در حال بارگذاری ...
  • حریت صنفی روحانیت

    سخنرانی در مراسم هفتم تیر، کانون توحید، 1394. ...موضوعی که انتخاب کرده ام تا در جلسه ی امروز خدمت شما مطرح می کنم: «حریت و شجاعت روحانیّت» است که یکی از امتیازات شهید مظلوم می باشد.

    حریّت صنفی روحانیّت

    سخنرانی در مراسم هفتم تیر، کانون توحید، 1394

     

    بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد واله الطاهرین، قال الله تبارک و تعالی:

    «الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لایخشون احداً الا الله و کفی بالله حسیبا.»

    سالگرد شهادت شهدای هفتم تیر و به ویژه شهید بزرگوار آیت الله بهشتی است. این فرصت از دو جهت برای ما ذی قیمت است. جهت اول اینکه در این فرصت بار دیگر به افکار و اندیشه های این بزرگوار مراجعه می کنیم و از فراموشی و نسیان آن اهداف و برنامه ها جلوگیری می شود. جنبه ی دوم این است که این فرصت در جهت تجدید عهد و پیمان با آن بزرگوار است و می خواهیم به بهشتی عزیز بگوییم که بعد از گذشت 35 سال ما همچنان بر آن عهد و پیمان وفادار هستیم و بر آن استقامت و پایداری خواهیم داشت.

    لذا این مراسم از نوع مراسم مشابه که در سالگشت درگذشت عزیزانمان برگزار می شود و صرفاً مسئله ی تکریم و تعظیم و تجدید خاطره است نمی باشد.

    اما موضوعی که انتخاب کرده ام تا در جلسه ی امروز خدمت شما مطرح می کنم:

    «حریت و شجاعت روحانیّت» است که یکی از امتیازات شهید مظلوم می باشد.

    طرح موضوع

    حریت و شجاعت را از دو زاویه می توان مطرح کرد. یکی حریت به معنای عام که برای هر انسانی کمال و فضیلت تلقی می شود و دیگری حریت خاصی که برای یک عالم دینی، برای یک روحانی، و برای یک مبلغ دین لازم است که می توان آن را حریت صنفی و حریت حرفه ای نامید. بحث امروز من ناظر به این قسمت دوم است. یعنی بررسی این که عالم دین از چه حریتی باید برخوردار باشد؟ و نصاب برخورداری شهید بهشتی از این امتیاز و شاخص چقدر بوده است؟ به نظرم این موضوع یکی از ضروری ترین مباحثی است که امروز برای ما مورد نیاز است و بیش از هر زمان دیگری خلأ حریت شهید بهشتی را در این صنف مشاهده می کنیم.
    آیه ای را که در ابتدای عرایضم مطرح کردم مبنای این بحث است. در سوره ی مبارکه احزاب خداوند درباره ی رسالت انبیاء سخن می گوید، و در ابتدا رسالت انبیاء را مشخص می کند و سپس شرایط لازم برای انجام این رسالت را بیان می کند که نتیجه ی این رسالت تابع برخورداری از این شرایط است. جملات بسیار کوتاه است. جمله ی اول: «الذین یبلغون رسالات الله»، جمله ی دوم: «و یخشونه»، جمله ی سوم: «و لایخشون احداً الاالله »، جمله ی چهارم: «و کفی بالله حسیبا». من درباره ی این جملات یک مرور و تأمل کوتاهی دارم و در ضمن آن به شاخص های حریت که از آیه ی شریفه استفاده می شود ـ و در زندگی این شهید بزرگوار هم به عنوان یک نمونه عالم دینی عینیت پیدا کرده ـ آن اشاره می کنم.

    رسالت مبلّغان

    اما جمله ی اول: «الذین یبلغون رسالات الله»؛ بحث درباره ی کسانی است که تبلیغ رسالات الهی می کنند و پیام خداوند را به مردم می رسانند. خوب اینجا با دو واژه مواجهیم. اول «تبلیغ»، دوم مسئله متعلقِ تبلیغ، رساندنِ «پیام های الهی». تبلیغ چرا؟ اگر در فرهنگ قرآن کریم تأمل کنیم مسئله ی تبلیغ اساسی ترین محور رسالت انبیاء است. تأکید بر این که هر پیامبراش وظیفه ی تبلیغ است و بس:«و ما علی الرسول الا البلاغ»، نشان دهنده ی این است که موضوع تبلیغ مهم ترین مسئله ای است که بر عهده ی انبیاء الهی قرار گرفته است. یعنی آنها نه بیشتر از تبلیغ وظیفه ای دارند و نه از تبلیغ باید عدول کنند و از آن تنزل کنند. 
    تنزل از تبلیغ یعنی چه؟ ترقی از تبلیغ یعنی چه؟

    اما تنزل از تبلیغ ـ همان طور که شیخ طوسی، شیخ الطایفه، فرموده ـ «کتمان» دین است. تبلیغ نکردن یعنی حقیقت دین را بازگو نکردن و نرساندن. پس در نقطه ی مقابل تبلیغ، کتمان قرار می گیرد. البته این به معنای سلبی تبلیغ است و در ادامه به معنی اثباتی آن هم خواهیم پرداخت. تعهدی که خداوند از انبیاء الهی گرفته این است که مبادا حقیقت دین را کتمان کنید.

