در حال بارگذاری ...
  • شرح نامه امیرالمومنین(ع) به امام مجتبی(ع) جلسه چهارم

    تقوا - ۱۰ آبان ماه ۹۷

    بسم الله الرحمن الرحیم

    الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین

    و من وصیۀ له علیه السلام بالحسن بن علی علیهما السلام: فَإِنِّی أُوصِیکَ بِتَقْوَى اَللَّهِ وَ لُزُومِ أَمْرِهِ وَ عِمَارَةِ قَلْبِکَ بِذِکْرِهِ وَ اَلاِعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ وَ أَیُّ سَبَبٍ أَوْثَقُ مِنْ سَبَبٍ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اَللَّهِ إِنْ أَنْتَ أَخَذْتَ بِهِ.

    عرض سلام و تحیت دارم خدمت بزرگورانی که در این جلسه در خدمت شان هستیم و توفیق پیدا می کنیم تا از نورانیت کلام امیرالمؤمنین بهره مند شویم و همچنین ایام اربعین حسینی را تسلیت عرض می کنم و از خداوند می خواهم که همه ما را در این راه، راه حسین بن علی معرفت و ثبات قدم عنایت بفرماید.

    صحبت درباره نامه سی و یک نهج البلاغه است که امیرالمؤمنین علی علیه السلام در بازگشت از صفین برای فرزندشان امام حسن مجتبی علیه السلام نگاشتند. سه جلسه درباره بخش اول و مقدماتی این نامه صحبت کردیم. در واقع متن اصلی از این جا شروع می شود، یعنی توصیه ها و سفارش هایی که امیرالمؤمنین(ع) برای فرزندشان مطرح کرده اند؛

    سفارش به تقوا

     فَإِنِّی أُوصِیکَ بِتَقْوَى اَللَّهِ،

    سفارش اول سفارش به تقوای الهی است. در مطالبی که از امیرالمؤمنین(ع) به عنوان نامه یا به عنوان خطبه وجود دارد، معمولاً سفارش به تقوا هم به شکل مستقیم یا به شکل غیرمستقیم دیده می شود. درحقیقت می توان گفت که محور اصلی کتاب نهج البلاغه تقواست و هیچ موضوع دیگری به اندازه موضوع تقوا در نهج البلاغه تکرار نشده است. این علاوه بر آن است که در نهج البلاغه به صورت خاص خطبه ها و سخنرانی هایی در موضوع تقوا تفصیلاً وجود دارد. مثل سؤالی که همّام از امیرالمؤمنین(ع) در اوصاف متقین کرد و با شنیدن اوصاف متقین از زبان امیرالمؤمنین علی علیه السلام جان داد.

    البته در ضمن شرح عهدنامه مالک اشتر که آن جا هم سفارش به تقوا مطرح بود درباره این موضوع کمی صحبت کرده بودیم. مجدداً به تناسب کلام امیرالمؤمنین(ع) در این نامه هم مقداری درباره تقوا صحبت می کنیم، هرچند کسی باید درباره این موضوع صحبت کند که خود متصف به این صفت باشد ولی شما عرائض بنده را به عنوان ترجمه از کلام امیرالمؤمنین(ع) تلقی بفرمایید، نه به عنوان آن چه را خودم عرض می کنم.

    مفهوم تقوا

    قبل از این که معنا و مفهوم تقوا در زبان فارسی مورد صحبت قرار بگیرد که تقوا را چگونه باید معنا یا ترجمه کنیم، اصل این ماده از "وقی" و "وقایۀ" است. وقایه که ماده اصلی تقواست به معنای حفاظت است. و منظور از تقوا این است که شخص در شرایط و موقعیتی قرار بگیرد یا خود را در شرایط و موقعیتی قرار دهد که ایمنی و مصونیت پیدا کند، آسیب و خطری متوجه او نشود. چه نوع آسیب و خطر؟ برخی از آسیب ها و خطرات متوجه جسم انسان می شود، مثل بیماری ها. تقوا مربوط به صیانت از جسم نیست، او هم خودش البته وظیفه و تکلیفی است که انسان باید ر سلامت خودش را عایت کند. ولی این حفاظت،  وقایه ای مربوط به جان انسان است. همان طور که جسم دچار آفت و بیماری می شود روح هم دچار آفت و بیماری می شود. خود را حفظ کردن در مقابل این خطرات و ضررها و لطمه هایی که بر انسان ممکن است وارد شود.

