در حال بارگذاری ...
  • شرح نامه امیرالمومنین(ع) به امام مجتبی(ع) جلسه نهم

    عبرت از تاریخ - ۲۰ دیماه ۹۷

    بسم الله الرحمن الرحیم

    الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا أبی القاسم المصطفی و آله و سلم

    و من وصیۀ مولانا امیرالمؤمنین علیه السلام بإبنه علیهما السلام: وَ بَصِّرْهُ فَجَائِعَ الدُّنْیَا وَ حَذِّرْهُ صَوْلَةَ الدَّهْرِ وَ فُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّیَالِی وَ الْأَیَّامِ وَ أعْرِضْ عَلَیْهِ أَخْبَارَ الْمَاضِینَ وَ ذَکِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ سِرْ فِی دِیَارِهِمْ وَ آثَارِهِمْ فَانْظُرْ فِیمَا فَعَلُوا وَ عَمَّا انْتَقَلُوا وَ أَیْنَ حَلُّوا وَ نَزَلُوا.

    تا اینجا کلام امیرالمؤمنین(ع) را خواندیم که به امام مجتبی(ع) فرمودند: "وَ ذَلِّلْهُ بِذِکْرِ اَلْمَوْتِ" نفس خودت را به وسیله یاد مرگ، رام کن!  در همین فضا جملات بعدی هم ادامه پیدا می کند؛ "وَ قَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ" که در جلسه گذشته درباره اقرار به فناء صحبت شد. توصیه دیگر حضرت این است که: "وَ بَصِّرْهُ فَجَائِعَ الدُّنْیَا" یعنی ناگواری های دنیا را به نفس خود نشان بده و او را به دیدن این واقعیت ها وادارکن! گویی انسان دوست ندارد تلخی های زندگی دنیا را ببینند، چشم خودش را بر تلخی ها می بندد. مثل صحنه های چندش آور و ناراحت کننده که عملا انسان از آنها چشم پوشی می کند تا نبیند. ولی حضرت به فرزند خودشان می فرماید تو چشم دلت را باز کن تا در کنار آن شیرینی ها و کامیابی ها، این تلخی ها هم که جزئی از این زندگی هستند را ببینی، زیرا دیدن این تلخیها جلوی غفلت را می گیرد. در حقیقت دیدن برخی صحنه های نامطلوب، شجاعت و جسارت می خواهد و کار هر کسی نیست. "وَ حَذِّرْهُ صَوْلَةَ الدَّهْرِ"، نفس را از هجوم سخت روزگار برحذر بدار که انسان را به زمین می زند. "وَ فُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّیَالِی وَ الْأَیَّامِ"، و او را از زشتی هایی که در دگرگونی شب و روز اتفاق می افتد، بترسان. به او نشان بده در این گذر ایام چه صحنه های تلخی اتفاق افتاده است. "وَ اعْرِضْ عَلَیْهِ أَخْبَارَ الْمَاضِینَ"، تاریخ گذشتگان را به او ارائه کن تا ببیند که در گذشته چه اتفاقاتی افتاده است. انسان نباید فقط امروز و اطراف خود را ببیند، بلکه باید نگاه وسیعی پیدا کند. تأثیر تاریخ همین است که انسان را از محدودیت های زمان و مکان خود بیرون می برد و افق دید انسان را گسترش می دهد. "وَ ذَکِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ مِنَ الْأَوَّلِینَ"، به خودت تذکر بده و یادآوری کن که برای گذشتگان پیش از تو چه اتفاقاتی افتاده است. بعد حضرت فرمودند: "وَ سِرْ فِی دِیَارِهِمْ وَ آثَارِهِمْ"، اصلاً حرکت کن سرزمین و خانه های آنها را ببین و سیر و سیاحت داشته باش. تنها به مطالعه در کتابخانه اکتفا نکن. "فَانْظُرْ فِیمَا فَعَلوا"، نگاه کن که آن ها چه کردند؟ "وَ عَمَّا انْتَقَلُوا"، و از کجا منتقل شدند. جای آنها را ببین، کاخهای آن را ببین، زندگی آنها را ببین، کجا بودند؟ و از کجا منتقل شدند؟ "وَ أَیْنَ حَلُّوا وَ نَزَلُوا"، و در کجا فرود آمدند؟ اگر درست نگاه بیاندازی، "فَإِنَّکَ تَجِدُهُمْ قَدِ انْتَقَلُوا عَنِ الْأَحِبَّةِ"، متوجه می شوی که آنها از جمع دوستان و نزدیکان کوچ خود کردند، همه را رها کردند و رفتند. "وَ حَلُّوا دیارَ الْغُرْبَةِ"، و به دار غربت وارد شدند. آن جایی که تفرد و تنهایی است، هیچ کسی با کسی کاری ندارد. همه پیوندها و رابطه ها، گسسته می شود. هیچ کس از کس دیگری خبری ندارد. حالا این نگرش و تامل در زندگی پیشینیان چه فایده ای دارد؟ حضرت می فرماید: "وَ کَأَنَّکَ عَنْ قَلِیلٍ قَدْ صِرْتَ کَأَحَدِهِمْ"، تا بدانی که به زودی همچون آنها خواهی بود و در میان آنها قرار خواهی گرفت. این مسیر را ببین تا بدانی که تو هم به کجا سفر خواهی کرد.