    خطر کتمان حقیقت

    اساساً دین نازل شده و در اختیار پیامبر قرار گرفته است که آن را به مردم برساند. او واسطه ای بیش نیست. حقیقت دین باید به مردم برسد. و کسی که این حقیقت را مخفی می کند، بزرگ ترین خیانت را کرده است لذا مورد بیشترین نکوهش قرار گرفته است: «ان الذین یکتمون ما انزلنا من البینات و الهدی من بعد ما بیناه للناس فی الکتاب اولئک یلعنهم الله و یلعنهم اللاعنون»(بقره/159). ما خواسته ایم که حقیقت دین به مردم برسد: بیناه لناس. پس هیچ پیامبر و هیچ غیر پیامبری حق کتمان کردن این حقیقت را ندارد و اگر کتمان کند آیه با تعبیر بسیار شدید و تندی مسئله را بیان می کند: یلعنهم الله... پی در مقابل رسالت تبلیغ، خطر کتمان به صورت جدی وجود دارد.

    یک تجربه ی تاریخی در این زمینه قرآن کریم در اختیار ما قرار می دهد و مسلمانان را به این تجربه ای که در ادیان گذشته اتفاق افتاده متوجه می سازد یعنی تجربه ی کتمان حقایق دین توسط علمای اهل کتاب که هم می دانستند و هم نمی گفتند. هم می فهمیدند و هم کتمان می کردند. هم مسئولیت و جایگاه تبلیغ را اشغال کرده بودند و هم به اقتضای این وظیفه عمل نمی کردند. این اتفاق افتاده بود و قرآن کریم این مسئله را بازگو می کند و آنها را به اشدّ وجه توبیخ می کند. اما سوال این است که چرا کسی در جایگاه تبلیغ قرار می گیرد اما وظیفه ی تبلیغ را انجام نمی دهد و حقیقت را کتمان می کند.

    کتمان مقدس مآبانه و دنیاطلبانه

    ریشه کتمان حقیقت از سوی عالمان دین چیست؟ آیه دیگری که در سوره ی مبارکه بقره است سرّ مطلب را بیان می کند. «ان الذین یکتمون ما انزل الله من الکتاب و یشترون به ثمنا قلیلا»، قرآن می گوید آنان کتمان دین می کردند تا به دنیا برسند. یک معامله! و یشترون به ثمنا قلیلا! ولی چگونه می توان با کتمان در نزد مردم موقعیت پیدا کرد و کسب درآمد نمود؟ خدا رحمت کند مرحوم علامه طباطبایی – رضوان الله تعالی علیه – را که اشاره ی عجیبی در این آیه ی شریفه در تفسیر المیزان دارد و می گوید عده ای از علمای اهل کتاب روش شان این بود که بخشی از حلال ها را کتمان می کردند و به مردم نمی گفتند که چه کارهایی مباح است. با چه هدفی؟ به این غرض که می خواستند ژست مقدس مآبانه ی خودشان را در میان مردم حفظ کنند که مردم بگویند این آقا چقدر مقدس است! دست به سیاه و سفید نمی زند! از همه چیز پرهیز می کند، از همه چیز منع می کند! ایشان می فرمایند این کتمان، کتمان حرام ها نیست. کتمان حلال ها و جلوگیری از آزادی های مشروع است و این کتمان حلال ها مسئله ای است که برای آن عالمان وجود داشت و این آیه ی شریفه آنها را مورد مؤاخذه قرار می دهد: و یشترون به ثمنا قلیلا. برای چه این حلال ها را کتمان می کنید؟ و چرا اجازه نمی دهید مردم از مباحات الهی استفاده کنند؟ چرا اینقدر حرام تراشی می کنید؟ می خواهید خودتان را مقدس جلوه دهید و برای اینکه در میان عوام الناس موقعیتی پیدا کنید تا از این راه بیشتر مردم را سرکیسه کنید و از جهل آن ها سوءاستفاده نمایید؟!

    پاسخ خداوند به این گروه چیست؟ خداوند در برابر می فرماید: «اولئک ما یأکلون فی بطونهم الا النار» (بقره/174) شماها شکم های خودتان را از آتش پر می کنید. این مشکل که مشکل تاریخی علمای دین در گذشته بوده یعنی کتمان برای حفظ موقعیت! کتمان برای حفظ منافع! کتمان برای حفظ جایگاه در میان عوام! کتمان برای رسیدن به ثروت و برای پر کردن شکم! آیه ی شریفه ی قرآن که این طور می فرماید: «ان الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لایخشون احداً الا الله». یعنی اول باید سراغ تبلیغ رفت و کتمان را کنار گذاشت! یا باید این لباسِ تبلیغ را بیرون آورد. اگر در جایگاه تبلیغ و مدعی آن هستیم باید بفهمیم مسئولیت چیست؟ مسئولیت تبلیغ است. الآن فرصت نیست در مورد آن حدّ بالاتر از تبلیغ هم بحث کنیم که در آیات دیگر مطرح شده است که: «و ما علی الرسول الاّ البلاغ». یعنی در انجام این رسالت فشار و تهدید و زور نباید کاربردی داشته باشد.

    رسالت تبلیغ خدا

    و اما چه چیز را باید تبلیغ کرد؟ چه چیز را باید رساند؟ متعلق تبلیغ چیست؟ «پیام های خدا» را باید رساند. «الذین یبلغون رسالات الله». این رسالات الله یعنی چه؟ این تعبیر در این آیه شریفه چه بار معنایی خاصی دارد؟ به نظر می رسد محور اساسی تبلیغ در این آیه شریفه این است که مبلغ نباید رسالت «خود» و جایگاه و حرف و «پیام خودش» را به گوش مردم برساند! «شخص» در اینجا مطرح نیست. نه شخصِ خودش و نه شخصی بالاتر از خودش. اگر او در عرصه ی تبلیغ حضور پیدا می کند وظیفه و مسئولیت او این است که پیام خدا را به مردم برساند و بس! کسی غیر از خدا اینجا مطرح نیست. اینجا عرصه ی توحید است و بس. حتی آنجا هم که خاتم انبیاء – محمد مصطفی (ص) – وارد می شود و امیرالمؤمنین را به عنوان جانشین خود معرفی می کند آنجا هم طبق دستور «بلغ ما انزل الیک» است و آنجا هم رسالات الله را انجام می دهد و تبلیغ می کند آنچه را که خدا به او امر کرده است و الاّ هیچ چیز که جنبه ی شخصی پیدا کند در قلمرو تبلیغ نباید مطرح شود. مبلغ، مبلغ رسالا ت الله است.

