در حال بارگذاری ...
  • شرح نامه امیرالمومنین(ع) به امام مجتبی(ع) جلسه پنجم

    تقوای دینی و نظریه علامه - ۲٤ آبان ماه ۹۷

    بسم الله الرحمن الرحیم

    الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین

    و من وصیۀ مولانا امیرالمؤمنین علیه السلام بالحسن بن علی علیهما السلام: أَحْیِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ، وَ أَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ، وَ قَوِّهِ بِالْیَقِینِ، وَ نَوِّرْهُ بِالْحِکْمَةِ، وَ ذَلِّلْهُ بِذِکْرِ الْمَوْتِ.

    خدمت دوستان و همراهان عزیز و گرامی عرض سلام و تحیت دارم. مستحضرید که در این جلسه نامه امیرالمؤمنین علی علیه السلام به حضرت مجتبی(ع) مورد صحبت قرار می گرفت.

    البته امروز 24 آبان مقارن با سالگرد رحلت علامه طباطبایی(ره) است. لذا در ادامه بحث امروز، مطلبی هم در مورد این بزرگوار عرض می شود.

    در جلسه پیش عنوان شد که حضرت بعد از یک مقدمه، سفارشات خودشان را به فرزندشان امام مجتبی(ع) از تقوا شروع کردند، "فَإِنِّی أُوصِیکَ بِتَقْوَى اللَّهِ". در مورد تقوا مقداری صحبت شد.

    مفهوم تقوا دارای اجمالی است که نیاز به تفصیل دارد. منظور از اجمال، ابهام نیست. منظور از اجمال این است که حقایق فراوانی را به صورت فشرده و بسیط در درون خودش دارد که احتیاج به شرح و بسط پیدا می کند. لذا امیرالمؤمنین(ع) در ادامه، راه رسیدن به تقوا را توضیح دادند که چگونه می توان به تقوا رسید؟ ابتدا باید روشن کرد که چند مشکل در زندگی ما وجود دارد؟ سپس روشن کرد که هر کدام از آنها، چه درمانی دارد. مشکل اول به لحاظ اخلاقی مشکل مُردگی و بی حالی است، مشکل دوم، وابستگی شدید به دنیاست، مشکل سوم، ضعف و ناتوانی در امور مختلف برای اصلاح خود است، مشکل چهارم، تیرگی و عدم تشخیص مشکلات و راه حل هاست، مشکل پنجم طغیان و سرکشی از درون است، مشکل ششم تسلیم ناپذیری در برابر حقیقت و واقعیتهاست، مشکل هفتم جهل و بی خبری، مشکل هشتم بی باکی و تهور؛ این موارد عمده مشکلات بشر هستند. در این جملاتی که این جا از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده، حضرت برای هریک از این مشکلات راهکاری برای اصلاح امور در شخصیت انسان ذکر می کنند.

    حضرت درباره مُردگی و بی حالی می فرمایند انسان از راه موعظه می تواند خود را زنده کند، بر مشکل وابستگی شدید به دنیا نیز می توان از راه زهد و بی رغبتی فائق آمد؛ "أَحْیِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ، وَ أَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ". این "زنده کردن" و "میراندن" تعارضی با هم ندارند. انسان قلب خود را هم باید بمیراند و هم باید زنده کند. چه چیزی را باید زنده کرد و چه چیزی را باید میراند؟ دل مرده را باید با موعظه زنده کرد.

    مفهوم موعظه

    موعظه چیست؟ کلمه موعظه در فرهنگ ما ریشه دار است. (از این که امثال بنده مدعی موعظه هستیم و شأن وعظ و موعظه کردن به این دلیل عملاً تنزل پیدا کرده، نباید موجب این شود که اصل موعظه در نگاه ما تنزل پیدا کند). اصل مسأله این است که خداوند در قرآن می فرماید:

    یا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُم‏[1]

