در حال بارگذاری ...

تفسیر قرآن_ آیات فقهی1

سوره حمد، آیه(1)، توضیحات آغازین

تفسیر قرآن- آیات فقهی، جلسه اول، 1390/10/13

 

سوره حمد، آیه(1)[1]

توضیحات آغازین

 

در این جلسات هدف ما این است که به خواست خدا قرآن را مطالعه کنیم و ببینیم از هر آیه چه احکامی را می شود استفاده کرد. «حکم» در اینجا اعم از این است که جنبه ی تکلیفی داشته باشد یا جنبه ی وضعی و جنبه ی تکلیفی اعم است از اینکه حکم الزامی باشد یا غیر الزامی.

جایگاه قرآن در طبقه بندی منابع فقهی

به نظر می رسد که تا به حال، نه در تفاسیر، این نگاه به آیات قرآن بوده و نه در کتابهایی که به عنوان آیات الاحکام نوشته شده، این نگاه به همه آیات تعمیم داده شده است. بلکه برخی آیات که مشتمل بر احکام است(حدود پانصد آیه) گزینش شده و درباره آن بحث و بررسی صورت گرفته است. اما اولا مطالعه کردن مجموعه ی آیات قرآن، این تعداد را بسیار بیشتر می کند و ثانیا چه بسا، لحن آیات از نظر بیان احکام، تفاوت هایی با لحن روایات از نظر بیان احکام داشته باشد که این مسأله با مراجعه به آیات روشن می شود.

به هر حال این سبک و روش دارای فوایدی هست که اگر خداوند لطف کند و توفیقی وجود داشته باشد، در ضمن مباحث این فوائد خودش را نشان خواهد داد و به حسب اعتقاد بنده یک تغییری در باب استنباط احکام به این وسیله اتفاق می افتد؛ چون ما معتقد هستیم که برای استنباط احکام، مرتبه ی هر دلیل باید حفظ بشود و مرتبه و درجه گذاریِ صحیح که به نوعی ارزش گذاری هم هست به این شکل است:

در سطح نخست آیات قرار دارد و بعد روایات و بعد کلمات فقها. این سبکی که معمولا در بین فقهای ما رایج است که برای طرح مسأله از کلمات فقها شروع می کنند، روشی معکوس است. درست آن است که از آیات شروع شود و آیات حتی بر روایات هم مقدم هستند. چرا که اولا روایات ما از نظر سند ظنی است و در فضای روایات ما همه اش با خبر واحد کار می کنیم. در حالی که آیات از این جهت قطعی است. ثانیاٌ روایات ما غیر از اینکه خبر واحد است مشکلات زیادی دارد. یکی از مشکلات نقل به معناست. راویان ما در نقل روایات مقیّد به نقل دقیق لفظ نبوده اند و این روش موجب تعارضات زیادی در روایات شده است که نتیجه اش این شده که وقتی وارد روایات می شویم، کمتر مسئله ای است که روایاتش اختلاف نداشته باشد. این اختلافات اگرچه گاهی از اوقات به دلیل این است که اطلاق و تقیید وجود دارد، اما در بسیاری از موارد اصلا تعارض وجود دارد. این پرسش که ریشه تعارض تقیه بوده یا جهات دیگری باعث تقیه شده است، در جای خود نیاز به پاسخ مناسب دارد، اما به هر حال این مشکلات و مسائل در مورد قرآن کریم مطرح نیست که مثلا در مواردی لازم باشد بگوئیم فلان آیه را باید حمل بر تقیه نمود. به هر حال روایات ناظر به آیات است و آنچه محور اصلی است، آیات است. کلمات فقها نیز ناظر به روایات ما است.