    حاصل توصیه امیرالمؤمنین(ع) در این جا، مطالعه تاریخ است. ولی تاریخ را با نگاه های مختلفی می توان خواند. افراد زیادی هستند که تاریخ می خوانند و به تاریخ علاقمند هستند و از آن استفاده می کنند؛ ولی نوع استفاده ها یکسان نیست. برخی تاریخ می خوانند برای این که از درس های اجتماعی تاریخ استفاده کنند. قواعد و ضوابطی که از تجربه بشر دیروز، برای موفقیت در زندگی امروز می توان استفاده کرد، این گونه مطالعه خوب است ولی ربطی به کلام امیرالمؤمنین(ع) در اینجا ندارد. از تجربیات دیگران استفاده کردن، موضوع دیگری است. البته در نهج البلاغه این نوع استفاده از تاریخ مورد تأکید است. این که تاریخ را برای درس گرفتن از آن باید خواند. مثلا حضرت می فرمایند:

    فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانُوا حَیْثُ کَانَتِ الْأَمْلَاءُ مُجْتَمِعَةً وَ الْأَهْوَاءُ مُؤْتَلِفَةً وَ الْقُلُوبُ مُعْتَدِلَةً وَ الْأَیْدِی مُتَرَادِفَةً وَ السُّیُوفُ مُتَنَاصِرَةً وَ الْبَصَائِرُ نَافِذَةً وَ الْعَزَائِمُ وَاحِدَةً أَ لَمْ یَکُونُوا أَرْبَاباً فِی أَقْطَارِ الْأَرَضِینَ وَ مُلُوکاً عَلَى رِقَابِ الْعَالَمِینَ فَانْظُرُوا إِلَى مَا صَارُوا إِلَیْهِ فِی آخِرِ أُمُورِهِمْ حِینَ وَقَعَتِ الْفُرْقَةُ وَ تَشَتَّتَتِ الْأُلْفَةُ وَ اخْتَلَفَتِ الْکَلِمَةُ وَ الْأَفْئِدَة[1]

    تاریخ را بخوانید، ببینید وقتی که دل ملت ها همراه هم بود چگونه موفقیت و پیروزی کسب می کردند؟ وقتی اراده یکی بود، همه پشت هم بودند، دست به دست هم می دادند، چقدر مَجد و عظمت پیدا کردند. آیا آنان در آن زمان صاحب اختیار و دارای مکنت در اطراف عالم نبودند؟ حکومت و قدرت شان همه جای دنیا را نگرفته بود؟ اما روز دیگر، همان ملت را مطالعه کنید که در پایان کار وقتی دچار تفرقه و تشتت شدند چگونه آن مجد و عظمت را از دست دادند و طعمه گرگها شدند. حضرت در اینجا به فراز و نشیب های اقوام و ملل اشاره می کند و پاره ای از علل و عوامل آن را یادآور می شود.

    البته در فلسفه تاریخ یک بحث است که ما وقتی می توانیم از تاریخ استفاده کنیم که نظمی بر آن حاکم باشد، قواعدی داشته باشد که با مطالعه تاریخ بتوان آن قاعده و قانون را فهمید و استخراج کرد. اتفاقاً یکی از وجوه مباحث امیرالمؤمنین(ع) که کمتر هم مطرح شده است، مباحث تاریخی است که امیرالمؤمنین(ع) در نهج البلاغه مطرح فرموده اند.

    درس ها و عبرت های تاریخ

    نگاه به تاریخ هم دو گونه است: یک قسم آن درس هایی است که از تاریخ گرفته می شود، یک قسم آن عبرت هایی است که از تاریخ گرفته می شود.

     بخش درس ها، قسمت های مثبتی است که انسان از تاریخ استفاده می کند. مثلاً در قرآن کریم از ابتدا تا انتهای سوره یوسف اختصاص به ماجرای حضرت یوسف دارد و فراز و فرودهایی که برای یوسف صدیق اتفاق افتاد. از این جا شروع می شود که:

     إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سَاجِدِینَ[2]

    سپس حوادث پشت یکدیگر می آید. یک روز یوسف را درون چاه می اندازند و یک روز به عنوان برده می فروشند، تا بالاخره به بالاترین مقامات ظاهری دنیا می رسد. در پایان این ماجرا و این تاریخ، در یک آیه نیم سطری، خداوند همه را خلاصه می کند و درس می دهد که:

    مَنْ  یَتَّقِ  وَ یَصْبِرْ فَإِنَ  اللَّهَ  لاَ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ ،[3]

    فشرده این قصه این است که هر کس صبر و تقوا داشته باشد، خداوند اجر و پاداش او را ضایع نمی کند. و جریان حضرت یوسف یک مثال برای این قاعده است که خداوند در پایان قضیه، آن قاعده را بیان کرده است.