    اى مردم! بیقین از طرف پروردگارتان براى شما، پندى‏ آمده است

    خطاب به همه مردم فرموده که قرآن موعظه است. پس معلوم می شود بحث موعظه، بحث اساسی است. حتی می توان حدس زد که رسالت تعلیماز سوی پیامبر(ص) هم "تعلیم برای موعظه" بوده، یعنی ارائه آگاهی هایی که بیداری و هوشیاری انسانها در مسیر زندگی می انجامد. به همین دلیل است که در ارزیابی کارکرد این کتاب مقدس، باید تاثیر موعظه ای آن را مد نظر قرار داد. مثل تاثیر یک آیه بر فرد تبهکاری مثل "فضیل" که زندگی او را به طور کامل دگرگون می سازد.[2]

    موعظه چیست؟ در مفردات راغب این طور آمده است: "الوعظ زجر مقترن بالتخویف"[3]، یعنی، باز داشتن و منعی که همراه با ترساندن باشد. پس جایی که انسان به دلیل این که نگرانی و ترس دارد، از کاری پرهیز و دوری می کند، نتیجه موعظه است. کاری که موعظه می کند این است که آن حالت بی خیالی را از انسان می برد و به جای آن، نگرانی ایجاد می کند و این نگرانی، نگرانی مبارکی است. نوعی از نگرانی که انسان را از حالت بی دردی بیرون می آورد.

    حالا موعظه چه می کند؟ انسان باید پیش کسی که اهل موعظه هست برود و بنشیند تا ببیند اثر موعظه چیست! یک موقع انسان پیش عالِم می نشیند، پیش حکیم می نشیند، عالم و حکیم با تعلیم خودش، جهل و نادانی را برطرف می کند، در نتیجه آدم، دانا می شود. ولی در موعظه مسأله انسان این نیست که جهل و نادانی برطرف شود. در موعظه انسان دنبال این است که در درونش یک تغییر و تنبهی اتفاق بیافتد، دل نرم شود. حقیقتی را که می داند با قلب خود بپذیرد، قساوتی که در درون دارد از بین برود، خشمی که دارد فرو بنشاند. موعظه، "حال" انسان را خوب می کند، او را از بیرون به درون، می آورد.

    این تعبیراتی که گاهی در روایات می گوید "عِظنی"، یعنی مرا موعظه کن، به معنای این نیست که چیزهایی که نمی دانم را برایم بگو، با ذهن کاری ندارد، با دل کار دارد. انسان خیلی چیزها را می داند ولی در عین حال عملاً ترتیب اثر نمی دهد. موعظه موجب می شود که دانسته های انسان در روح انسان فعال شود، تأثیرگذار باشد. زیرا در شنیدن اثری است که در دانستن نیست. لذا حتی بزرگان هم به دنبال شنیدن موعظه بودند.

    مرحوم شیخ صدوق در کتاب ارزشمند "من لا یحضره الفقیه" نقل می کند که پیغمبر اکرم(ص) از جبرئیل خواست که مرا موعظه کن.

    نَزَلَ جَبْرَئِیلُ ع عَلَى النَّبِیِّ ص فَقَالَ لَهُ یَا جَبْرَئِیلُ عِظْنِی فَقَالَ: یَا مُحَمَّدُ عِشْ مَا شِئْتَ فَإنَّکَ مَیِّتُ! وَ أَحْبِبْ مَنْ شِئْتِ فَإنَّکَ مُفَارِقُهُ! وَاعْمَلْ مَا شِئْتَ فَإنَّکَ مُلاقیهِ![4]

    جبرئیل هم اینگونه موعظه کرد: اول این که هرچه می خواهی زندگی کن، ولی بدان که پایان زندگی مرگ است، دوم هرکه را می خواهی دوست داشته باش، ولی بدان پایانش جدایی است. و سوم این که، هرکاری می خواهی انجام بده، ولی آگاه باش که نتیجه عمل خودت را خواهی دید. پس معلوم شد که سنخ موعظه سنخ مطلبی است که انسان می داند ولی در عین حال به آثار و به لوازمش توجه ندارد. لذا جبرئیل تذکر می دهد که مرگ هست، جدایی هم هست، رؤیت و ملاقات عمل هم هست.