فاصله گرفتن فقه رایج از قرآن

پس اگرچه چینش طبیعی این گونه است، ولی فعلا از جهت عملی کار به اینجا رسیده است که معمولا علما فقط به روایات مراجعه می کنند، و وقتی ملاحظه می کنید می بینید کمتر بحثی درباره آیات اتفاق افتاده است. این روش تا جایی پیش رفته که مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان می فرماید: اگر قرآن را از استنباط فقهای ما حذف کنیم هیچ اتفاقی نمی افتد و همین فقه موجود همین طوری که هست باقی می ماند و هیچ فتوایی جا به جا نمی شود. یعنی اگر کلّ قرآن هم از فقه کسر بشود، هیچ چیزی تغییر نخواهد کرد، چون ما در آیات قرآن به یک کلیاتی استناد می کنیم که این کلیات اگر از قرآن هم نباشد، از خود روایات استفاده می شود لذا در فقه، بود و نبود قرآن عملا نقشی ایفا نمی کند. این در حالی است که ما بسیاری از مسائلمان را به هر حال باید با قرآن کریم حل بکنیم و قرآن دلالت هایی دارد که مورد توجه نیست.

بررسی استحباب افتتاح امور با «بسم الله الرحمن الرحیم»

کار را از سوره مبارکه حمد شروع می کنیم. درباره «بسم الله الرحمن الرحیم» اول نکته ای که مطرح می شود این است که فقها فرموده اند: افتتاح به «بسم الله الرحمن الرحیم» مستحب است. برای همه امور هر کاری را به نام خدا آغاز بکنید. سؤال این است که از این آیه شریفه «بسم الله الرحمن الرحیم» چنین حکمی قابل استنباط هست یا نیست؟ فعلا ما به این مطلب کاری نداریم که اگر روایت داشته باشیم که کار خودتان را با «بسم الله الرحمن الرحیم» آغاز کنید، با استناد به آن روایت این حکم ثابت می شود. بلکه سخن در این است که آیا این آیه نیز چنین حکمی را اثبات می کند یا خیر؟ آنچه در این آیه است این است که حق تعالی سُوَر قرآنیه و از آن جمله سوره حمد را با «بسم الله الرحمن الرحیم» آغاز کرده است، حالا سؤال این است که آیا از «بسم الله» که خدا در آغاز این سوره قرار داده، می شود این را استفاده کرد که پس ما هم هر کاری که می خواهیم آغاز کنیم با «بسم الله الرحمن الرحیم» باشد؟ آیا این قابل تعمیم است یا نه؟ آیا خود آیه دلالت بر چنین چیزی دارد یانه؟

قاعده «تأسّی به خدا»

برخی از علمای بزرگ این مطلب را پذیرفته اند وگفته اند ما به خدا تأسّی می کنیم. تأسّی فقط به پیغمبر نیست که «لکم فی رسول الله أسوة حسنة»[2]، بلکه همان طوری که می شود به پیغمبر تأسّی کرد، می شود به خدا هم تأسّی کرد. به تعبیر دیگر اینها می خواهند بگویند که برای انسان پسندیده است که «خداگونه» عمل کند و کار خدایی بکند. پس استنباط از این آیه متوقف است به قبول یک کبری تا ضمیمه ی به این صغری شود، آن کبری و صغری این است که تأسّی نسبت به فعل حق تعالی پسندیده و ممدوح است و فعل حق تعالی این است که کارش را با بسم الله آغاز کرده، پس بسم الله برای ما هم در افتتاح کار پسندیده است، به جهت تأسّی. ولی سوال در این است که آن کبری را چه طوری باید اثبات کرد؟ به هر حال شما برای تأسّی به پیغمبر به یک آیه استناد می کنید که خدا فرموده است که پیغمبر اسوه است، یا در نهج البلاغه امیرالمؤمنین دارند که «فَتَأَسَّ بِنَبِیِّکَ‏ الْأَطْیَبِ الْأَطْهَرِ(ص) فَإِنَّ فِیهِ أُسْوَةً لِمَنْ تَأَسَّى»[3] که دستور به تأسّی است، یا به شکل موردی خود حضرت رسول(ص) فرموده «صلوا کما رأیتمونی أصلی». این موارد مجموعا دلیل تأسّی نسبت به رسول اکرم هستند، اما آیا نسبت به خدا به صورت کلی می شود گفت که ما می خواهیم مثل خدا عمل کنیم؟ کلّیّت این کبری به کجا بند است؟ این حرف، حرف سنگینی است. ما می دانیم که خدا خیلی کارها کرده، و خیلی کارها می کند، یک موقع اراده می کند شهری را کُن فیکون کند مثلا به این دلیل که ساکنانش فاسد یا فاسق بودند و خدا اراده می کند که «فَدَمَّرناها تَدمیراً»[4] حالا فرض بگیرید که ما یک همچون قدرت و توانایی داشته باشیم که بتوانیم اینچنین کارهایی انجام بدهیم و ابزارش در اختیارمان باشد، آیا ما هم می توانیم و مُجازیم از این نمونه کارها بکنیم؟! آیا این می تواند به عنوان یک قاعده کلی به اثبات برسد که ما می خواهیم مثل خدا عمل کنیم؟ اثبات این قضیه کار مشکلی است.