    یا داستان حضرت یونس که در شکم ماهی قرار گرفت و استغفار کرد،

    وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذَلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ،[4]

    قاعده آن، پشت سر این قضیه و داستان آمده است. ممکن است تا قیامت آن حادثه اتفاق نیافتد، که انسانی در درون شکم ماهی قرار بگیرد. ولی چون این مثال است چه اتفاق بیافتد، چه نیافتد، قاعده به قوت خود باقی است.

    ویل دورانت هم که "تاریخ تمدن" را مفصل نوشته، بعد از آن کار سنگین، کتاب مختصری که خواندنی و ارزشمند است به نام "درس های تاریخ" نوشته است و در بخش های مختلف، برداشت های کلی خود را از تاریخ آورده است.

    بخش دیگر تاریخ عبرت ها است که نمونه هایی از آن هم در قرآن کریم آمده است. مانند:

     لَقَدْ کَانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ، لِأُولِی الْأَلْبَابِ[5]

    در قصه های آنان عبرت است . این عبرت ها جنبه های تاریک و تلخ تاریخ است که برای دیگران هشدار دهنده است. درس ها تکرار کردنی است اما عبرت ها تکرار کردنی نیست، بلکه هشدار دهنده است، که می تواند چنین حوادث تلخی هم اتفاق بیافتد.

    در کلمات امیرالمؤمنین(ع) هردو بخش درس و عبرت، وجود دارد. مخصوصاً در این نامه که برای حضرت مجتبی(ع) نوشته اند. چند جا امیرالمؤمنین به فرزندشان این مطلب را تکرار کرده اند که فرزندم تاریخ بخوان، احوالات انسان ها، تجربه های بشری، حوادث، بالا و پایین رفتن ها را، بخوان و ببین که روزگار با انسان چه می کند.

    یادمان باشد امروز بیستم دی ماه، سالروز قتل امیرکبیر است. یک روز بالاترین مقام در صدارت؛ و روز دیگر در حمام فین کاشان رگ او را می زنند. شخصیتی که از نظر خدمت کردن در تاریخ ایران، کمتر کسی شبیه اوست. آن هم در یک فرصت خیلی کوتاه، سی و نه ماه، یعنی فقط سه سال و سه ماه، این شخص در صنعت، در جلوگیری در فساد، در توسعه علم و دانش، در تجهیز نظامی کشور و سامان دادن به نیروهای مسلح، در مقابله با شیطنت های نیروهای استعماری و مبارزه با رشاء و رشوه و فساد، خدمات زیادی انجام داد؛ که همه این خدمات را مطالعه تاریخ به ما نشان می دهد. ولی همین تاریخ هم به ما نشان می دهد که چگونه، خدمتگزاران، مورد کینه ارباب قدرت قرار می گیرند و اگر شکل استبداد حل نشود، چه سرانجامی در انتظار امیر کبیرهاست.

    از طرف دیگر دیروز نوزدهم دی، سالگرد درگذشت آیت الله هاشمی رفسنجانی و یادآور حوادثی که این مرد در زندگی خودش تجربه کرده بود. از شدائدی که در زندان تحمل کرد و گاهی شکنجه به جایی می رسید که ایشان بی هوش می شد؛ تا مراحل مختلف که انقلاب به پیروزی برسد و مقاطع مختلف و اقبال ها، ادبارها، بالا رفتن ها و پایین آمدن ها، تا آن روزی که جنازه ایشان را خیل عظیم جمیعت، در تهران تشییع کردند. در همه این اتفاقات حرف است برای کسی که اهل تشخیص باشد. به تعبیر قرآن "فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبَابِ"، اگر کسی صاحب فهم و خرد باشد، البته برای فهمیدن، حرف زیاد است.