    موعظه از چه کسی؟

    از چه کسی باید موعظه شنید؟ البته اگر از آدم متخلق شنیده شود اثر بیشتری خواهد داشت. ولی در عین حال، گاهی از اوقات انسان بی عمل هم می تواند تأثیر داشته باشد و موجب تنبه انسان شود. زیرا عبرتهای دیگران هم می تواند موجب بیداری باشد. باز هم مرحوم شیخ صدوق در "من لا یحضره الفقیه" نقل می کند که در زمان عیسی بن مریم فردی آمد و اقرار به گناهی کرد و بنا شد که حد بر او جاری شود. عیسی بود و یحیی بود و مردم هم، جمع شدند. ولی این شخص گناهکار گفت هرکسی که خودش چنین گناهی مرتکب شده و حد بر گردنش هست، نباید مرا مجازات کند و مردم پراکنده شدند و فقط عیسی و یحیی باقی ماندند. در ادامه روایت آمده که حضرت یحیی از این فرد گناهکار، درخواست موعظه کرد:

     فَدَنَا مِنْهُ یَحْیَى ع فَقَالَ لَهُ یَا مُذْنِبُ‏ عِظْنِی‏ فَقَالَ لَهُ لَا تُخَلِّیَنَّ بَیْنَ نَفْسِکَ وَ بَیْنَ هَوَاهَا فَتُرْدِیَکَ قَالَ زِدْنِی قَالَ لَا تُعَیِّرَنَّ خَاطِئاً بِخَطِیئَةٍ قَالَ زِدْنِی قَالَ لَا تَغْضَب قَالَ حَسْبِی‏ ‏‏[5]

    یحیی به این فرد گناهکار نزدیک شد و گفت ای گناهکار مرا موعظه کن! یحیی پیامبر خداست، و این فرد گناهکار است. ولی همین گناهکار هم می تواند در آن موقعیت که قرار گرفته، حرفی برای گفتن داشته باشد حتی برای پیامبر، یک تنبهی ایجاد کند، یک تلنگری بزند.

    یکی از گرفتاری های انسان و خطراتی که در مسیر او وجود دارد، این است که خود را در موقعیت و جایگاهی ببیند که خودش را بی نیاز از موعظه بداند و یا اگر بی نیاز نمی داند عملاً امکان این که کسی انسان را موعظه کند وجود نداشته باشد. مثلا در یک شأن و موقعیت و جایگاهی قرار گرفته، و حواشی ای پیدا کرده که دیگر کسی نمی تواند یا اصلاً جرأت نمی کند او را موعظه کند. این است که اولیاء الهی حتی پیامبر خاتم(ص)، درصدد این است که کسی را پیدا کند تا او را موعظه کند. آیت الله شبیری زنجانی حفظه الله می فرمودند که میرزای شیرازی بزرگ، بعد از فتوای تحریم تنباکو که تأثیر و نفوذ عمیقی در جامعه داشت، موقعیت خاصی پیدا کرد. مردم مشتاق بودند و می آمدند. ایشان هم سامرا بودند، مردم از ایران، پاکستان، افغانستان، جاهای دیگر عراق و ... می آمدند تا میرزا را ببینند. میرزا کیست که با یک سطرش می تواند چنین تحولی را به وجود بیاورد؟! چه از نظر علمی و چه عملی شخصیت فوق العاده ای بود.  هربار که این ملاقات های عمومی، خصوصی، تکریم، تجلیل، صلوات تمام می شد، میرزا درون اندرونی می آمد، ملا فتحعلی سلطان آبادی که مربی اخلاق بود را می خواست و می گفت حالا موعظه کن. میرزا نگران بود که مبادا این سلام و صلوات ها در روح او اثر بگذارد. اولیاء الهی این قدر نسبت به خودشان و وضع خودشان حساسیت دارند.