البته آقایان عُرَفا در این زمینه مطالبی دارند و فرمایش ایشان این است که انسان مظهر اسماء الاهی قرار می گیرد. یک اسم «علم» است که در انسان ظهور و تجلی پیدا می کند، یک اسم «حیات» است، یک اسم قدرت است، یک اسم جبّار است، منتقم است، همه این اسماء در انسان ظهور و تجلی پیدا می کند و انسان مظهر اسماء الاهی می شود، و «تَخَلَّقوا بِاَخلاقِ اللهِ» به ما می گوید که اخلاق الهی را شما هم در خود پیاده کنید، انسان هم خلیفة الله است، عنوان خلافت هم همین را اثبات می کند. جانشینی به معنی این است که آنچه که در حق تعالی است در انسان هم می تواند تحقق پیدا کند. منظور از تعلیم اسماء هم همین است «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها»[بقره: 31] اجمالاٌ اینها فرمایشاتی است که آقایان دارند.

اگرچه در اینجا مجال طرح این مسائل نیست، اما در عین حال این پرسش مطرح است که آیا می توان یک قلمرو برای این مسئله در نظر گرفت، و این قاعده را تعریفش کرد، یا اینکه باید به همان صورت کلی بگوییم همه ی آیات قرآن را بخوانید و ببینید خدا چه کارهایی می کند، و شما هم از همان کارها بکنید! یا اینکه قضیه به این گستردگی هم نیست؟ فعلا تا اینجا متوقّف می شویم و مجدداٌ به این مسئله که اکنون مطرح شد، باز خواهیم گشت. در حال حاضر نکات دیگری را مطرح می کنیم.