    لذا در واقع تقوا یک نیرویی است برای این که انسان بتواند از خود نگهبانی کند و خودش را حفظ کند. حفظ انسان دو گونه است: حفظ از بیرون، حفظ از درون. حفظ از بیرون توسط مأمور حکومت یا توسط پدر و مادر انجام می گیرد یا توسط انسان های مسلمان دیگری که امر به معروف و نهی از منکر می کنند، این یک مراقبت بیرونی است. ولی مراقبت بیرونی اگر توأم با مراقبت از درون نباشد، تأثیر کامل ندارد و بازدارنده نیست. و همین که انسان احساس کند که از بیرون مراقبت نمی شود دست به تخلف می زند. آن نگهبان درونی است که همیشه همراه انسان است و دائماً به انسان هشدار می دهد. لذا باید قلمرو این دو را تفکیک کرد که مراقبت از بیرون جای مراقبت از درون را نمی گیرد، مراقبت از درون هم جای مراقبت از بیرون را نمی گیرد. یعنی در نظام اجتماعی نیازمند به مراقبت های بیرونی هم هستیم، هرچند آن مراقبت ها جایگزین تربیت و اخلاق نمی شود.

    حالا من تفسیری را که در برخی از منابع لغت از تقوا کرده اند، برای شما می خوانم؛

    راغب اصفهانی در کتاب مفردات این طور می گوید:

    الوقایۀ حفظ الشیء مما یؤذی،

    وقایه حراست کردن دربرابر عوامل آزار دهنده و تخریب گر است. پس وقایه که همان اصل ماده تقوا است به معنای حفظ است.  

     و التقوی جعل النفس فی وقایۀٍ مما یخاف

    تقوا هم خود را در وقایه قرار دادن است، انسان خود را در موقعیتی قرار دهد که از همه عوامل نگران کننده که نفس انسان را در معرض تباهی قرار می دهد، حفاظت و صیانت شود. خوب، اگر حقیقت تقوا این باشد، نیروی کنترل کننده از درون که گاهی از آن تعبیر به وجدان می کنیم.

    ترجمه تقوا

    حالا تقوا را باید چگونه به فارسی ترجمه کرد؟ ما در زبان فارسی دو ترجمه برای تقوا داریم: ترجمه اول این است که تقوا را به "ترس" معنا می کنیم. معمولاً در این ترجمه هایی که از قرآن و احادیث وجود دارد "اتقوا الله" به "از خدا بترسید" ترجمه می شود. ترجمه دومی که از کلمه تقوا در زبان فارسی وجود دارد، "پرهیز" است. می گوییم: متقی یعنی انسان پرهیزکار، انسان متقی انسان پرهیزکار است. غیر از این در زبان فارسی ترجمه دیگری از کلمه تقوا نداریم و این دو ترجمه با این معنایی که در لغت از تقوا وجود دارد منطبق نیست. چون تقوا نه به معنای ترس است و نه به معنای پرهیز است، پس کلمه تقوا را باید چگونه ترجمه کرد؟ حقیقت تقوا "صیانت از خویش" است، قدرت مهار کردن و کنترل کردن خود است. در زبان فارسی برای آن ترجمه نداریم. و این دوتا هیچ کدام ترجمه تقوا نیست و حقیقت تقوا را نشان نمی دهد.

    البته نتیجه تقوا و لازمه تقوا و خود نگهداری این است که در انسان از عواملی که ضد تقوا است خوف و نگرانی پیدا می شود. اما تقوا ترس نیست، تقوا یک ملکه درونی یا قدرت نفسانی است که انسان می تواند خود را ضبط و کنترل کند. این تفسیرها ذهن انسان را به خطا می برد. اما چگونه شده که این دو تفسیر برخلاف آن چه که در لغت اصیل عرب است در زبان فارسی رواج پیدا کرده نمی دانم. شما به لغتنامه دهخدا هم که مراجعه کنید از منابع مختلف ادبیات فارسی که کلمه تقوا را به کار برده اند و ترجمه ای برای تقوا ذکر کرده اند، معنای تقوا در فارسی آن جا هم هرچند اشاره به کلمه حفظ شده است ولی اصل محور اساسی آن چه را که در لغتنامه دهخداست همین ترس یا پرهیز است. البته این ترس و نگرانی از خطر، امری مثبت و پیشگیرانه است. مثلا شما وقتی می خواهید بدن خودتان را از بیماری حفظ کنید، قهراً در مقابل بیماری ها آن جایی که زمینه سرایت بیماری است یک حالت نگرانی پیدا می شود، که مثلاً آن بیماری مخصوصاً اگر بیماری سرایت کننده است، انسان نگران می شود که نزدیک نشود، این نگرانی درست است. اما نگرانی معنای تقوا نیست. همچنین برای این که بتوانید خودتان را حفظ کنید از آسیبها و چیزهایی هم پرهیز می کنید آن هم درست است، آن هم یکی از نتایج و لوازم داشتن تقواست که شخص هرکاری را مرتکب نمی شود. به هرحال زبان ها از نظر ظرفیت متفاوت اند و ما در زبان خودمان فعلاً یک تعبیر گویا برای این مطلب سراغ نداریم. الان به جای کلمه تقوا یک جمله توضیح می دهیم، تفسیر می کنیم، توضیح می دهیم. نه اینکه کلمه تقوا را برداریم یک کلمه فارسی که احتیاج به توضیح هم نداشته و خودش گویای این معنا باشد، به جای آن بگذاریم. یعنی این ها تعبیراتی است که در زبان فارسی نیست ما این تعبیرات را می سازیم و تولید می کنیم. عیبی هم ندارد که این کار اتفاق بیافتد. یعنی ما بنشنیم فکر کنیم شبیه کاری که در فرهنگستان انجام می دهند تعبیراتی بسازیم تا بعدها کم کم در عرف عمومی وارد شود و جا بیافتد. فعلاً آن چه که جا افتاده همین است که می گویند "اتق الله" یعنی "از خدا بترس"، متقی یعنی پرهیزکار. من می خواستم عرض کنم که این تعبیرات گویا نیستند که کاملاً معنا و مضمون حقیقی تقوا را به ما نشان دهد. پسچه بهتر که همان واژه "تقوا" را در زبان فارسی حفظ کنیم.