    درباره موضوع «تبلیغ رسالات الله» در آثار شهید بهشتی نکته های فراوانی دیده می شود، یکی از این مباحث این است که مبلغ از فرصت تبلیغ برای مطرح کردن «خود» نباید استفاده کند. حتی انبیاء الهی هم حق مطرح کردن خود را در زمینه ی تبلیغ نداشتند. اجازه دهید از یک اثر ایشان موضوع را پیگیری کنم، دوست ندارم امروز چیزی از خود بگویم و مایل هستم جلسه ی شهید بهشتی بازگو کننده ی همان اندیشه ها و افکار ایشان باشد. به تناسب، بحثی که در کتاب «پیامبری از نگاهی دیگر» در ذیل آیه ی«و اذ اخذ الله میثاق النبیین» آمده است را برایتان می خوانم. این آیات در سوره ی مبارکه آل عمران از آیه 81 شروع می شود: «و اذ اخذ الله میثاق النبیین. لما اتیتکم من کتاب و الحکمه ثم جاءکم رسول مصدق لما معکم لتؤمنن به» و در اینجا ایشان این طور تفسیر می کنند که خداوند از پیغمبران پیمان گرفت که به شما کتاب و حکمت می دهم؛ شما با این سرمایه در میان خلق بروید؛ اما یادتان باشد که نمی روید دستگاه بسته ی متحجر قفس مانند مرید و مرادی درست کنید! نه آدمی پیوسته به خودتان! می روید آدمی روشن، دارای بینشی وسیع و آدمی پیوسته به خدا بسازید. کتاب و حکمتی که به شما می دهم و این سرمایه ی بزرگ برای این نیست که شما بروید و خودتان در میان خلق خدا بت شوید! پیغمبر هم نباید بت شود، هیچ پیغمبری. نه تبلیغ خود و جایگاه خود و تثبیت خود در میان مردم. رسالت الهی را. این فلش هست به طرف خدا. دعوت است به طرف خدا و تبلیغ است به راه خدا. خدا پیمان گرفت که نباید شما مردم را به خودتان پیوند بزنید بلکه باید به خدا پیوند بزنید.»

    خطر دعوت به خود

    این آیه را ایشان در این کتاب تفسیر کرده اند و تفسیر عجیب و غریبی است! بعد آمدند سراغ علمای دین و مبلغان و فرمودند: که چرا رویه ی عالمان را ما می بینیم که برعکس است؟ چرا ما دعوت به خودمان می کنیم؟ چرا می خواهیم مرید برای خودمان پرورش دهیم؟ چرا پیوندها را با خودمان تثبیت می کنیم؟ اجازه دهید یک قسمتی از کلام این شهید بزرگوار را عینا برای شما بخوانم، کلامی که کمتر شنیده می شود و کمتر گفته می شود و کمتر بازتاب پیدا می کند: تا چه حد اعمال ما با این آیات و روایات سازگار است؟ چه عرض کنم! رابطه ی بین عالِم و مردم تا چه حد رابطه ی صحیح اسلامی است؟ خودتان بگویید. [ایشان روی کلمه ی عالم دینی هم تأکید دارند، چراکه خیلی کلمه ی روحانی را نمی پسندند و بخصوص در یک مقاله ای در این رابطه بحث کرده اند که این تعبیر از فرهنگ اسلامی نیست و اینجا هم همین را مطرح می کنند و در ادامه می گویند] من مکرر خواسته ام این روشنایی را برای دوستان هم فکرمان ایجاد کنم که همه ی شما بیایید همکاری کنید تا رابطه ی بین عالم دینی و مردم از رابطه ی منحطِّ منحرفِ ذلت آورِ مریدی و مرادی! خارج و تبدیل به رابطه ی عالم و متعلم شود» پس در نظر شهید بهشتی این رابطه ها از این وضع باید خارج شود ولی اصلاً ما انقلاب کردیم برای اینکه این رابطه های فرهنگی و سیاسی را تصحیح کنیم، این رابطه ها تعریف اسلامی پیدا کند و آیا سمت و سوی این تصحیح در حد انتظار ادامه پیدا کرد یا به گذشته رجعت کردیم؟!

    اجازه دهید تا قبل از اینکه این جمله را از ایشان ادامه دهم مطلبی را یادآور شوم. فکر می کنم بهمن ماه سال 1359 بود که شهید بهشتی به مسجد جامع نارمک تشریف آورده بودند و آنجا یک سخنرانی ایراد کردند که در آن سخنرانی مطلبی را فرمودند و اعلام خطری کردند که آن اعلام خطر در همین زمینه است:

    جایگزینی اشخاص به جای ارزش ها

    «یکی از مصیبت های زمان ما این است که اشخاص دارند کم کم جانشین ارزش ها می شوند، این خطرناک است. انقلاب ما انقلاب ارزش هاست. من مکرر در رابطه ی خود و دوستانم عرض کرده ام که دوستان عزیز! نکند ما را به جای ارزش ها بنشانید. عکس مسئله صحیح است. «اعرف الحق تعرف اهله» ایشان نگران بود که دارد اتفاق بدی می افتد و حالا این مربوط به چه زمانی است؟ زمانی که هنوز دو سال بیشتر از پیروزی انقلاب نگذشته بود که فرمودند علائم بدی در جامعه دیده می شود! این مربوط به بعد از انقلاب است. و اما آن بحث نبوت که می گوید «رابطه ی منحطِ منحرفِ ذلت آورِ مرید و مرادی را باید از بین برد» از قبل از انقلاب است که در بحث های تفسیری مطرح کرده اند و این طور ادامه داده اند:

    «احترام و محبت بین معلم و متعلم طبیعی است اما احترام و محبت غیر از مرید و مرادبازی است. آنچه امروز ما داریم چیز عجیبی است و همانی است که قرآن با آن مبارزه کرده است چراکه این رابطه را رابطه ی معیوب و ناسالمی می دانست» و بعد اضافه می کردند که «این رابطه موجب این شده است که عالمان ما جلوه ی طاغوتی پیدا کنند. عالمان دین هم به طاغوت ها خیلی نزدیک ترند تا به انسان های نمونه ی روشنگر سازنده! چرا؟ چون مردم ما طاغوت پرورند! ما باید مردم را بیدار کنیم و آنها را از طاغوت پروری برحذر بداریم. به نظر بنده این بیان، بهترین تفسیر برای «الذین یبلغون رسالات الله» است. تفسیری که تبلیغ" خدا" را از تبلیغ "خود" تفکیک می کند. زندگی شهید بهشتی هم همین طور است. و اصلا مظلومیت و تنهایی شهید بهشتی هم همین جاست. او این حرف ها را می گفت که دیگران یا نمی فهمیدند که بگویند یا اگر می فهمیدند ترجیح می دادند که سکوت کنند. البته او راه علاج طاغوت پروری را هم نشان داد و گفت:

    راه اصلاح رهبران

    «من گمان نمی کنم علاجی جز این داشته باشد اگر فکر می کنید که ما بیاییم خودمان را نصحیت کنیم بدون اینکه شما بخواهید ما را به راه راست بیاورید، این محال است. تا زمانی که مردم نپذیرند و زیر بار طاغوت نروند محال است هیچ اتفاقی بیافتد. توقع داشته باشد که من خودم، خودم را اصلاح کنم در حالی که زمینه های اجتماعی و فرهنگی، مرا طاغوت بار می آورد! زهی خیال باطل. تا شما مردمی نشوید که مراقب به اصلاح رهبران و راهنمایانتان باشید، تا شما در مورد مراقبت از گفتار و رفتار کسانی که بر کرسی هدایت و رهبری جامعه نشسته اند احساس وظیفه نکنید و تا شما با چشم باز به همه چیز ننگرید و با انصاف به هر کار چشم ندوزید و با فکر باز هر کار را ارزیابی نکنید همین آش است و همین کاسه! [اگر جمله ی ایشان نبود من در خدمت شما در این مجلس محترم این تعبیر را به کار نمی بردم. اما کلام این بزرگوار را نقل کردم و ادامه تعبیر ایشان این است که] «تا خر هست، یک خرسوار را پایین بیاورید دیگری سوارش می شود»! باید این وضع را به هم ریخت. راهش هم این است که مردم این فرهنگ را کنار بگذارند. کاری کنیم که رابطه ی جامعه ی ما با کسانی که اداره کننده ی آن جامعه در سطح های مختلف هستند رابطه ی انسانی شود و این رابطه ی انسانی وقتی میسر است که در حد خودمان هوشیاری به خرج دهیم. من نمی دانم این چه انحرافی در مزاج جامعه ی ماست که اصلاً مثل اینکه خوشش می آید مرادی داشته باشد و به او ارادت بورزد! کیف می کنند از مرید داشتن! از مرید بودن! از دست بوسی! این چه انحرافی در مزاج جامعه است؟!

    ندرت حرّیت

    ریشه ی آزادمنشی و حریت شهید بهشتی همین بود و این است دلیل آن که بسیاری عالمان دیگر نمی توانند در این وادی قدم بردارند. آیا فیلسوف و فقیه و مجتهد و مفسّر قرآن در حوزه های علمیه و جامعه کم داریم؟ خیر، اما عالم دین با این حریت و آزادی مانند شهید بهشتی که بتواند اینگونه سخن بگوید بسیار بسیار کم داریم. و از این جهت اکثریت ما رفوزه ایم! بنده نمی گویم رفوزه ایم، خیر! متفکر بزرگ استاد عظیم القدر همه ما، مرحوم شهید مطهری – رضوان الله تعالی علیه – آیه ی شریفه ی «الذین یبلغون رسالات الله» را مطرح کرد و فرمود از این جنس مبلِّغ که آیه ی قرآن فرموده در روحانیت کم داریم و کم داریم و کم داریم! و تعبیر ایشان دقیقاً این است که 99 درصد رفوزه ایم. حالا شهید بهشتی آمار نداده اند فقط فرموده اند بیماری وسیع است. اما با آن اعتقادی که مطهری به روحانیت داشت و دفاع از کیان روحانیت می کرد و با آن شناخت عمیقی که از این صنف داشت با توجه به این آیه: «ان الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لایخشون احداً الا الله» این آمار را گفت و از وضع موجود روحانیت چنین ارزیابی داشت. یک تعبیر دیگر هم ایشان داشت و آن اینکه این آیه برای تبلیغ کمرشکن است! راست هم می گفت.