شواهد قرآنی دیگری برای استحباب آغاز با نام خدا

در بحث «بسم الله» نیاز به این مقدمات عرفانی و امثال آن نیست. این مقدمات به درد جاهای دیگر می خورد، اما در خصوص «بسم الله» شواهد و قرائن قرآنی دیگری برای مسئله ی «افتتاح به بسم الله» داریم. تا آنجایی که من در خاطرم هست، در این زمینه دو آیه در قرآن کریم وجود دارد. یکی نامه حضرت سلیمان به ملکه سبأ در سوره نمل است که افتتاح این نامه با «بسم الله الرحمن الرحیم» است، و مورد دوم که پیش از این است و بیش از این، «بسم الله» گفتن حضرت نوح است در هنگامی که کشتی می خواست حرکت کند و طوفان اتفاق افتاد. ایشان در آن زمان «بسم الله» را به کار برد که این البته مهم تر و جدی تر است. در سوره مبارکه هود آیه 40-41 قصه کشتی نوح مطرح شده است. «حَتىَّ إِذَا جَاءَ أَمْرُنَا وَ فَارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِیهَا مِن کُلٍ‏ّ زَوْجَینْ‏ِ اثْنَینْ‏ِ وَ أَهْلَکَ إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ وَ مَنْ ءَامَنَ  وَ مَا ءَامَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِیلٌ. وَ قَالَ ارْکَبُواْ فِیهَا بِسْمِ اللَّهِ مجَْریهَا وَ مُرْسیهَا إِنَّ رَبىّ‏ِ لَغَفُورٌ رَّحِیمٌ.» سرنشینان کشتی سوار شدند. مفسرین فرموده اند فاعل فعل «قال» جناب نوح است. تعبیرحضرت نوح این بود که «اُرْکَبُواْ فِیهَا بِسْمِ اللَّهِ مجَْریهَا وَ مُرْسیهَا» یعنی که با نام خدا این حرکت اتفاق می افتد و تحقّق پیدا می کند. مجراها و مرساها مصدر میمی می شود، یعنی متوقف شدن. چون فقط مسأله به حرکت در آمدن نیست، در آن طوفان سکون و آرامش پیدا کردن هم مسأله است، و هر دو «بسم الله» است.

تقریر دو فرمایش از علامه طباطبایی(ره)