    به هر حال حضرت یحیی پیش این فرد گناهکار آمد و گفت "یَا مُذْنِبُ عِظْنِی!" مذنبی که خودش را معرفی کرده و مهیا شده برای این که حد الهی در مورد او اجرا شود این معلوم است که خیلی آدم خودساخته ای هست و لو گناهکار است.گناهکار گفت هرگز خودت را با تمایلات و هوای نفس خودت رها نکن، یحیی گفت نصیحت دیگر چیست؟ گفت هیچ انسان گناهکاری را ملامت نکن. هیچ انسان گناهکاری را به خاطر گناهی که انجام داده مذمت و ملامت نکن. این مطلب در نهج البلاغه هم آمده است،[6] در بیانات ائمه علیهم السلام هم تکرار شده است.

    امیرالمؤمنین(ع) فرموده اند آن گناهی که از او می بینی شاید آمرزیده شده باشد ولی تو گناه مشابه آن را داشته باشی که آمرزیده نشده باشد، شاید بزرگتر از آن انجام داده باشی. بعد امیرالمؤمنین(ع) فرمودند اصلاً گویی هیچ کدام از این ها را انجام ندادی، مشابه آن را انجام ندادی، بزرگتر از آن هم انجام ندادی، حتی کوچکتر از آن هم انجام ندادی، ولی همین که عیبجویی و بدگویی و سرزنش او را می کنی، این گناه از گناهی که او انجام داده، بیشتر و بزرگتر است.

    وَ کَیْفَ یَذُمُّهُ بِذَنْبٍ قَدْ رَکِبَ مِثْلَهُ فَإِنْ لَمْ یَکُنْ رَکِبَ ذَلِکَ الذَّنْبَ بِعَیْنِهِ فَقَدْ عَصَى اللَّهَ فِیمَا سِوَاهُ مِمَّا هُوَ أَعْظَمُ مِنْهُ وَ ایْمُ اللَّهِ لَئِنْ لَمْ یَکُنْ عَصَاهُ فِی الْکَبِیرِ وَ عَصَاهُ فِی الصَّغِیرِ لَجَرَاءَتُهُ عَلَى عَیْبِ النَّاسِ أَکْبَر[7]

    موعظه احتیاجی به طول و تفصیل ندارد که آدم یک ساعت حرف بزند، ببافد، برای مردم توهمات و داستان ها و تخیلات بگوید. اگر آن کسی که برای مردم صحبت می کند اهل حقیقت باشد همان یک کلمه اش هم می تواند یک زندگی را کلاً تغییر دهد. به هرحال بزرگوارانی چون مرحوم علامه طباطبایی و استادشان مرحوم آقای قاضی و همین طور تا ملا حسینقلی همدانی انسان های عجیبی بودند و یکی از شگفتی های این بزرگواران، تأثیر کلام شان است که ملاحظه فرموده اید. گاهی نوشته اند که مثلاً فردی خدمت مرحوم ملا حسینقلی همدانی یا بعضی از بزرگان دیگر می رسند، با یک ملاقات وقتی برمی گردد کلاً قیافه و ظاهر تغییر پیدا می کند. یک موعظه می تواند یک شخص را به کلی تغییر دهد.

    امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودند که قلب مرده را باید زنده کرد و راه زنده کردن قلب موعظه است. از طرف دیگر، همین قلب را باید میراند. مرگ قلب برای چه؟ به خاطر وابستگی به دنیا و تعلقات و ثروت و مقام و موقعیت و زن و بچه و زندگی و امثال این ها! در کنار آن احیاء باید قلب را میراند. شبیه این تعبیرات در کلمات امیرالمؤمنین(ع) وجود دارد که فرموده اند:

    قَدْ أَحْیَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ[8]

     آن جا حضرت متعلق احیاء و امات را متفاوت قرار داده و فرموده عقل را زنده کن و نفس را بمیران. ولی در این جا احیاء و امات هر دو روی قلب قرار گرفته است. قلب را هم زنده کن و هم او را با بی رغبتی ها بمیران، رغبت را در خود از بین ببر.

    ادامه توضیح این قسمت را برای جلسه آینده بگذاریم، اگر توفیقی باشد.