    حضرت در همین نامه به امام حسن(ع) می فرماید:

     یَا بُنَیَّ إِنِّی قَدْ أَنْبَأْتُکَ عَنِ الدُّنْیَا وَ حَالِهَا وَ زَوَالِهَا وَ انْتِقَالِهَا ّ، وَ أَنْبَأْتُکَ عَنِ الْآخِرَةِ وَ مَا أُعِدَّ لِأَهْلِهَا فِیهَا، وَ ضَرَبْتُ لَکَ فِیهِمَا الْأَمْثَال لِتَعْتَبِرَ بِهَا

    پسرم برای تو تحولات دنیا را توضیح دادم بالا و پایین دنیا، رفت و آمدها، زیر و رو شدن ها را توضیح دادم. قبلا در جلسات ابتدایی شرح این نامه، خدمت شما عرض کردم که فرق پدر و فرزند چیست؟ گاهی از اوقات بچه ها از پدرها باسوادترند، تحصیلات بالاتری دارند ولی سواد جای تجربه را نمی گیرد. پدر تجربه خودش را از آنچه که دیده و درک کرده، می گوید. حضرت می فرماید، من دنیا را گفتم، آخرت را هم گفتم، برای اعتبار (از همان ماده عبرت)، تاریخ برای عبرت گرفتن است. تاریخ سرگرمی نیست. بسیاری از ما تاریخ می خوانیم اما برای سرگرمی! حضرت فرمودند تاریخ برای اعتبار است. تاریخ خواندن غیر از افسانه خواندن است، تأمل در تاریخ، از نوع خواندن رمان نیست.

    در حقیقت، اعتبار از همان "عبور" و گذر کردن است، گذر از مشاهدات به رمز و راز آنها. راغب اصفهانی در مفردات فرموده: "الاعتبار و العبرة الحالة التی یتوسل بها من معرفة المشاهد الی ما لیس بمشاهد" اعتبار یعنی معرفت پیدا کردن از راه آن چه که مشاهده می شود به آن چه که مشاهده نمی شود. عبرت این نیست که انسان بخواند، این فقط دیدن مشاهده هاست، باید از آنچه که دیده می شود به آن چه که دیده نمی شود، رسید. فهمیدن و درک کردن پشت صحنه! البته این عبرت است و این خیلی زیاد هم اتفاق نمی افتد،[6] چون معمولاً انسان در همان مشاهده می ماند و توقف می کند. عبور کردن از عبرت کار سخت و دشواری است.

    به هر حال حضرت فرمودند اخبار گذشتگان را بر خودت ارا ئه کن و ببین که چه حوادثی اتفاق افتاده است. چقدر افراد بالا  بودند و فکر می کردند هیچ وقت پایین نمی آیند. چون آنهایی که پایین هستند گاهی امید دارند که بالا بروند، از همین رو برای افرادی که در پایین هستند کمتر غفلت پیش می آید. ولی همین طور که انسان بالا می رود غفلت و وابستگی او هم بیشتر می شود.

    جملات عجیبی از قذافی دیدم. جملاتی که سراسر غرور و غفلت است. او خودش را تاریخ می داند. تاریخی که هیچ گاه به پایان نمی رسد. بعد از این که اعتراضات مردمی شروع شد این جملات را گفته: « من به ر ئیس جمهور نیستم که کنار بروم. حتی اگر رئیس جمهور بودم، در مقابل چشمتان استعفاء می دادم. من رهبرم، من تاریخم، من سرور پادشاهان آفریقا هستم. آن موش هایی که می خواهند لیبی را نابود کنند، چه کسانی هستند؟ ما لیبی را از این خیانتکاران پاک می کنیم. میلیون ها تَن برای حمایت و دفاع من به لیبی خواهند آمد.» آخر چه شد؟! این تیپ افراد، نمی توانند ببینند، احتمال دیگری هم نمی دهند، چشم انسان بسته می شود، گوش انسان کر می شود. حضرت به فرزندشان امام مجتبی(ع) فرمودند که تاریخ بخوان. ببین چه اتفاقاتی افتاده؟ دنیای امروز همان دنیای دیروز است، در همان ریل، همان حوادث تکرار می شود، روزی این منیّت ها پایان می پذیرد. تاریخ قاعده مند است، البته این به معنای حاکمیت جبر بر سرنوشت انسان نیست، چون قاعده ها به صورت مشروط است و انسان با اراده خود مسیر خود را انتخاب می کند. ولی هر انتخابی پیامدهای ضروری و حتمی خود را دارد و انسان در دنیا و آخرت نمی تواند از آنها فرار کند.

    نگاه اخلاقی به تحولات تاریخی

    البته درباره این مطلب در نهج البلاغه موارد زیادی مطرح شده است. لذا از فرصت استفاده کزده و چند موردی را اجمالاً می خوانم. هرچند حق این مطلب این جا ادا شدنی نیست و باید با یک مطالعه خاص و در خلوت، انسان ببیند امیرالمؤمنین(ع) چه می گوید. در واقع درک این کلام امیرالمؤمنین(ع) احتیاج به حس و حال خاصی دارد. اگر کسی می خواهد استفاده کند، در همان مقوله عبرت است که باید در خلوت خود نشست و در این فرمایشات امیرالمؤمنین(ع) تأمل کرد.