مرحوم علامه(رض) در این آیه ی شریفه دو نکته دارند که قابل توجه است. مطلب اولی که ایشان مطرح فرموده اند این است که نفش «بسم الله» در اینجا چیست؟ اگر این نقش در اینجا معلوم شود، در امور دیگر هم بالطبع معلوم می شود. مرحوم علامه طباطبایی در اینجا می فرمایند هر فعلی از افعال برای اینکه درست انجام بگیرد و به غرض و هدف واقعی خودش برسد باید مورد توجه و لطف و عنایت حق تعالی باشد و اراده ی حق تعالی در آن تحقق پیدا کند، و الّا کار به نتیجه نمی رسد. تعبیر ایشان این است در ذیل همین آیه در جلد 10 صفحه ی 227 «فإن فی تعلیق فعل من الأفعال أو أمر من الأمور على اسم الله تعالى و ربطه به صیانة له من الهلاک و الفساد و اتقاء من الضلال و الخسران لما أنه تعالى رفیع الدرجات منیع الجانب لا سبیل للدثور و الفناء و العی و العناء إلیه فما تعلق به مصون لا محالة من تطرق عارض السوء.» گاهی ممکن است مثالهای عرفی موهن باشد ولی چاره ای نیست برای تبیین مطلب. مثلا یک جایی کسی می خواهد کاری انجام بدهد و مسجد یا بیمارستانی بسازد. یک موقع هست خودش اقدام می کند، به او گیر می دهند. شهرداری، اهالی محل، و دیگران. هر روز یک کسی پیدا می شود و گربه ای می رقصاند. خلاصه هر روز مشکلی دارد. اما اگر آمد و گفت که این بنا که اینجا ساخته می شود را آقای رئیس جمهور دستور داده یا ایشان آمده کلنگ زده یا فلان رئیس اینجا را مورد حمایت قرار داده است. اینجا دیگر بقیه حساب کار خودش را می کنند وکسانی که درصدد مزاحمت بودند می روند کنار. بحث در این است که اگر یک کاری به صورت واقعی و جدی با حق تعالی پیوند بخورد، نه به لحاظ شکلی و صوری که فقط «بسم الله» به زبان آورده باشد، اگر پیوند حقیقی و واقعی برای حق تعالی باشد و کار برای خدا صورت بگیرد، مورد لطف الاهی هم قرار می گیرد و نتیجه اش این می شود که آن مزاحمان(همان شیطان و عواملش) قهراً در جایی که کاری خدایی است، آنها فرصت اینکه بیایند ایجاد مزاحمت کنند نخواهند داشت و به صورت قهری فرار می کنند. اگر کسی در نماز توجهش به حق تعالی باشد، قهراٌ از آن آفت وساوس شیطانیه که خطورات ذهنی او در اختیار شیاطین قرار بگیرد، امنیت و آسایش پیدا می کند و آنها به صورت طبیعی می روند کنار، چون این دوتا با هم قابل جمع نیست. در اینجا هم فرمایش علامه ناظر به این مطلب است که هلاک و فساد و طغیان و گمراهی و امثال اینها از کجا برمی خیزد؟ اینها اموراتی است که ریشه در هوای نفس انسان و وسوسه های شیطان دارد، اگر این طور است، شما وقتی کار را پیوند به حق تعالی دادید جلوی این عوامل را گرفتید. و شما وقتی کار را به نام خدا قرار می دهید، یعنی کار را تا آنجا بالا می برید و سطح کار می رود بالا و قوام پیدا می کند و مورد حمایت الاهی قرار می گیرد. در این صورت از هر پیشامد ناگواری بیمه می شود، چون به آنجا اتصال پیدا کرده است. پس بر اساس فرمایش مرحوم علامه «بسم الله» یک تسمیه نیست، یک نامگذاری و ذکر زبانی صِرف نیست، بلکه یک حقیقت است که کلاٌ سطح عمل را بالا می برد. البته در موارد دیگر نیز مسأله ای مطرح است که مثلا وقتی ما بعد از نماز ذکر می گوییم، به عنوان مثال تسبیحات حضرت زهرا(س)، حالا آیا واقعاٌ این ذکر است؟ یعنی دل همراهی می کند؟ اگر در ذکر زبانی هدف این باشد که ذکر زبانی به قلب القاء شود و دل بخواهد با زبان همراهی کند، کار مشکل تر می شود. «بسم الله» یعنی شروع با «بسم الله» به انسان آموزش می دهد که سطح کار را بالا بیاورد. نیت را خالص کند و شروع کار را برای خدا قرار بدهد. اگر این طور باشد که مرحوم آقای طباطبایی اینجا فرموده اند، آن وقت نتیجه اش این می شود که آن روایتی که معروف و مشهور است معنایش روشن می شود «کُلُ‏ أَمْرٍ ذِی‏ بَالٍ‏ لَا یُذْکَرُ بِسْمِ اللَّهِ فِیهِ فَهُوَ أَبْتَرُ».[5] یعنی در سطح همین دنیا می ماند. این ابتر بودن به این معنی نیست که این خانه را که برای شروعش «بسم الله» نگفتی، ساختمانش تمام نمی شود، یا این غذا را چون «بسم الله» نگفتی، به آخر نمی رسد، یا چون کتاب را با نام خدا آغاز نکردی، نمی توانی تا آخرش را مطالعه کنی. نه! ما می بینیم که مردم بدون «بسم الله» کارهایشان را انجام می دهند و به آخر هم می رسانند. پس معنای روایت این نیست که به لحاظ ظاهری خللی در این کار اتفاق بیفتد. بلکه مسأله این است که سطح کار پایین می ماند. ابتر بودن این است که سطح کار پایین می ماند و آن بهره و حظّی که در حقیقت لازم است از کار ببریم، آن نتیجه عائد نخواهد شد. این یک واقعیت است و قاعده ای کلی و غیر قابل استثناء است.

نوح(ع) آغازگر ادب «بسم الله»