    تفسیر تقوا در نهج البلاغه

     وقتی به کلمات امیرالمؤمنین(ع) به خصوص مراجعه کنیم، حضرت تقوا را توضیح داده اند، با این توضیحات می شود حقیقت تقوا را فهمید.

    مثلاً حضرت این طور می فرمایند:

    فَإِنَّ التَّقْوَى فِی الْیَوْمِ الْحِرْزُ وَالْجُنَّةُ وَفِی غَدٍ الطَّرِیقُ إِلَى الْجَنَّةِ،[1]

    حضرت فرمودند: تقوا امروز اثری دارد و فردا اثری دیگر. در دنیا یک معرف دارد، در آخرت هم معرف دیگری دارد. اما تقوا در دنیا چیست؟ الْحِرْزُ، حصار که جلوی ورود دشمن را می گیرد. به خاطرتان هست که در گذشته قلعه هایی در اطراف شهر و روستا درست می کردند. این برج و بارویی که در اطراف شهر و روستا درست می کردند، تقوا این است. خوب، حالا معنای آن این است که انسان اطراف خودش یک چیزی برای صیانت خود نصب کند؟ نه، چنین چیزی نسبت به گناه و معصیت وجود ندارد که انسان بتواند چنین کاری کند. این را باید در درون تعبیه کرد. جُنۀ به معنای سپر است، تقوا کار سپر را انجام می دهد. کار سپر صیانت و حفاظت از انسان است. سپر در مقابل عوامل خطر بیرونی برای جسم کار می کند، تقوا برای جان انسان. آن وقت اگر در دنیا این حرز، این سپر، این جُنه فراهم شود امیرالمؤمنین(ع) می فرمایند در عالم آخرت راه را برای بهشت باز می کند، تأثیرش در عالم آخرت این است. این جا حضرت از تعبیر "حرز" استفاده کردند، از "جنۀ" استفاده کردند، نشان دهنده همان صیانت و نگاهبانی است.

    در خطبه دیگری هم حضرت می فرمایند:

    اِنَّ التَّقْوی دارُ حِصْنٍ عَزیزٍ وَ الْفُجورَ دارُ حِصْنٍ ذَلیلٍ لایَمْنَعُ اَهْلَهُ وَ لایُحْرِزُ مَنْ لَجَأَ اِلَیْهِ [2]

    تقوا یک حصن، یک سنگر که عزیز است، عزیز به معنای خلل ناپذیر است، نفوذ ناپذیر است. بسیار بسیار محکم است. یک راه برای تشخیص مفاهیم این است که انسان از مفاهیم مقابل استفاده کند.[3] یعنی در برابر تقوا چه چیزی است، آن را بشناسیم آن وقت به قرینه مقابله تقوا شناخته می شود. این جا امیرالمؤمنین(ع) می فرمایند در مقابل تقوا فجور است. فجور چیست؟ آن جایی که دشمن می خواهد وارد شود اما حصاری که وجود دارد این حصار راه را باز می کند، مانع و رادع نیست. آن جا هم دشمن وارد می شود، این جا هم دشمن می خواهد وارد شود، به مانع برخورد می کند و پشت سر این مانع می ماند، راه ورود او بسته است. اما انسانی که با تقوا نباشد راه ورود لشگریان شیطان به وجود او و به حریم دل او باز است، عامل بازدارنده ای برای انسان های فاجر وجود ندارد. شما می بینید که این اطفال و افراد بزرگسالی که یک مقدار آسیب پذیر هستند واکسن می زنند، آن وقت در برابر عامل انتقال بیماری، که می خواهد وارد شود، بدن مقاومت می کند. آن کسی که، در درون خودش این قدرت مقاومت در برابر بیماری وجود دارد حالا یا به صورت طبیعی وجود دارد یا واکسینه شده و این قدرت وجود دارد، آن جا وقتی عامل بیماری می خواهد بیاید به مانع برخورد می کند. ولی در فجور حضرت فرمودند که چون شخص انعطاف پذیر است و قدرت مقاومت ندارد، در مقابل عواملی که به طرف او پیش می آید حرزی وجود ندارد که او را نگه دارد.