    وَ قَدَّرَ لَکُمْ أَعْمَاراً سَتَرَهَا عَنْکُمْ وَ خَلَّفَ لَکُمْ عِبَراً مِنْ آثَارِ الْمَاضِینَ قَبْلَکُمْ مِنْ مُسْتَمْتَعِ خَلَاقِهِمْ وَ مُسْتَفْسَحِ خَنَاقِهِمْ أَرْهَقَتْهُمُ الْمَنَایَا دُونَ الْآمَالِ وَ شَذَّبَهُمْ عَنْهَا تَخَرُّمُ الْآجَالِ لَمْ یَمْهَدُوا فِی سَلَامَةِ الْأَبْدَانِ وَ لَمْ یَعْتَبِرُوا فِی أُنُفِ الْأَوَانِ فَهَلْ یَنْتَظِرُ أَهْلُ بَضَاضَةِ الشَّبَابِ إِلَّا حَوَانِیَ الْهَرَمِ وَ أَهْلُ غَضَارَةِ الصِّحَّةِ إِلَّا نَوَازِلَ السَّقَمِ وَ أَهْلُ مُدَّةِ الْبَقَاءِ إِلَّا آوِنَةَ الْفَنَاءِ مَعَ قُرْبِ الزِّیَالِ وَ أُزُوفِ الِانْتِقَالِ وَ عَلَزِ الْقَلَقِ وَ أَلَمِ الْمَضَضِ وَ غُصَصِ الْجَرَضِ وَ تَلَفُّتِ الِاسْتِغَاثَةِ بِنُصْرَةِ الْحَفَدَةِ وَ الْأَقْرِبَاءِ وَ الْأَعِزَّةِ وَ الْقُرَنَاءِ فَهَلْ دَفَعَتِ الْأَقَارِبُ أَوْ نَفَعَتِ النَّوَاحِبُ وَ قَدْ غُودِرَ فِی مَحَلَّةِ الْأَمْوَاتِ رَهِینا[7]

    حضرت می فرمایند خداوند برای عمر انسان ها مقدارهایی را مشخص کرده، و این مقدارها را از آن ها پوشیده داشته و کتمان کرده است و هیچ کس نمی داند که چه وقت و کجا عمرش به پایان می رسد. برای شما وسائل عبرت از آثار گذشتگان را فراهم آورده است. امتیازاتی نصیب آنها شده تا بتوانند تا زمانی که حیات آنها ادامه پیدا می کند و مهلت دارند برای زندگی دنیا استفاده کنند. ولی مرگ پیش از این که به آمال و آرزوهای خودشان برسند گریبان آنها را گرفت. مرگ شتابان به سراغ آنها رفت و رشته آرزوهای آنها را قطع کرد و برید. در حالی که وقتی سلامت داشتند و سرپا بودند، فکری برای آینده خود نمی کردند. فکر نمی کردند که این سلامت روزی از آنها گرفته می شود. و از بهبوهه حیات، و فراز و نشیب آن غافل بودند و عبرت نگرفته بودند. بعد حضرت فرمودند آنهایی که امروز جوان و سرپا هستند، قد و قامت بلند و رشیدی دارند، طراوت جوانی دارند، آیا انتظاری جز خمیدگی دارند؟ دوران پیری آنها هم سر می رسد و این قامت ها شکسته می شود. کسانی که در خوشی صحت و عافیت هستند، آیا غیر از این انتظار دارند که روزی این صحت و سلامتی از آنها گرفته شود و گرفتار بیماری ها شوند؟ همه در معرض فنا و مرگ هستند. با زوال عمر در دیار ابدیت قرار می گیرند و تلخی ها یکی پس از دیگری به آنها چشیده خواهد شد. آیا تا به حال نزدیکان و اقارب توانسته اند کسی را ازمرگ نجات دهند؟ اگر همه جمع شوند، دست به دست هم دهند، تا آن عزیزی که در معرض سفر است، جوان است، آرزوها داشته، زن دارد، بچه دارد، جمع شوند، بتوانند برای او کاری انجام دهند؟ کسی می تواند مرگ را علاج کند؟ نوحه گران، عزاداران، سوگواران، غصه دارها که اشک می ریزند، در کنار آن گریه و شیون ها کاری از دست شان برمی آید؟ هرکسی رهین اعمال خودش است و کسی برای کسی نمی تواند کاری انجام بدهد.