نکته دومی که ایشان در ذیل این آیه فرموده اند این است که تا آنجا که قرآن نشان می دهد نوح(ع) اولین کسی است که «بسم الله» را در آغاز کار ابداع کرده است. ما در قصه حضرت آدم «بسم الله» نمی بینیم. «بسم الله» از حضرت نوح آغاز شده است. «و نوح(ع) أول إنسان حکى الله سبحانه عنه التسمیة باسمه الکریم فیما أوحاه من کتابه»[6] و نوح اولین انسانى است که خداى تعالی «بسم اللَّه» گفتن را در کتاب مجیدش از او حکایت کرده است، پس او اولین کسى است که تمسک به نام کریم خدا را فتح باب نمود. اول کسی است که این سنت «بسم الله» را در آغاز کار ابداع کرده است. ما در قصه ی حضرت آدم «بسم الله» نمی بینیم. ماجراهایی را که قرآن کریم نقل می کند از حضرت آدم «بسم الله» نمی بینید. «بسم الله» از حضرت نوح آغاز شده است. البته حضرت نوح آغازگر خیلی چیزها بوده است. «فهو(ع) أول فاتح فتح هذا الباب کما أنه أول من أقام الحجة على التوحید، و أول من جاء بکتاب و شریعة و أول من انتهض لتعدیل الطبقات و رفع التناقض عن المجتمع الإنسانی.» احتجاجاتی که در قرآن کریم بر توحید نقل شده، اولینش از حضرت نوح است و قبل از ایشان نقل احتجاج نمی بینیم. اولین شریعت هم شریعت حضرت نوح بوده است. بعد آقای طباطبایی می فرمایند اول کسی که قیام کرد و مبارزه کرد برای اینکه طیقات اجتماعی را به همدیگر نزدیک بکند حضرت نوح است. اینها از آیات قرآن استفاده می شود. این تضادهایی که در درون جامعه وجود دارد و گروه های مختلف، طبقات مختلف اقتصادی با همدیگر جنگ و دعوا پیدا می کنند، یکی از اقدامات حضرت نوح تلاش برای براندازی این فاصله هاست، و او اول کسی است که اقدام به این کار کرد. به هر حال این هم یکی از ابتکارات حضرت نوح است نسبت به «بسم الله» که از ایشان آغاز شده است. این شواهد و قرائن قرآنی کفایت می کند.

پرسش: اگر تأثیر «بسم الله» یک تأثیر حقیقی است و رفتار انسان بدون آن در معرض نابودی و دخل و تصرف شیاطین قرار می گیرد، پس چگونه قابل قبول است که انبیای قبل از نوح «بسم الله» نمی گفته اند؟ انبیای قبل از نوح هم کارهایشان برای خدا بوده است و اخلاص داشته اند.

پاسخ استاد: بله، حقیقت است و تأثیر حقیقی هم دارد ، اما آیا این «ادب» را همه انبیای گذشته داشته اند که در هنگام آغاز کار «بسم الله» بگویند؟ آن مقدمات این را اثبات نمی کند. این ادب را به کار بردند یا نه؟  البته این ادب یک حقیقتی دارد، یک پشتوانه ای دارد، این پشتوانه هم از قبل بوده. درست است. حتی این علم را هم انبیاء گذشته داشته اند که کار باید برای خدا باشد، اما اینکه این ادب را رعایت کنند که با «بسم الله» کار را آغاز کنند، آیا این توجه و التفات به این ادب هم داشته اند؟

امتیازات انبیاء در قرآن

البته آغازگر بودن حضرت نوح در صورتی قابل اثبات است که دأب و دَیدَن قرآن کریم این باشد که امتیازات هر یک از انبیاء را بگوید. اما اگر این گونه نباشد و فقط بخش ها و تکه هایی از زندگی انبیاء را بگوید، دیگر آن مسأله قابل اثبات نیست. ولی مرحوم علامه مجموعاٌ در تفسیر المیزان نسبت به انبیای الهی از آیات این طور استفاده می کند که خداوند مقیّد است که هر پیغمبری را با امتیازات و نکات برجسته و خاصی که داشته است معرفی کند، و تحولات و تغییراتی که او ایجاد کرده را نام ببرد و نشان بدهد. اگر یک همچون دأبی را از قرآن استفاده بکنیم که ایشان استفاده کرده است، استدلال تمام است، و الّا اشکال شما وارد است. ممکن است شما یک همچون مقدمه ای را قبول نداشته باشید.