    مورد دیگری که حضرت فرمودند:

     إنَّ تَقْوَى اللَّهِ حَمَتْ أَوْلِیاءَ اللَّهِ مَحارِمَهُ، وَ أَلْزَمَتْ قُلُوبَهُمْ مَخافَتَهُ[4]

    تقوای الهی حامی انسان در مقابل گناه است. حفظ می کند و نگهدارنده است. و دل اولیاء الهی را با خوف از خداوند توأم و همراه می کند. یک حالت معنوی و حافظ و نگهبان انسان در برابر گناه است و اثرش این است که شخص نگران است و ترس دارد. کسی که باتقواست، بی مهابا عمل نمی کند، باری به هرجهت نیست. نسبت به خویش و آینده خود و خطراتی که در کمین اوست، احساس نگرانی دارد.

    منزلت تقوا

    در منابع خودمان می بینیم که تقوا جایگاه اصلی دارد، پایه است، اساس است. این که امیرالمؤمنین(ع) در این جا و در بسیاری موارد دیگر از تقوا شروع می کند، اتفاقی نیست. این به خاطر این است که رتبه اول، برای تقواست. این ترتیب براساس اهمیت و اولویت است و اگر بخواهیم این را خیلی روشن درک کنیم از این آیه شریفه قرآن می توان استفاده کرد:

    أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْیَانَهُ عَلَى تَقْوَى مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٍ خَیْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْیَانَهُ عَلَى شَفَا جُرُفٍ هَارٍ.[5]

     أسَّسَ بنیانه را در مهندسی می گویند فونداسیون ، زیرسازی که اصل کار در استحکام بنا آن جاست. استحکام کل بنا را هرچقدر بالا برود تضمین می کند و نگهدارنده است. غیر از تقوا چیز دیگری که "أسس بنیانه" باشد و پایه و اساس زندگی انسان باشد، نداریم. لذا اگر امیرالمؤمنین(ع) به امام مجتبی میفرمایند: فَإِنِّی أُوصِیکَ بِتَقْوَى اَللَّهِ، حضرت زیرساخت های معنویت را این جا مطرح می کند که پایه و اساس باید از این جا شروع شود و اگر این درست شود بالمآل همه چیز در مسیر صلاح و درست شدن قرار می گیرد و اگر این درست نشود بقیه اصلاحات مثل این است که شما پیوسته در و دیوار را رنگ کنید و روغن کاری کنید وقتی پایه ای نیست، استحکامی وجود ندارد، این تزیین ها نمی تواند تأثیری داشته باشد.

    أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْیَانَهُ عَلَى تَقْوَى مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٍ خَیْرٌ کسی که پایه و اساس خود را بر تقوا و بر رضوان الهی قرار داده بهتر است یا آن کسی که پایه و اساس کار خودش را بر پرتگاه سستی قرار داده که مشرف بر آتش است؟ هم پرتگاه هست، هم سست است، هم مشرف به آتش است، اگر پایه و اساس این باشد چگونه اعتمادی به این اساس وجود دارد؟ لذا هر اصلاحی باید از اینجا شروع شود و امام(ع) هم با این سفارش شروع می کند: فَإِنِّی أُوصِیکَ بِتَقْوَى اَللَّهِ یعنی شروع با اصلاح آن پایه و اساس باید صورت بگیرد. و تا وقتی هم که این پایه درست نشود، کارهایی که انجام می گیرد هر چند به ظاهر گفته می شود اصلاح اخلاقی و معنوی است ولی این ها تأثیری ندارد. حتی در قرآن کریم هست که این شعائر الهی را ما باید حفظ کنیم، خیلی از چیزهاست که نماد دینداری است، پرچم است، عَلَم است، درست است ولی آن هم در صورتی که عَلَم و نشانه برای تقوا قرار بگیرد و بر آن تأثیر داشته باشد خیلی خوب است و الا نه.