    در خطبه 111، امیرالمؤمنین(ع) مجدداً این تجربه را مطرح می فرمایند:

    أَ لَسْتُمْ فِی مَسَاکِنِ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ أَطْوَلَ أَعْمَاراً وَ أَبْقَى آثَاراً وَ أَبْعَدَ آمَالًا وَ أَعَدَّ عَدِیداً وَ أَکْثَفَ جُنُوداً تَعَبَّدُوا لِلدُّنْیَا أَیَّ تَعَبُّدٍ وَ آثَرُوهَا أَیَّ إِیْثَارٍ ثُمَّ ظَعَنُوا عَنْهَا بِغَیْرِ زَادٍ مُبَلِّغٍ وَ لَا ظَهْرٍ قَاطِعٍ فَهَلْ بَلَغَکُمْ أَنَّ الدُّنْیَا سَخَتْ لَهُمْ نَفْساً بِفِدْیَةٍ أَوْ أَعَانَتْهُمْ بِمَعُونَةٍ أَوْ أَحْسَنَتْ لَهُمْ صُحْبَةً بَلْ أَرْهَقَتْهُمْ بِالْقَوَادِحِ وَ أَوْهَقَتْهُمْ بِالْقَوَارِعِ وَ ضَعْضَعَتْهُمْ بِالنَّوَائِبِ وَ عَفَّرَتْهُمْ لِلْمَنَاخِرِ وَ وَطِئَتْهُمْ بِالْمَنَاسِمِ وَ أَعَانَتْ عَلَیْهِمْ رَیْبَ الْمَنُونِ فَقَدْ رَأَیْتُمْ تَنَکُّرَهَا لِمَنْ دَانَ لَهَا وَ آثَرَهَا وَ أَخْلَدَ إِلَیْهَا حِینَ ظَعَنُوا عَنْهَا لِفِرَاقِ الْأَبَدِ وَ هَلْ زَوَّدَتْهُمْ إِلَّا السَّغَبَ أَوْ أَحَلَّتْهُمْ إِلَّا الضَّنْکَ أَوْ نَوَّرَتْ لَهُمْ إِلَّا الظُّلْمَةَ أَوْ أَعْقَبَتْهُمْ إِلَّا النَّدَامَةَ أَ فَهَذِهِ تُؤْثِرُونَ أَمْ إِلَیْهَا تَطْمَئِنُّونَ أَمْ عَلَیْهَا تَحْرِصُونَ فَبِئْسَتِ الدَّارُ لِمَنْ لَمْ یَتَّهِمْهَا وَ لَمْ یَکُنْ فِیهَا عَلَى وَجَلٍ مِنْهَا فَاعْلَمُوا وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ بِأَنَّکُمْ تَارِکُوهَا وَ ظَاعِنُونَ عَنْهَا وَ اتَّعِظُوا فِیهَا بِالَّذِینَ قَالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنَّا قُوَّةً حُمِلُوا إِلَى قُبُورِهِمْ فَلَا یُدْعَوْنَ رُکْبَاناً وَ أُنْزِلُوا الْأَجْدَاثَ فَلَا یُدْعَوْنَ ضِیفَاناً وَ جُعِلَ لَهُمْ مِنَ الصَّفِیحِ أَجْنَانٌ وَ مِنَ التُّرَابِ أَکْفَانٌ وَ مِنَ الرُّفَاتِ جِیرَانٌ فَهُمْ جِیرَةٌ لَا یُجِیبُونَ دَاعِیاً وَ لَا یَمْنَعُونَ ضَیْماً وَ لَا یُبَالُونَ مَنْدَبَةً إِنْ جِیدُوا لَمْ یَفْرَحُوا وَ إِنْ قُحِطُوا لَمْ یَقْنَطُوا جَمِیعٌ وَ هُمْ آحَادٌ

    نگاه کنید امروز کجا می نشینید و زندگی می کنید، جایی زندگی می کنید که قبل از شما نسل های قبل بودند، عمرهای طولانی تر داشتند. آثار آنها پایدارتر بود. چه آرزوهای بلندی! کاخ هایی که درست کردند با چه آرزوهایی، فکر می کنند خودشان هم رفتند برای بچه هایشان باقی می ماند. در حالی که نه برای خودشان باقی ماند، نه برای نسل های بعدی چیزی باقی ماند. چقدر به فکر بودند، لوازم و ابزار برای خودشان فراهم می کردند. ولی بدون این که زاد و توشه ای داشته باشند که آنها را به مقصد برساند، آنها را حرکت دادند. تا به این جا می رسد که حضرت با توجه به این آیه قرآن "قَالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنَّا قُوَّۀ"[8]، می فرماید آنهایی که عربده می کشیدند که بالاتر از ما دیگر کسی نیست، کسی بیشتر از ما نیرو و توان ندارد، همه امکانات و تجهیزات را فراهم کردیم. امیرالمؤمنین(ع) می فرمایند: در احوال این افراد مطالعه کنید. آنها را بردند، دفن کردند، همین ها که کسی نمی توانست به آنها بگوید بالای چشم تان ابروست، کسی نمی توانست نگاه چپ کند. بعد حضرت فرمودند امروز وضعشان به این جا رسیده، که کفَنِ آنها خاک است. کفنی که همراه انسان است می پوسد و از بین می رود. همسایه دیوار به دیوار انسان هم، کسانی هستند که پوسیده شدند، همسایه خبری از همسایه کنار خودش ندارد و جوابی به کسی نمی دهد. کسی به داد کسی نمی رسد. جلوی ضرر و زیانی را نمی توانند بگیرند. همه با هم و در کنار هم هستند و در عین حال هرکس خودش است و خودش! هیچ کس نمی تواند با فرد دیگری ارتباط داشته باشد و نمی تواند کاری برای دیگری کند.