    نظریه اخلاق علامه طباطبایی

    اما چند جمله ای درباره علامه طباطبایی (ره) عرض ارادت کنم. البته تأثیر این ابراز ارادت ها برای خود ماست، نه برای آن بزرگواران. ما به او چیزی نمی افزاییم ولی شاید از این طریق خودمان چیزی کسب کنیم. علامه آدم فوق العاده ای است. یعنی وقتی من به ذهن خود مراجعه می کنم و مقایسه می کنم، با این ابعاد شخصیت و این توفیقات بزرگ، در جنبه های مختلف، آراء علمی ایشان، در تفسیر، فلسفه، حدیث، در علوم مختلف، نمی توانم همانندی برای ایشان پیدا کنم. ولی یکی از مسائل مهم در زندگی مرحوم علامه طباطبایی همان جنبه اخلاقی علامه است. چه شده که علامه اینگونه مخلّق به اخلاق الهی شده است؟ قهراً یک مسأله، مربیان بزرگ، مثل مرحوم آیت الله قاضی طباطبایی رضوان الله تعالی علیه است، بعد توفیقات پشت سر هم دیگر، نتیجه اش این می شود که این بزرگوار هم خودش متخلق است و هم این که در بحث های علمی اخلاق دارای حرف های جدی و سنگین است. حرف هایی که هیچ کس دیگری نگفته، نگفته یعنی چون نمی تواند بگوید. و من یکی از آن حرف ها را انتخاب کردم در جلسه امروز به عنوان یادگار خدمت شما عرض کنم.

    مرحوم علامه در جلد اول تفسیر المیزان چند صفحه ای مستقل، تحت عنوان اخلاق دارند و می فرمایند که در اخلاق سه مسلک (مکتب) به طور کلی وجود دارد: مسلک اول دعوت به فضائل اخلاقی و اجتناب از رذایل اخلاقی است، به خاطر این که آن فضائل در نزد مردم پسندیده و خوب است و آن رذایل در نزد مردم ناپسند است. مثلاً اگر انسان راست بگوید، راستگویی را مردم خوب می دانند و تحسین و تمجید می کنند. در راستی، آثار دنیوی هم وجود دارد، مثلا معروف می شود که این کاسب راستگو است، در نتیجه مشتری اش بیشتر می شود و بدینوسیله منفعتش بیشتر می شود. یا فضیلت صبر؛ هم در بین مردم ممدوح است و هم از طرف دیگر آثار خیلی خوبی در زندگی دنیا دارد. هرکسی که اهل صبر باشد در زندگی به موفقیت می رسد، به پیروزی می رسد و برمشکلات خودش فائق می آید. این یک مسلک که ما فضائل اخلاقی را براساس نگاه مردم و آثار دنیوی ببینیم. می فرمایند که حکماء در یونان قدیم، این طور اخلاق را تبیین می کردند و فضائل اخلاقی را می گفتند. و دائماً صحبت از این است که اولاً این کار در نزد مردم خوب و شایسته است ثانیاً آثارش در دنیا این است. مثلا علم خوب است، آثارش هم در زندگی بشر این است.

    مسلک دوم که انبیاء الهی داشتند توجه به آثار عمل برای بعد از مرگ و عالم آخرت است. اگر این جا صبر داشته باشی در عالم آخرت اجر و پاداش فراوانی خواهی داشت. این یک نگاه واقعی است. مسأله فقط نظر مردم و تعریف مردم و آثار دنیوی نیست. ایشان می فرمایند آن نگاه اول در قرآن کریم نیست، و البته آیات زیادی درباره نگاه دوم است،

    إِنَّما یُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِساب[9]

    فقط شکیبایان پاداششان را بى شمار [و بدون محاسبه‏] بطور کامل دریافت مى‏کنند

    صبر کنید اجر به غیر حساب، پاداش خواهید داشت. ظلم کنید، عذاب الیم خواهید داشت.