    پس تبلیغ، اولاً تبلیغ رسالات الله است، ثانیاً؛ تبلیغی توأم با خشیت از خدا و بدون ترس و نگرانی از هیچ کس دیگر است. حریت این است. حالا مقصود از این «لایخشون احداً» که از هیچ کس حساب نمی برند کیست؟ ممکن است بفرمایید نترسیدن و حساب نبردن از قدرت های استکباری است. می ایستند و سینه سپر می کنند و حرف شان را می زنند و حاضر به عقب نشینی نیستند. این درست است که عالم دین در برابر قدرت های استکباری نباید وحشت کند و تسلیم شود و کوتاه بیاید. ولی این آیه ناظر به آن مطلب نیست. این آیه پیام دیگر دارد.

    مقاومت در برابر عوام زدگی

    آیه ناظر به نگرانی از تحت تأثیر عوام قرار گرفتن پیامبران و علماست. یعنی یک مشکل درونی در داخل جامعه اسلامی را مطرح می کند، نه یک مشکل بیرونی در برابر قدرت های استکباری. چرا؟ چون این آیه، قبل و بعد از آن در سوره ی احزاب، متصل است به ماجرای ازدواج پیغمبر با همسر زید پسرخوانده اش و اینکه حالا مردم چه می گویند؟ آن ها می گویند پیغمبر با عروس خودش ازدواج کرده و مرتکب کار زشتی شده است و خداوند پیغمبر را در این صحنه آورده و می گوید باید این جوّ را هم بشکنی. یعنی تحت تأثیر داوری جاهلان نباید قرار بگیری، اینکه مردم چه می گویند و عوام الناس چه می گویند، این ها را باید بگذاری کنار. آیه ی قبل و بعدش هم باز معطوف به همین موضوع قرار گرفته است. یعنی عالم دین و عوام زدگی! هرگز عالم دین و تحت تأثیر قضاوت افرادی از جُهّال که فضاآفرینی می کنند قرار گرفتن!؟ هرگز .

    هرگز بهشتی اهل این حرف ها نبود که برطبق سلیقه عوام رفتار کند. او یک انسان کاملا وارسته و آزاده بود و لذا مورد اتهام عوام قرار گرفت. پیش از اینکه منافقین مزدور تیرهای خود را چه با زبان و چه با سلاح به سوی او شلیک کنند مسلمان های ظاهر پرست او را مورد هدف قرار دادند. در همین تهران چه کسانی بهشتی را هدف قرار داده بودند؟ همین آدم های به ظاهر مقدس او را تکفیر کردند وگرنه بهشتی اهل عقب نشینی نبود. حریت و آزادی بهشتی این بود. او این نسبت های ناروا را می پذیرفت و از همه ی این اتهام ها استقبال می کرد اما هرگز حاضر نبود اندکی از آن مواضع حق طلبانه ی خودش کوتاه بیاید و اصلاً در این فضاها نبود که عوام الناس را جمع کند و فضاسازی کند و با عوام برای خودش موقعیت درست کند و حتی نسبت به کسانی که می آمدند و می خواستند به او اظهار ارادت و اخلاص کنند و در برابرش کرنش می کردند آنها را پس می زد.

    در اسارت مریدان و دست بوسان

    این حداقل ادب است که گاهی دیده می شود در برابر علما و مراجع و شخصیت ها می روند و دست بوسی می کنند! حالا پابوسی هم که در زمان ما اتفاق افتاده است، دست بوسی که دیگر جای خود دارد! اگر بخواهند بیایند خدمت شهید بهشتی و دست ایشان را ببوسند آیا این عیبی دارد و این کار نامتعارف و زشت است که ایشان اجازه نمی دهد؟

    ایشان می فرمودند در جلسه ای بودند که یک آقای روحانی هم کنار ایشان نشسته بود. برخی آمدند برای دست بوسی. من اجازه ندادم. این آقای روحانی که کنار من نشسته بود ناراحت شد و گفت که چرا اجازه نمی دهید دستتان را ببوسند؟! چه عیبی دارد؟ تو با کنار زدن این ها، آن کسانی را که اجازه دست بوسی می دهند را تخطئه می کنی و کار آنها را زیر سؤال می بری و مردم نسبت به آنها بدبین می شوند. فکر می کنند لابد کار بدی است که در جاهای دیگر اتفاق می افتد. اجازه بده دستت را ببوسند و آن نرخ هایی که در صنف ما هست آنها را بر هم نزن!

    این گفت وگوی بین شهید بهشتی و این روحانی که در کنار ایشان بوده یک گفت وگوی خواندنی و شنیدنی است و اجازه دهید باز هم از عین تعبیرات ایشان در این کتاب حق و باطل برای شما بخوانم:

    «آن آقای روحانی تاب نیاورد و خیلی با پرخاش گفت چرا چنین می کنی؟ تو می آیی صف شکنی می کنی. در مناسبات مردم با اهل علم بدعت می گذاری. بگذار دستت را ببوسند. به او گفتم صبر کن جواب تو را می دهم تا مجلس خلوت شود. سپس به او گفتم می دانی چرا از این کار خودداری می کنم؟ برای اینکه می ترسم خودم خراب شوم. از درون کرم خورده شوم. نمی خواهم خراب شوم. بر خودم می ترسم. گفت چه می گویی؟ اسم بُرد و گفت تو فکر می کنی فلانی و فلانی اسیر دست بوسی مردم بوده اند؟ گفتم من درباره ی اشخاص قضاوت نمی کنم. نام شخص نبر. داوری درباره تک تک افراد کار مشکلی است. من می گویم بر خودم می ترسم! در این که دیگر حرفی نیست. تو هر چه می خواهی حساب کن. بگو تو آدم ضعیفی هستی! بگو خیلی ها از تو قوی تر هستند! من که نمی توانم خودم را اغفال کنم. اما من از تو سؤال می کنم.

