرف فقهاء و علماء توصیه می شود. در اهل سنت مسئله روشن تر است که دعوت به سکوت می شود. حساسیت آقای طباطبائی به مسئله استبداد و آثار استبداد، حساسیت بسیار بسیار بالایی است. وجهی ندارد که مرحوم علامه طباطبائی در تفسیر به این مسائل ورود پیدا بکند، می تواند مثل بسیاری از تفاسیر دیگر که نوشته می شده، به بررسی مضمون و محتوای مستقیم آیات بپردازد و عبور بکند. اینکه مکرر در تفسیر المیزان نسبت به شیوه های استبدادی بحث و اظهار نظر می کند، نشان دهنده همان روحیه ای است که در خود ایشان وجود دارد و ایشان را وادار می کند به اینکه در این میدان ها وارد شود.

ایشان در جلد دوم تفسیر المیزان هم این مطلب را دارند که از نظر زمان تألیف، قبل از سال 1340 می باشد. علامه می گویند حکومت های استبدادی از شیوه های مختلفی مثل زندانی کردن و تبعید کردن استفاده می کنند برای اینکه محیط را آرام بکنند. برای اینکه مخالفین را سرکوب بکنند، زورگویی می کنند. بعد ایشان می فرمایند ولی به هر حال حکومت استبدادی غیر قابل دوام است:

« قد دل التجارب و حکم البرهان على أن الکره و القسر لا یدوم، و أن سلطة الأجانب لا یستقر على الأمم الحیة استقرارا مؤبدا، و إنما هی رهینة أیام قلائل‏»(المیزان، ج2، ص186)

یعنی هم تجربه نشان داده، هم برهان و استدلال حکم می کند که حکومت مبتنی بر زور قابل دوام نیست. بعد ایشان این مطلب را مطرح می کنند که اگر ملتی، ملت زنده ای باشد به هر حال این دولت های دست نشانده و حکومت های استبدادی، به زودی دورانشان تمام می شود و نمی توانند حکومت پایداری را داشته باشند. در تفسیر المیزان این نوع مضامین با همین یک سطر و دو سطر، فراوان مطرح شده که نشان دهنده حساسیت خاص ایشان است.

 

ادامه دارد ... 


نظرات کاربران