    بحث سوم و مسلک سومی که علامه مطرح می کنند، بسیار مهم است،. عبارت ایشان را می خوانم تا معلوم شود این که می گویم کسی نمی تواند چنین ادعایی کند به چه دلیل است:

    و هاهنا مسلک ثالث مخصوص بالقرآن الکریم لا یوجد فی شی‏ء مما نقل إلینا من الکتب السماویة، و تعالیم الأنبیاء الماضین سلام الله علیهم أجمعین، و لا فی المعارف المأثورة من الحکماء الإلهیین، و هو تربیة الإنسان وصفا و علما باستعمال علوم و معارف لا یبقى معها موضوع الرذائل، و بعبارة أخرى إزالة الأوصاف الرذیلة بالرفع لا بالدفع. و ذلک کما أن کل فعل یراد به غیر الله سبحانه فالغایة المطلوبة منه إما عزة فی المطلوب یطمع فیها، أو قوة یخاف منها و یحذر عنها، لکن الله سبحانه یقول: «إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً»: یونس- 65، و یقول: «أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً»: البقرة- 165، و التحقق بهذا العلم الحق لا یبقى موضوعا لریاء، و لا سمعة، و لا خوف من غیر الله و لا رجاء لغیره، و لا رکون إلى غیره، فهاتان القضیتان إذا صارتا معلومتین للإنسان تغسلان کل ذمیمة وصفا أو فعلا عن الإنسان[10]

    این حقیقت در قرآن است و در هیچ کتاب آسمانی دیگر پیدا نمی شود، با اطلاعات گسترده ای که علامه نسبت به کتب مختلف ادیان، اعم از ادیان توحیدی و غیرتوحیدی و هند و ... دارد. می فرماید در آموزه های هیچ کدام از پیامبران الهی هم نیست. فلاسفه و حکماء الهی هم هیچ کدام این مطلب را نگفته اند و از آنها به ما نرسیده است. علامه که چنین افقی در مقابل دیدگانش باز است و چنین احاطه ای دارد، گوهری را در قرآن پیدا کرده و می گوید جای دیگری نه تنها دست بشر نرسیده، بلکه دست انبیاء الهی هم نرسیده است. آن شیوه چیست؟ آن مسأله این است که اصلاً قرآن می خواهد انسان را به گونه ای تربیت کند که موضوع برای رذایل باقی نمی ماند. پیشگیری است نه درمان، اصلاً زمینه ای باقی نمی ماند. چگونه ممکن است که چنین تربیتی اتفاق بیافتد؟ فرمایش علامه این است که انسان در زندگی خودش دنبال رسیدن به قوّت و عزت است.  طمع در قدرت و عزت دارد. یا در نقطه مقابل نگران است که این قوت و عزت را از دست بدهد. فطرت انسان این گونه است. خداوند به انسان می گوید عزت، یکپارچه دست خداست "إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً"[11]. پس موضوع برای این که شخص سراغ غیرخدا برود و از او چیزی بخواهد باقی نمی ماند، کسی چیزی ندارد که انسان بخواهد از او بگیرد. لُب این فرمایشات توحید است. و این اخلاق از سنخ اخلاق دو مسلک قبل نیست. همچنین خدا می فرماید "إنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِیعًا"[12] دیگر انسان معطل چیست و کجا می خواهد برود؟ آیا موضوعی برای ریا باقی می ماند؟ ریا این است که آدم بخواهد کارش را به کسی نشان دهد. به چه کسی می خواهی نشان دهی؟ آیا موضوعی برای خوف از غیرخدا باقی می ماند؟ کیست که منشاء اثر باشد، مبداء قدرت باشد، چیزی داشته باشد که موجب شود انسان از او بترسد و هراسی به دل داشته باشد؟ یا امید ببندد که کسی کاری انجام دهد؟ مگر کسی توانی برای این که کاری انجام دهد، دارد؟ این آیات زمینه قطع رجاء از هرکسی و از هرچیزی را به وجود می آورد، به هیچ کس امید ندارد، دل نمی بندد که بخواهد به غیر، اعتماد کند. ایشان می فرمایند اگر این دو قضیه یا این دو گزاره، "إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً و "إنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِیعًا برای انسان حل شود، انسان شستشو پیدا می کند و پاک می شود، همه چیز تمام می شود. همه مسائل اخلاقی یک جا حل می شود. دیگر لازم نیست انسان با تک تک رذائل اخلاقی مبارزه کند. در واقع ایشان فرمودند که قبول و اعتقاد به این دو گزاره، موجب رفع می شود نه این که موجب دفع شود.[13] زمینه ای باقی نمی ماند و اصلاً پیشگیری صورت می گیرد.