    وَمَنْ یُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ [6]

    یعنی شعائر هم برای این نیست که ما در جامعه مانور دهیم، در دنیا خودمان را مطرح کنیم. آن ها هم برای این است که این نمادها و علامت هایی باشد که به تحکیم تقوا در قلب بیانجامد، یعنی این ظاهر و باطن باید به هم دیگر مرتبط شوند و چفت شوند و الا اگر ما این ظاهر را درست کنیم و فقط دنبال این باشیم که این شعائر، خوب مطرح شود، خوب دیده شود، خوب در دنیا باشد، بعد چه؟ سؤال مطرح است! حالا ما شعائر را زنده کردیم این زنده کردن شعائر در جامعه به تقویت معنویت درونی کمک می کند یا نمی کند؟ تعظیم شعائر لازم است، توسعه شعائر باید داده شود. این شعائر اگر واقعاً شعائر باشد باید تقوی القلوب پشت سرش باشد به خصوص که خدا قید قلب را هم آورده، با این که قلب هم گفته نشود، مشخص است که جای تقوی در قلب است ولی برای جلوگیری از توهم که ما تقوی را صرفاً در ظاهر افراد می بینیم و می خواهیم، خدا می فرماید این ها تقوی نیست. آن چه را که شما فکر می کنید اولاً شعائر است نه تقوی، ثانیاً اگر شعائر واقعی باشد باید موجب تقوی هم شود و تأثیر در تقوای شخص هم داشته باشد. و ثالثا جایگاه واقعی تقوا در قلب است، پس انجام شعائر باید یک حرکتی، یک زیارتی، یک عبادتی، یک تغییری به همان نسبت در وجود انسان به وجود بیاورد.

    تقوای الهی

    و اما نکته قابل توجه دیگر این است که تقوا در این منابع پیوسته به خدا اضافه می شود، فَإِنِّی أُوصِیکَ بِتَقْوَى اَللَّهِ. این اضافه ها هم مختلف است. مثلاً در قرآن "اتقوا الله" آمده است یعنی تقوا داشته باشید از خدا، صیانت کنید در برابر حق تعالی و کیفرها و مجازات هایی که خداوند برای شما ممکن است در اثر گناهان و معصیت ها داشته باشد. این اضافه چیست؟ در آیه شریفه "أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْیَانَهُ عَلَى تَقْوَى مِنَ اللَّهِ"، هم تقوا اضافه به خدا شده است. سؤالی که این جا مطرح می شود و البته شارحان نهج البلاغه به این سؤال نپرداخته اند ولی امروز برای ما قابل طرح است، این است که آیا بدون ارتباط با خدا نمی شود انسان تقوا داشته باشد؟ خودش را حفظ کند و نگه دارد، این کار امکان دارد یا امکان ندارد؟ اگر امکان دارد پس چرا در این منابع تأکید شده تقوای الهی، بگویید تقوای انسانی تا هم تقوای مؤمنانه را دربر بگیرد و هم تقوای انسان هایی را در بر بگیرد که خویشتن را حفظ می کنند در عین حال ایمان دینی و مذهبی هم ندارند؟ دروغ نمی گوید، نه به خاطر این که مسلمان است و متدین است بلکه به خاطر این که دروغ را زشت و قبیح می داند لذا این کار را انجام نمی دهد. به مردم ظلم نمی کند، این تقواست، خودش را از ایذاء نسبت به مردم، از تضییع حقوق مردم کاملاً حفظ می کند، اما در عین حال تقوی الله نیست. سؤال! آیا این حالت تقوا است یا نه؟، این که شخص می تواند خودش را کنترل کند که کار خلافی انجام ندهد، آن چه را که زشت و قبیح می داند آن را مرتکب نشود؟ از منافع خودش می گذرد برای این که ظلم و تعدی نسبت به کسی مرتکب نشود این تقواست یا نیست؟ خوب، اگر این تقوا است چرا این تقوا را در منابع دینی خودتان نادیده می گیرید؟ این آدم ها را که انسانهای منضبطی از نظر اخلاقی و معنوی هستند و حاضر به این که کار خلافی کنند نیستند، در عین حالی که تدینی هم ندارند، آیا شما این ها را انسان های متقی، انسان های باتقوا نمی دانید؟

    اگر آن را هم تقوا می دانید که با این ادبیات نمی سازد، اگر نمی دانید که چرا؟ به تعبیر دیگر تقوا یک بار دینی در ادبیات ما دارد. لذا آن هایی که اخلاق دینی را نپذیرفته اند و کاری به دین ندارند در ادبیات اخلاق عام از این تعبیر تقوا استفاده نمی شود ولی ما بار مذهبی از تعبیرات استفاده می کنیم. برخلاف مثلاً مسأله راستی و صدق، که بار دینی ندارد. هم نسبت به شخص متدین که راستگوست می شود به کار برد هم نسبت به شخص غیرمتدین می شود به کار برد که این آدم راستگویی است،  امین و امانت دار بودن هم همین طور است ولی تقوا یک بار دینی دارد.