    نگاهی که امیرالمؤمنین به تاریخ دارند، نگاه اخلاقی است. غیر از آن نگاه اجتماعی و سیاسی به تاریخ که آن هم در جاهای دیگر نهج البلاغه مورداشاره است. ولی حضرت چون فرمودند: "قرره بالفناء"، از خودت اقرار بگیر. اگر نتوانستی در تنهایی بر خودت فائق بیایی و اقرار بگیری آن وقت در تاریخ حرکت کن، سرگذشت دیگران را بخوان تا اقرار کنی. این نگاه اخلاقی به تاریخ، نگاه غفلت زدایی است.

    مورد دیگری که امیرالمؤمنین(ع) این موضوع را مطرح فرموده اند، این است که:

    وَ اعْتَبِرُوا بِمَا قَدْ رَأَیْتُمْ مِنْ مَصَارِعِ الْقُرُونِ قَبْلَکُمْ قَدْ تَزَایَلَتْ أَوْصَالُهُمْ وَ زَالَتْ أَبْصَارُهُمْ وَ أَسْمَاعُهُمْ وَ ذَهَبَ شَرَفُهُمْ وَ عِزُّهُمْ وَ انْقَطَعَ سُرُورُهُمْ وَ نَعِیمُهُمْ فَبُدِّلُوا بِقُرْبِ الْأَوْلَادِ فَقْدَهَا وَ بِصُحْبَةِ الْأَزْوَاجِ مُفَارَقَتَهَا لَا یَتَفَاخَرُونَ وَ لَا یَتَنَاسَلُونَ وَ لَا یَتَزَاوَرُونَ وَ لَا یَتَحَاوَرُون[9]

    حضرت فرمودند عبرت بگیرید که چگونه پیشینیان شما به زمین خوردند. (مصارع به معنای کشتی گرفتن و زمین خوردن است) آنهایی که در شرایط خودشان فکر می کردند، هیچ گاه، هیچ کس نمی تواند آنها را به زمین بزند، ببینید که چگونه به زمین خوردند! طوری زمین خوردند که بند بند بدنشان از هم جدا و متلاشی شد و از بین رفت. چشم ها نابود شد، گوش ها از بین رفت. همه این مقامات و احترام ها و تعظیم و تکریم ها از بین رفت. جشن ها، پایکوبی ها، مراسمات، تشریفات، سلام دادن ها، احترام کردن ها، دستبوسی ها، منقطع شد. نزدیکی فرزندان و نزدیکان به دوری تبدیل شد و دیگر خبری از آن ها ندارند. همسران را رها کردند. کار به جایی رسید که نه دیگر جای فخر فروشی است، نه برای فرزند آوردن، نه دید و بازدید کردن، نه با هم نشستن و صحبت کردن! همه چیز به پایان رسید.

    آخرین هشدار تاریخی

    مورد آخری هم که به عنوان نمونه ذکر می شود، خطبه 182 نهج البلاغه است. این خطبه از نظر تاریخی آخرین سخن امیرالمؤمنین(ع) است که نوف بکالی آن را نقل کرده است.