    تکریم های فساد آفرین

    اصل این گفت وگو بین شهید بهشتی و این روحانی در اینجاست، در سوالی است که شهید بهشتی مطرح می کند، که می گوید: در اینجا برای اینکه بیشتر تواضع نکرده باشم و تو را اغفال نکرده باشم بینی و بین الله به من بگو در این چهره های گوناگون که از نزدیک می بینی، یعنی علما، بزرگان، مراجع، شخصیت ها - البته می گویم آن هایی که قبلا ً بوده اند را کاری نداریم- اینکه شیخ انصاری چطور بوده، آنها را کار ندارم، آنها را کنار بگذار؛ همین علمایی که ما می شناسیم و دیده ایم شان و تجربه شان کردیم یکی را شهادت بده، معرفی کن و نشان بده که اسیر این دست بوسیدن ها و سلام و صلوات ها در زندگی است و جایی که پای حمایت از حق و پانهادن روی تمام این حرف ها و دست بوسیدن ها پیش می آید حاضر است به طرف حق برود و از همه ی آنها صرف نظر کند. یعنی کسی که افتاده است روی خط سلام و صلوات و دست بوسیدن ها حالا باید دفاع از حق کند و به همه ی این سلام و صلوات ها پشت پا بزند. شما چنین شخصی را به من نشان بده و شهادت بده! لنگ ماند! خدا پدرش را بیامرزد که جدل نکرد و گفت نمی توانم بگویم! گفتم مرد حسابی، تو که در میان آنها که می شناسی حاضر نیستی دست روی یک نفر بگذاری چرا داری ما را فاسد می کنی و دعوت به فساد می کنی؟ شهید بهشتی نه خودش دست کسی را می بوسید و نه اجازه می داد کسی دستش را ببوسد و به فرزندانش و این آقازاده های گرامی شان هم که اینجا هستند توصیه کرده بودند که شماها هم دست کسی را نبوسید. او این گونه اظهارات را فساد آفرین می دانست.

    بنابراین غیر از آن عدد و رقم های نجومی که از فساد مالی گفته می شود نوع دیگری از فساد هم وجود دارد که اتفاقاً خیلی خطرناک تر است، و متاسفانه کمتر دیده می شود و بهشتی در ادامه به آن روحانی طرفدار دستبوسی می گوید: «چرا داری ما را فاسد می کنی و دعوت به فساد می کنی؟ من هم کرم خورده می شوم. او گفت ما به تو امیدها داشتیم. و من گفتم بیخود داشتید. من خودم را بهتر از تو می شناسم» و بعد از اینکه ایشان این جریان را در سخنرانی شان بازگو می کنند یک نتیجه گیری می کنند و می گویند: «ای جامعه! این جزء اصول مسلمانی است که روی هیچ موجودی به عنوان موجود خرابی ناپذیر حساب نکن.» خوب این ها نتیجه دارد دیگر! مبنای شما بر این باشد که آدم ها در معرض خراب شدن هستند و بنابراین رفتارهای شما رفتارهایی باید باشد که موجب تشویق به خرابی و فساد نباشد! و ادامه می دهد: «شیعه هم که در مسئله ی عصمت تکلیف را روشن کرده است و می گوید حدود بحث عصمت فقط در چارچوب معینی است. و سپس از ما پرسیده اند– این مباحث مربوط به قبل از انقلاب است – آن وقت چرا روی هر فرد دیگری رفتاری بالاتر از رفتار در برابر معصوم دارید؟!» یعنی ایشان می گوید حالا حداقل تخفیف دهید! و بزرگان را تاحد معصیت بالا ببرید و در حد رفتار با معصوم رفتار کنید! بالاتر از معصوم دیگر چه توجیهی می تواند داشته باشد؟!

    «الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لایخشون احداً الاالله» می گوید برای تبلیغ دین خدا، خشیت از غیر خدا را باید از دل بیرون کرد. ریشه ی عدم خشیت از غیر خدا این است که شخص به این حریت رسیده باشد و این تعلقات را از درون خود بیرون ریخته باشد و آزاد باشد. این حریت، حریت خاص صنفی روحانیت است.

    ریشه فساد

    البته آیت الله بهشتی حریت های دیگری هم مثل حریت سیاسی داشت کسی که در سال 54 در جمع دبیران تعلیمات دینی که متن کتاب تعلیمات دینی را ایشان نوشته برایشان توضیح می دهد که ما چه نوشته ایم و این را چگونه باید به دانش آموزان خودتان منتقل کنید و به آنها توضیح دهید چنین جسارتی را دارد که این بحث را مطرح می کند که «فساد از کجا آغاز می شود؟» در آن رژیم فاسد بحث "ریشه ی فساد" را در کتاب درسی مطرح می کند و به معلمان یک جمله را می گوید و آن این است که «ماهی از سَر گنده گردد، نی ز دم»! همین یک جمله را می گوید تا آنان به باقی آن فکر کنند و مطالعه کنند که فساد از کجا آغاز می شود و فساد از دم ماهی نیست، بلکه از رأس و سر او آغاز می شود. و چگونه در تمام پیکره سریان و جریان پیدا می کند.

    اگر تبلیغ این شد که خداوند در این آیه فرموده است نتیجه ی آن هم معلوم است که سلمان و ابوذر و مقداد تربیت می شود و اما اگر آن تبلیغی شد که ما داریم آن هم باز نتیجه دارد منتها آیا مسلمان تربیت می شود؟ متعهد تربیت می شود؟ حرف اثر می گذارد؟ آیا فایده ای دارد و به جایی می رسد؟ اینجا هم شهید بهشتی مطلبی دارد و آن این است که اگر ما درست عمل نکردیم و به حرف بسنده کردیم و تحت تأثیر موقعیت و مقام خودمان برای مردم حرف زدیم نتیجه ی آن نه تنها ایمان مردم نیست که نتیجه ی آن کفر مردم است. این حساب، حساب دو دوتا چهارتاست.