    مبناء مسأله این است ما از تعالیم اسلام این طور استفاده می کنیم که در اسلام الهامات فطری برای انسان است، "فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا"، خوب و بد را می فهمند. ملای رومی هم در مثنوی خودش این قصه را نقل می کند که یک شخص اعرابی خدمت پیغمبر اکرم(ص) آمد. (اعرابی به معنای عرب نیست، به معنای بادیه نشین است). از حضرت سؤال کرد چه کار کنم؟ دین شما چیست؟ کار خوب چیست؟ کار بد چیست؟ حضرت فرمود: استفت قلبک، از دل خودت بپرس. هرکاری می خواهی انجام دهی به خودت مراجعه کن ببین خوب است یا بد است، خودت می فهمی، کلاه خودت را قاضی کن. مگر وجدان نداری؟ تشخیص می دهی که کار زشت چیست خوب انجام نده، این درست است، فراتر از این الهامات که مربوط به درک انسان، فهم انسان و داوری انسان است، در انسان یک گرایش و فطرتی هم هست که به خوبی ها گرایش دارد و چون آن فطرت، دنبال خوبی و پاکی و طهارت است، اگر کار خلاف هم که انجام دهد، آن فطرت او را ملامت می کند یعنی نفس لوامه وجود دارد. پس این جاذبه ها در درون انسان هست.

    حالا اگر کسی این حرکت را از همین نقطه شروع کند که من خوبی و بدی را تشخیص می دهم و می فهمم ظلم کار بدیست، تضییع حقوق دیگران کردن کار بدی هست، خیانت در امانت کردن کار بدی هست، خلاف وعده عمل کردن کار بدی هست، غصب کردن کار بدی هست، اگر با همین سرمایه های اولیه وجدانی که هنوز سرمایه بیرونی دعوت انبیاء هم به آن ضمیمه نشده، با این سرمایه اولیه، حرکت را در وجود انسان و در جامعه انسانی آغاز کند، ما هیچ ابایی نداریم از این که بگوییم کسی که به همین دستورات و تکالیفی که عقل و وجدانش به آن حکم می کند مقید هست این انسان، انسان باتقوایی است. ما هیچ اِبایی از به کار بردن تقوا در این جا نداریم، همان طوری که می گوییم آدم خوبیست، نمی شود گفت این طور آدم ها آدم های خوبی هستند؟ همان طور که می گوییم آدم خوبی است، می گوییم آدم باتقوایی است، هیچ مشکلی در به کار بردن این لفظ نداریم.

    ولی دین نخواسته ما به این حد اکتفا کنیم و در همین جا توقف کنیم. یک مرحله دیگر، هم تقوا را عمق بخشیده و گسترش هم بخشیده، هم عمق و هم گسترش، دین گفته این مقداری که می آیید خوب است بیایید، تخطئه هم نمی کنیم، بعد از این که دین هم انتخاب کردید و متدین شدید نمی گوییم دیگر آن سرمایه های قبل احتیاج نیست و آنها را تخطئه کنیم، آن راه ها را ببندیم. نه، آن راه بسته نمی شود، این مثل طفلی نیست که وقتی به دنیا آمد راه نافش را باید مسدود کرد از آن راه دیگر تغذیه نمی شود از راه دیگر تغذیه می شود. شرع نیامده آن راه را ببندد. آن راه سر جای خود هست ولی گفته آن راه برای انسان کافی نیست. یک مقداری راه را نشان می دهد، یک مقداری احتیاج به کمک دارد.