به هرحال انبیای الهی نسبت به یکدیگر نقصان داشتند و این یک مسأله نسبی است. نقص، نقص مطلق نیست. همان طور که شریعت را حضرت نوح آورده است. بله، احکام فی الجمله ای برای حضرت آدم هم هم وجود داشته، اما شریعت یک نظام کامل قانونی است که برای اولین بار از حضرت نوح شروع شده است و این یکی از امتیازاتی است که در قرآن به چشم می خورد. خدا حکایت کارهای حضرت آدم را هم دارد می کند، حقّش بود که آنجا هم بگوید حضرت آدم «بسم الله» هم گفت. اگر حضرت آدم این جمله را گفته باشد، خدا باید بگوید. گاهی خداوند جزئیاتی از یک واقعه را نقل نمی کند، چون از جنبه ی ارزشی دخالت و اهمیتی ندارد. اما در یک مسأله ای که خدا آن را نقل می کند، چرا مال حضرت نوح را نقل می کند ولی از حضرت آدم نقل نکرده است؟ اگر مسأله «بسم الله» مسأله ای بی اهمیت است، پس بایستی برای حضرت نوح هم نقل نمی شد.

مثلا در بحث قربانی که نسبت به فرزندان حضرت آدم مطرح شده است «وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ»[مائده: 27] بایستی مثلا بگوید که جناب هابیل با «بسم الله» شروع کرد. یا وقتی حضرت آدم می خواست هبوط کند، مثلا یک «بسم الله» می گفت و هبوط می کرد و یا امثال اینها.

علی ایّ تقدیرٍ این یک نکته ی قابل توجهی است که وقتی قرآن کریم زندگی انبیای الهی را تعریف می کند و برای ما بازگو می کند، روی چه نکاتی انگشت می گذارد؟ یکی از نکاتی که انگشت گذاشته برای حضرت نوح همین است که ایشان گفت: «بسم الله مجریها و مرسیها» این اگر برای خدا مهم نبود در قصه ی طوفان ذکرش نمی کرد.به هر حال این آیات قرآن که حکایت می کند از سیره ی انبیای الاهی، دلالت می کند که این کارها از نظر الاهی کار پسندیده و مطلوبی است. یعنی در قرآن هر چه که نقل بشود از انبیای الهی، مشمول این قاعده است. مگر یک قرینه ای وجود داشته باشد که خداوند بر کار یک پیامبر حاشیه و نقدی زده باشد.

نیم نگاهی به روایات باب

در کتاب شریف وسائل، ج 7، ص 169 بابی است که روایات این بحث را آورده است. روایات مربوط به بسم الله در دو دسته قابل تقسیم است که ما مجال بررسی آن را نداریم و فقط به آن اشاره می کنیم.

دسته اول روایات خاص است؛ به معنای اینکه در یک مورد خاص گفته اند «بسم الله» بگویید. مثلاً وقتی می خواهید وضو بگیرید با «بسم الله» شروع کنید و برای غسل هم با «بسم الله» آغاز کنید. حتی در آداب الخلوة یعنی آدابی که برای رفتن به دستشویی است تصریح شده در کتاب وسائل که یکی از آداب برای تخلّی عبارت است از گفتن «بسم الله». اینها روایت های خاص است.

دسته دوم روایت های عام است که می گوید برای هر کاری «بسم الله» بگویید. از این روایات این نکته را می شود استفاده کرد که استثناء و محدودیتی در به کار بردن بسم الله برای افعال نیست. یعنی این طور نیست که بگوییم برخی از امور زشت و بی ادبی است و تناسبی با یاد خدا ندارد و بسم الله را بگذاریم برای کارهایی که جنبه ی مثبت و خوب دارد. آن روایت ها به صورت خاص آمده به خاطر اینکه این ذهنیت را از بین ببرد و بفهماند که آنها هم باید با بسم الله باشد، یعنی همه امور. شاید اگر آن موارد خاص نبود، کسی در عموم و اطلاق این روایت ها شک می کرد، اما این روایت ها آمده تا این تعمیم را مسلّم و مسجّل کند.