    تبلیغ ضد تبلیغ

    بر این اساس شهید بهشتی اعتقاد داشت که روحانیت تاثیر گذار، روحانیتی است که در میدان عمل پیشگام است و با عمل و رفتار سازنده خود دیگران را به راه حق دعوت و تشویق می کند. در اندیشه بهشتی، تبلیغ دین یک جنبه اثباتی هم دارد و دعوت زبانی به دلیل آن که کم ترین تاثیر را در تحول ایمانی دیگران دارد، مصداق واقعی تبلیغ نیست، زیرا دین صرفا یک سلسله اطلاعات نظری نیست که هرکس ارائه کند از او پذیرفته شود، بلکه دین داری با پذیرش قلبی تحقق می یابد و کسی که با رفتارش نشان می دهد از باور برخوردار نیست، نمی تواند یک مبلّغ واقعی باشد.

    معمولاً صنف و جماعت ما تلقی شان این است که تبلیغ یعنی استفاده از زبان و گفتار برای بیان دین. تبلیغ غیر گفتاری ما نمی شناسیم. همین است و عالم دین یعنی کسی که از همین زبان استفاده می کند تا دین را به مردم برساند. ولی تفاوت این بزرگوار با دیگران این است که معتقد بود تبلیغ گفتاری و زبانی کم اثرترین نوع تبلیغ است. نازل ترین درجه ی تبلیغ، تبلیغ زبانی است و اگر قرار باشد تبلیغ مفید و مؤثر بر عهده ی ما باشد باید کار را از جای دیگر شروع کرد. اول قدم این است که عالِم دین باید نمونه ی عملی از حقیقت اسلام را در زندگی خود نشان دهد. این تبلیغ است. نه اینکه نباید تبلیغ زبانی کرد اما صرفاً متمرکز بر تبلیغ زبانی نباید بود.

    ایشان تحت عنوان «امر به معروف و نهی از منکر» در 10 جلسه مباحثی دارند که خوشبختانه به چاپ رسیده است. در جلسه ی هشتم تحت عنوان دعوت عملی بحث می کنند و این موضوع بخصوص برای ما خیلی مهم است. این سؤال که امروز فراوان مطرح می شود که با وجود این همه تبلیغ، با وجود این همه رسانه، با وجود این همه تریبون، با وجود این همه مبلغ و با وجود این همه حرف و حرف و حرف! چرا ما در عرصه ی تبلیغ موفقیت لازم را نداریم و راندمان کارمان پایین است، پاسخش را شهید بهشتی داده است.

    پاسخ شهید بهشتی این است که ما انتظار بیش از حد از حرف داریم! درحالی که این شیوه بیش از این مفید نیست و برای تاثیرگذاری به روش دیگری باید مراجعه کنیم. من از بحث امر به معروف ایشان برای شما می خوانم: «من باید با صراحت عرض کنم که یکی از آفت های زندگی اجتماعی ما رواج بازار دعوت زبانی و اخیراً قلمی است و کساد بازار دعوت عملی است.» حالا این تازه مربوط به سال های پیش از انقلاب است که ابزارهای تبلیغ زبانی و گفتاری برای روحانیت بسیار کمتر بود تا امروز. ایشان در همان زمان هم تبلیغ ما را تبلیغ آفت زده می دانست و می گفت چقدر حرف تحویل مردم می دهید و چقدر انتظار حرف شنوی از حرف های خودمان را از مردم داریم؟! سپس این روایت را مطرح می کنند که: «کونوا دعاه الناس الی انفسکم بغیر السنتکم» (الکافی، ج2،ص77) که امام صادق (ع) فرمودند که دعوت بکنید اما به غیر زبان! حتی حضرت به این قانع نشد که بفرمایید به «زبان و عمل» دعوت کنید و یا دعوت مطلق! فرمودند دعوت زبانی را رها کنید و عمل به مردم نشان دهید. تنها این کار مؤثر است. «بغیر السنتکم.» بعد ایشان ادامه می دهد و می فرمایند: «یک نتیجه گیری کنم که اصلاً سعی بفرمایید قدری بازار دعوت های زبانی و عملی کم رونق شود.» اصلاً کم کردن فشار تبلیغی خودش یک تبلیغ است. این تبلیغ های زبانی ما! صبح و ظهر و شام در این شبکه و آن شبکه، در این تریبون و آن تریبون، در اینجا و در آنجا. این خودش ضد تبلیغ است! سعی بفرمایید اصلاً شبکه ی تبلیغ و دعوت در امت ما به شبکه ی تبلیغ و دعوت عملی دعوت شود. بعد ایشان می فرمایند که برای سخنرانی از من زیاد دعوت می شود که من نمی پذیرم یا کم می پذیرم، البته اشتغالاتم هم اجازه نمی دهد. یکی از دلایلی که شاید تاکنون به دوستان مراجعه کننده نگفته ام ولی اینجا برای اطلاع همه می گویم این است که من اصلاً به این مقدار دعوت زبانی و قلمی معتقد نیستم. بله باید تبلیغ کرد؛ اما تبلیغ با چه شیوه ای؟ بسیاری از موارد هست که این تبلیغات زبانی ما چون در تضاد آشکار با رفتار و رویه های ما هست نه تنها تأثیر تبلیغ زبانی را از بین می برد بلکه به تأثیر معکوس هم آن را تبدیل می کند و به ضرر است. کمی کمتر حرف بزنیم و کمتر حرف تحویل مردم دهیم و اجازه دهیم مردم حقیقت دین را در واقعیت زندگی ما و در تار و پود رفتار ما ببینند و تماشا کنند.