    مثلاً فرض بگیرید ما از همین فطرت خودمان سؤال می کنیم که ما نسبت به پدر و مادر چگونه رفتار کنیم؟ خوب، ما می فهمیم که انسان نسبت به پدر و مادر تکلیفی دارد و وظیفه ای دارد و باید احسان کند، نیکی کند. نیکی نسبت به پدر و مادر را عقل و فطرت انسانها می فهمند. ولی خوب، گاهی اوقات است که این فهم فطری انگیزه کافی برای شخص که وظایفش را نسبت به پدر و مادر انجام دهد انگیزه کافی به وجود نمی آورد، بعضی ها را ممکن است راه بیاندازد، بعضی ها را ممکن است راه نیاندازد ولی وقتی شرع آمد و خدا گفت این تأکیدی می شود تا هرکسی (چه آنها که انگیزه های اولیه شان قوی است و چه کسانی که انگیزه اولیه آنها قوی نیست،) همه در برابر این فرمان اخلاقی اقدام می کنند. چون خدا در قرآن همه جا فرموده مشرک نباشید، عبادت خدا کنید، بعد و بالوالدین احسانا. اگر یک کسی هم یک شک و شبهه ای داشته باشد که پدر و مادر یک عمل طبیعی انجام دادند که من متولد شدم، قصدشان که خدمت به من نبوده، تمایلات خودشان موجب ارتباطی شده و تولد من محصول آن ارتباط بوده است، بعد هم روی علاقه هایی که داشتند نسبت به من ادای وظیفهای کردند، کمک کردند، تغذیه ام، لباسم، تحصیلم را حمایت کردند. اصلاً چه بسا پدر و مادری این کارها را نکرده باشد، بالوالدین احسانا نسبت به فرزند او هم صادق است. اگر کسی در این وادی شک و شبهه افتاد، عقل و فطرت خیلی نتوانست او را وادار کند، این دستور الهی که آمد، دیگر حجت بر او تمام است. این تکمیل می کند و توسعه می دهد و انگیزه ها را هم قوی می کند. به علاوه یک جزییاتی وجود دارد که آن را شرع بیان می کند. مثلا عقل اصل حکم را می گوید که احسان کن، اما چه نوع احسانی باید کرد؟ الان من می خواهم مسافرت بروم باید از پدرم اجازه بگیرم یا نه؟ این ها یکسری جزییات و فروع است که برای همان ارزش اخلاقی وجود دارد. وقتی سراغ جزییاتش می رویم دیگر عقل در این جا با ابهام بیشتر مواجه می شود و کمیتش لنگ هست. برای همان دستور کلی عقل پسندِ "و بالوالدین احسانا" احتیاج به یک آیین نامه است. لذا فرزندان می آیند می پرسند پدرم مخالف با این ازدواج است، وظیفه من چیست؟ مادرم مخالف با این ازدواج است، وظیفه ام چیست؟ پدر و مادرم با سفر زیارتی من به کربلا مخالف هستند، وظیفه من چیست؟ این فروع در شرع باید مشخص شود. یا فرض کنید نسبت به نفقه آنها؛ چه وظیفه ای وجود دارد؟ نفقه برعهده والدین است یا به عکس، فرزند نسبت به والدین تکلیف نفقه دارد؟ و این ها با همدیگر متفاوت هست و قلمرو خاصی دارد و مسائل دیگر. مسئولیت هایی که والدین نسبت به فرزندان دارند، فرزندان نسبت به والدین دارند، این ها در آن تشریع الهی مشخص می شود.

    در واقع می خواهم بگویم آن تقوایی که در مرحله اول، شخص با سرمایه اولیه خودش دارد که بسیار هم ذی قیمت و ارزشمند است آن یک تقوای حداقلی است. در حالی که آن چه که خداوند از ما می خواهد تقوای حداکثری است، چون تعبیر قرآن این است که:

    فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ،[7]

    ما استطعتم، یعنی با همه توان. آن همه توان نیاز است که خداوند اوامر و قلمرو آن را مشخص کند. لذا آن تقوای اولیه را سرمایه برای هدایت می دانیم (هدایت اولیه)، خود آن، برای هدایت ثانویه، سرمایه می شود که از ناحیه دین است. در ابتدای سوره بقره هم این طور است ذَلِکَ الْکِتَابُ لَا رَیْبَ فِیهِ هُدًى لِلْمُتَّقِینَ، در آنجا یک سؤال مطرح می شود و آن سؤال این است انسان وقتی که با تقوا هست دیگر نیازی به هدایت قرآن ندارد، چون از هدایت قرآن استفاده کرده و به تقوا رسیده. قرآن می خواهد ما را هدایت کند، فرض بر این است که ما به تقوا نرسیدیم مثل این که دارو را برای کسی که بیماریش به پایان رسیده تجویز کنند، دیگر چه فایده ای دارد؟ پاسخش این است که این "هدی للمتقین" همین سرمایه اولیه است، آن سرمایه اول تقوا را اگر کسی داشته باشد از قرآن می تواند استفاده کند. ولی اگر کسی آن سرمایه اولی را خراب کند آن اولیات و فطریات و وجدان خودش را نابود کند دیگر هدایت قرآن نمی تواند اثری داشته باشد. این تقوا همان تقوای اولیه است ولی آن تقوا تقوای کف است و نباید به این اکتفا کرد.

     پس وقتی که تقوا به خدا نسبت پیدا می کند یعنی به اوامر الهی نسبت پیدا می کند، یعنی دستورات الهی وجود دارد و من خودم را حفظ می کنم از تخلف کردن در برابر دستورات الهی. آن کسی که تقوی الله نداشته باشد و آن تقوای خالی باشد او خودش را از همان چیزهایی که بر ضرر خودش می داند، حفظ می کند ، از آن مانعی که برای کمال خودش می داند، حفظ می کند. انسان مؤمن علاوه بر آنها از چیزهای دیگری هم حفظ می کند. خودش را از تخلف دستورات الهی حفظ می کند.