این روایت های عامش را مرحوم صاحب وسائل در باب «اسْتِحْبَابِ الِابْتِدَاءِ بِالْبَسْمَلَةِ مُخْلِصاً لِلَّهِ مُقْبِلًا بِالْقَلْبِ إِلَیْهِ فِی کُلِّ فِعْلٍ صَغِیراً کَانَ أَوْ کَبِیراً»[ج7، ص169] آورده است. مستحب است بسم الله توأم با اخلاص و توجه قلب. انسان وقتی بسم الله می گوید باید توجه به معنی و مفهوم هم داشته باشد و با قصد این مطلب را بگوید. روایت های متعددی در این باب هست. از جمله روایت ها روایت سوم است از محاسن برقی که سند معتبری هم دارد از امام صادق (ع) که چنین فرمود:

«إِذَا تَوَضَّأَ أَحَدُکُمْ وَ لَمْ یُسَمِّ- کَانَ لِلشَّیْطَانِ فِی وُضُوئِهِ وَ صَلَاتِهِ شِرْکٌ- وَ إِنْ أَکَلَ أَوْ شَرِبَ أَوْ لَبِسَ- وَ کُلَّ شَیْ ءٍ صَنَعَهُ یَنْبَغِی لَهُ أَنْ یُسَمِّیَ عَلَیْهِ- فَإِنْ لَمْ یَفْعَلْ کَانَ لِلشَّیْطَانِ فِیهِ شِرْکٌ.»[همان، ص170] شاید بدون توجه به برخی معارف این مطلب به ذهن انسان برسد که این مسائل جنبه صوری دارد و چطور ممکن است «بسم الله» جلوی شیطان را بگیرد و منفذها را سد بکند؟ اما با توجه آن تکه عبارتی که از مرحوم علامه خوانده شد، جواب این مطلب داده می شود. این یک واقعیت است. اگر شما بسم الله را تنزل دادید به زبان صرف، قهراً جلوی شیطان هم گرفته نمی شود. ممکن است یک خُرده ای تأثیر بگذارد که کمتر شود، اما جلوی او را نمی گیرد. ولی اگر بسم الله به معنای واقعی و جدی خودش باشد که مرحوم صاحب وسائل همین را در عنوان باب قرار داده، این جلوی دخالت شیطان را می گیرد. عبارات روایات عام است و در کلام صاحب وسائل هم عام است. خوردن، آشامیدن، پوشیدن و هر کاری که شخص انجام می دهد سزاوار است که تسمیه داشته باشد. اگر کار جنبه ی خدای پیدا نکند همه جایش عیب و ایراد شیطانی پیدا می کند. لذا در مستحبات درست است که گاهی فقهای ما با تسامح در ادله سنن عمل می کنند و فتوای به استحباب می دهند، اما «بسم الله الرحمن الرحیم» جزو آن مستحباتی که تسامح بردار باشد نیست، یعنی بر مبنای تسامح در ادله سنن نیست و به اندازه کافی دلیل دارد.

یک قسمت از این مطلب باقی ماند و مقدمه ای که ابتدا عرض کردیم ناقص باقی ماند. یک حرف نسبتاٌ عجیب و غریبی هم مرحوم مقدس اردبیلی دارد که تمایل پیدا کرده که «بسم الله» در آغاز هر کاری واجب است. به خواست خدا در جلسات بعد به این مطالب خواهیم پرداخت.

 


[1]- بسم الله الرحمن الرحیم

[2]- احزاب: 21

[3]- نهج البلاغه(صبحی صالح)، ص227

[4]- اسراء: 16

[5]- وسائل الشیعه، ج7، ص170

[6]- المیزان، ج10، ص228


نظرات کاربران