    این را تازه ایشان زمانی می فرمودند که مسئولیت عمل و اجرا با ما نبود! و ما غیر از حرف زدن ابزار دیگری برای تبلیغ و نشان دادن چهره واقعی دین نداشتیم. حال که دیگر آن زمان گذشته و مسئولیت های دیگری بر عهده ی ما گذاشته شده است و باید عمل ما مسئله را نشان دهد.

    یکی از دغدغه های جدی بهشتی پس از انقلاب همین بود که عالمان دین با به دست گرفتن قدرت، آیا در آزمون عملی موفق و سربلند خواهند بود و آیا با رفتار های خود پایه های ایمان را در میان مردم تقویت خواهند کرد و یا خدای ناکرده با به عکس با رفتار ناشایسته خود باور های مردم به دین را متزلزل خواهند ساخت.

    نگرانی از بازیگران دین فروش

    در تاریخ 3/4/1360، یعنی چهار روز به شهادت شهید بهشتی باقی مانده است. کلاس درس مواضع ما تشکیل شده است. آخرین جلسه است، اما کسی نمی داند بهشتی در جلسه ی یازدهم از تدریس مواضع ما، عجیب مطلبی را مطرح می کند. بحث درباره ی نبوت است و نقش انبیاء. و شیفتگانی مانند ما در پای درس استاد حضور پیدا کردیم. در بحث ویژگی های انبیاء، ویژگی سوم می گوید انبیاء در عمل اصالت رسالت شان را به انسان ها نشان می دهند و با عمل در انسان ها ایمان و باور به وجود می آورند و بعد سراغ «آفت برای انقلاب» می رود ومی گوید: «طرز عمل مدعیان دینداری و راه خدا در طول تاریخ یکی از زمینه های پیدایش تفکرات ویرانگر ماکیاول بوده است.» آیا ما با عمل خودمان الحاد را تبلیغ و ترویج کرده ایم یا مبلغان اسلام هستیم؟ بهشتی می گوید نه ممکن است مبلغ الحاد هم باشید، در دعوت به اسلام، اما در عمل تشویق به الحاد! و ایشان این طور می فرماید: «ماکیاول وقتی به روحانیان بی ایمان یا سست ایمان بی عمل یا سست عمل کلیسا برخورد می کرده در این اندیشه می رفته است که نکند دین برای این ها دکّان باشد!» در حقیقت این تردید و این سوال را خود ارباب کلیسا به ذهن ها القاء کردند و یکی از آن افرادی که این سوال برای او پیدا شد ماکیاول است. سوال و شک و تردید را آنها به وجود آوردند. این شک و تردیدهایی که در کتاب های فلسفی است این ها نمی تواند ایمان مردم را متزلزل کند. آنچه ایمان مردم را می شکند آن عمل های ضد تبلیغ است یعنی همان که امام خمینی (ره) فرمودند که یک کسی آمده بود پیش یکی از علما و فرموده بود آقا! اگر پشت کتاب چیز دیگری نوشته اند به ما بگویید! (ر.ک: صحیفه امام، ج18، ص15) یعنی عمل شما نشان می دهد که پشت کتاب حرف های دیگری است که شما برای خودتان آنها را استفاده می کنید. آن وقت بهشتی می فرماید: «ماکیاول وقتی به روحانیون بی ایمان یا سست ایمانِ بی عمل یا سست عمل کلیسا برخورد می کرده در این اندیشه می شده است که نکند دین برای اینها دکان باشد. اگر انسان به صد نمونه ی گوناگون از این عالمان دروغین برخورد کند و یک نمونه ی صدق و درستی هم پیدا نکند طبیعی است که به ذهنش می آید که نکند این هم دکانی است و ما را فریب می دهند. این یک امر طبیعی است. به نظر من پیدایش تفکرات الحادی در ماکیاول بازتاب طبیعی بازیگران کلیساست.»

    خوب آیا ایشان این مطالب را آن روز به عنوان بیان تاریخ برای ما می گفتند؟ خیر! در ادامه یک احساس خطر و نگرانی وجود داشت، لذا بعد اضافه کردند: آفت این انقلاب اسلامی این است که دچار بازیگرانی باشد که اسلام و انقلاب و هر چیزی را دکان بدانند. دکان قدرت، دکان ثروت، دکان شهرت و دکان ریاست! آری، شهید بهشتی یک روحانی آزاده بود. من در اینجا پنج عنوان از آثار ایشان را فقط آوردم و از هرکدام هم فقط یک جمله انتخاب کردم. ای کاش فرصتی بود تا همه ی آثار ایشان را می آوردم و نشان می دادم که دغدغه ی اول بهشتی قبل و بعد از انقلاب چیست؟ و حالا شما ملاحظه بفرمایید و قضاوت بفرمایید آیا خط بهشتی در غربت هست یا نیست و آیا نگرانی هایی که او برای آینده احساس می کرد جای نگرانی داشت یا نداشت؟ و امروز اندیشه و تفکر بهشتی در میان ما از چه قدر و منزلتی برخوردار است؟

    امروز چقدر جای بهشتی در میان ما خالی است. خداوند او را با شهدای صدر اسلام، با پیغمبر اکرم، با امیرالمؤمنین، با اباعبدالله الحسین(ع) محشور بفرماید و توفیق ادامه ی این راه را به همه ی ما کرامت بفرماید. توفیق وفاداری بر این عهد و پیمان را که با او و شهدای دیگر بسته ایم بیش از گذشته نصیب همه ی ما بگرداند. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته .


    نظرات کاربران