    این که خود علامه طباطبایی به لحاظ سلوک عملی چگونه بوده و همین حقایق در زندگی خودش عیناً ظهور و بروز داشته، سر جای خودش، ولی عرض من این است که علامه در هر وادی از بحث علمی که وارد می شود نکته ای دارد، تحقیقی دارد، فهمی از کتاب و سنت ارائه می کند که به خودش اختصاص دارد. همین مطلبی که ایشان در چند سطر بیان کردند، می تواند سوژه ای برای کتاب های و تحقیق های مفصل قرار بگیرد یعنی مقایسه مکتب اخلاقی اسلام با مکاتب اخلاقی دیگر حتی با کتاب های آسمانی که ایشان در این جا ادعا می کنند که در آن کتاب ها هم حقیقت به این شکل نیست.

     با این نگاه باید دید کسانی که مصیبتی به آنها وارد می شود، آیا برای این که مردم تعریف کنند باید آن را تحمل کنند؟ یا مصیبت را تحمل کنند برای این که به مقاماتی برسند؟ مصیبت را تحمل کنند که اجر فراوانی داشته باشند؟ از نظر قرآن کسانی که مصیبت را تحمل می کنند یک منطق دارند.

    الَّذینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصیبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُون‏[14]

     (همان) کسانى که هر گاه مصیبتى به آنان برسد، مى‏گویند:» در حقیقت ما از آنِ خداییم و در واقع ما فقط به سوى او باز مى‏گردیم.  

    منطق ایشان این است که می گویند ما چیزی نداشتیم که بخواهیم از دست بدهیم. کسی احساس مصیبت می کند که احساس از دست دادن چیزی را داشته باشد. چیزی نداشتیم که اصلاً بخواهیم از دست بدهیم. این هم یک جمله از مرحوم علامه طباطبایی فکر کردم در خدمت شما عزیزان یادگاری برای امروز باشد. از خدمت همه شما مخصوصاً اساتید خودم عذرخواهی می کنم.


    [1] - یونس، 10

    [2] - ر.ک تفسیر قرطبی، ج 18، ص 251

    [3] - راغب اصفهانی، المفردات، ص 527، و شبیه این تفسیر است کلام طبرسی در ذیل آیه 145 سوره اعراف که موعظه را اینگونه تبیین کرده است: "التحذیر بما یزجر عن القبیح و یبصر"

    [4] - من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 471 و ج 4، ص 399

    [5] - همان، ج 4، ص 34

    [6] - ر. ک نهج البلاغه، خطبه 140 ( و انما ینبغی لاهل العصمۀ و المصنوع الیهم فی السلامۀ أن یرحموا اهل الذنوب...

    [7] - نهج البلاغه، خطبه 140

    [8] - نهج البلاغه، خطبه 220

    [9] - زمر، 10

    [10] - علامه طباطبایی، تفسیر المیزان، ج 1، ص 359

    [11] - یونس، 65 (عزّت همه از آنِ خداست)

    [12] - بقره، 165 (تمام قدرت از آنِ خداست)

    [13] - پیشگیری و جلوگیری از وقوع، "دفع" است و علاج پس از وقوع، "رفع" است. و چون این مسلک توحیدی زمینه های فساد اخلاقی را از بین می برد، باید آن را موجب "دفع" دانست. ولی در متن تفسیر المیزان، امتیاز این مسلک "رفع رذائل" دانسته شده است! آیت الله امجد که در جلسه حضور داشتند، با تذکر این نکته، نسخه المیزان را در این جا مغلوط می دانستند.

    [14] - بقره، 156


    نظرات کاربران