    لذا حالا جایگاه این جمله بعدی در کلام امیرالمؤمنین(ع) روشن می شود

     فَإِنِّی أُوصِیکَ بِتَقْوَى اَللَّه وَ لُزُومِ أَمْرِهِ،

    حسن جان تو را به تقوای الهی سفارش می کنم و این که ملازمت با دستور و فرمان الهی داشته باشی و فرمان الهی را هرگز رها نکنی. این لازمه آن تقوای الهی است. تقوا چیست؟ و چگونه می توان آن را شناسایی کرد؟ راهش چیست؟ راهش دستورات الهی هست. اگر یک کسی ادعا کند که من تقوای الهی دارم، این ادعا باید در رفتارش دیده شود. تقوایی که روی زبان اثر می گذارد، کسی که زبان خودش را در حرف زدن نمی تواند کنترل کند این مشکل تقوا دارد. تقوا در چشم، باید اثر خودش را نشان دهد، چه چیزی را ببیند، چه چیزی را نبیند. تعبیر قرآن این است:

     یَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْیُنِ[8]

    خدا در قرآن می گوید که بعضی چشمها پاک نیستند، خائن هستند. خدا می گوید آن چشمهایی که خائن هستند را ما می دانیم. اوامر الهی است که التزام به این اوامر حظ و بهره انسان از تقوا را نشان می دهد. تقوا امر درونی است اما این امر درونی تأثیراتی در رفتار انسان به جا می گذارد. تقوای انسانها را براساس رفتار آنها می توان تشخیص داد. باید یک تناسبی و یک سنخیتی باشد چون آن تقوا، آن ملکات نفسانی، آن روحیات منشاء برای رفتارهای انسان می شود.

    حالا چگونه انسان می تواند ملازمت اوامر الهی را داشته باشد؟ مشکل ما یکی پس از دیگری منتقل می شود. برای تحصیل تقوا گفتید به دستورات الهی توجه داشته باش، جدی بگیر، خوب اگر آن جا مشکل داشته باشیم چه؟ امیرالمؤمنین(ع) راه بعدی را نشان می دهد یعنی مرحله دیگری که می تواند انسان را در التزام به اوامر الهی کمک کند و آن

     وَ عِمَارَةِ قَلْبِکَ بِذِکْرِهِ، وَ اَلاِعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ وَ أَیُّ سَبَبٍ أَوْثَقُ مِنْ سَبَبٍ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اَللَّهِ إِنْ أَنْتَ أَخَذْتَ بِهِ

    یاد خداست که پشتوانه التزام به اوامر الهی است. هر مقدار انسان بیشتر فراموشی داشته باشد، بیشتر غفلت داشته باشد، حواسش پرت باشد، توجهش نسبت به دستورات الهی هم به همان میزان کمتر می شود. لذا از طریق ذکر و یاد الهی و توجه به حضرت حق می شود التزام به اوامر و تقوا را تحصیل کرد. راه رسیدن به تقوا هم این است که انسان حبل الهی را بگیرد. امیرالمؤمنین(ع) به فرزندش حضرت مجتبی(ع) می فرمایند که یک رابطه ای بین هر انسانی و خدا است، نمی خواهد شما این رابطه را ایجاد کنید، این پیوند یک پیوند واقعی و حقیقی است، از درون انسان و وجدان انسان است، علائم مختلفی هم وجود دارد برای این که این پیوند وجود دارد. همان پیوندی که هنگامی که انسان از همه چیز مأیوس می شود، یک کورسوی امید، ته دل انسان می ماند که یک مبدأ قادر وجود دارد که بتواند مشکل مرا حل کند و جلوی یأس مطلق را می گیرد. امیرالمؤمنین(ع) به فرزندش فرمودند این پیوند و این حبل، این ریسمان وجود دارد فقط باید این ریسمان را بگیری، اگر گرفتی تو را نجات می دهد. به درون خودت برگرد این رابطه را جدی بگیر و نگذار این رابطه سرد و غیر فعال شود. همیشه در همه حالات خودت به این نکته توجه داشته باش.


    [1] - نهج البلاغه، خطبه 189

    [2] - همان، خطبه 150

    [3] - تُعرَفُ الأشیاء بأضدادها

    [4] - همان، خطبه 112

    [5] - توبه، 109

    [6] - حج، 32

    [7] - تغابن، 16

    [8] - غافر، 19


    نظرات کاربران