    "وَ هُوَ قائِمٌ عَلَى حِجارَةٍ"، حضرت روی سنگی ایستاده بودند، "نَصَبَها لَهُ جَعْدَةُ بْنُ هُبَیْرَةَ الْمَخْزُومِیُّ، وَ عَلَیْهِ مِدْرَعَةٌ مِنْ صُوفٍ، وَ حَمائِلُ سَیْفِهِ لِیفٌ"، حضرت لباس پشمی پوشیده بود و شمشیر به دست داشتند. پیشانی حضرت از اثر سجده مثل سر زانوی شتر بود.  فقال علیه ‏السلام: حضرت شروع کردند: "الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی إِلَیْهِ مَصَائِرُ الْخَلْقِ وَ عَوَاقِبُ الْأَمور" تا به این جا رسیدند که فرمودند: "أوصیکم عبادالله بتقوی الله". بعد سراغ تاریخ و عبرت گرفتن آمدند. "و اِنَّ لَکُم فِی القُرُونِ السّالِفَةُ لَعِبرَةٌ،" تاریخ گذشتگان برای شما موجب پند و عبرت است." اَینَ العَمالِقَةُ وَ اَبناءَ العَمالِقَةِ؟" آن کسانی که در حجاز و در یمن حاکم بودند کجا رفتند؟ "اَینَ الفَراعِنَةُ وَ اَبناءُ الفَراعِنَةِ" فرعون ها و فرزندانشان، دودمانشان کجا هستند؟ همین طور حضرت فرمودند تا به این جا رسید که من شما را موعظه کردم. بدانید امام دیگری برای این که راه بهشت را به شما نشان دهد، ندارید. من حقایق را برای شما گفتم. در پایان امیرالمؤمنین(ع) یادی از دوستان خودشان کردند که به شهادت رسیده بودند. "أینَ إخوانِیَ الّذینَ رَکِبوا الطَّریق ، وَ مَضَوا عَلی الحَقّ أَیْنَ عَمَّارٌ وَ أَیْنَ ابْنُ التَّیِّهَانِ وَ أَیْنَ ذُو الشَّهَادَتَیْنِ" انگار حضرت احساس می کند که روزهای آخر عمر را می گذراند. امیرالمؤمین(ع) که آن مقام معنوی و ولایتش سر جای خود، ولی تجربه هم این طور است که بسیاری از انسان ها اواخر عمر حتی اگر در حالت عادی و سلامت هم باشند، انگار یک حسی برای رفتن برای آنها اتفاق می افتد، بدون این که توجه و خبر داشته باشند چه اتفاقی می خواهد بیافتد. امیرالمؤمنین(ع) در این سخنرانی با این که به حسب ظاهر اوضاع و احوالشان طبیعی بوده، حادثه ای اتفاق نیافتده بود. حضرت یادی از اصحاب خودشان که به شهادت رسیده بودند، کردند. و حضرت خیلی احساس تنهایی و غربت کرد. "وَأین نُظرائُهم مِن إخوانِهمُ الذینَ تَعاقَدُوا عَلى المُنیة. قَالَ ثُمَّ ضَرَبَ بِیَدِهِ عَلَى لِحْیَتِهِ الشَّرِیفَهِ الْکَرِیمَهِ"، نوف می گوید: حضرت دستشان را به محاسن شریف شان کشید "فَأَطَالَ الْبُکَاءَ"، خیلی گریه کرد. بعد فرمودند: "أَوِّهِ عَلَى إِخْوَانِیَ الَّذِینَ تَلَوُا الْقُرْآنَ فَأَحْکَمُوهُ،" افسوس چه دوستانی را از دست دادم، آنهایی که قاریان قرآن بودند اما به درستی به آن عمل می کردند، "وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُأَ"، دعوت به جهاد شدند، آمدند. بعد حضرت فرمودند "الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللهِ!" و من برای جهاد حرکت می کنم. نوف در آخر این طور می گوید: "وَ عَقَدَ لِلْحُسَیْنِ علیه السلام فِی عَشَرَةِ آلَافٍ"، حضرت ده هزار نیرو را تجهیز کردند و فرماندهی آن را به امام حسین(ع) سپردند "وَ لِقَیْسِ بْنِ سَعْدٍ رَحِمَهُ اللَّهُ فِی عَشَرَةِ آلَافٍ"، فرماندهی ده هزار نفر را هم به قیس بن سعد بن عباده دادند "وَ لِأَبِی أَیُّوبَ الْأَنْصَارِیِّ" ده هزار نفر و برای دیگران. "و هو یرید الرجعة الی صفین"، حضرت تصمیم داشت در همان روزها به صفین برگردد. "فما دارت الجمعة حتی ضربه الملعون ابن ملجم لعنه الله"، آن هفته به پایان نرسید تا این که ابن ملجم مرادی ضربه ای بر فرق مبارک حضرت فرود آورد. بعد نوف می گوید: "فَتَرَاجَعَتِ الْعَسَاکِرُ"، همه این سازماندهی نظامی که صورت گرفته بود، برگشتند و پراکنده شدند. تعبیر خود نوف این است؛ "فَکُنَّا کَأَغْنَامٍ فَقَدَتْ رَاعِیهَا"، ما مانند گوسفندانی بودیم که چوپان خودش را گم کرده بود. همه چیز متلاشی شده بود. "تَخْتَطِفُهَا الذِّئَابُ مِنْ کُلِّ مَکَانٍ"، گوسفندانی که چوپان خود را از دست داده باشند، چطور از هر طرف مورد حمله گرگ ها قرار می گیرند؟ علی رفت، ما پراکنده شدیم و طعمه گرگ ها شدیم.

     این ها عبرت هایی است که در کلمات امیرالمؤمنین علی علیه السلام فراوان مطرح شده است.

     


    [1] - نهج البلاغه، خطبه 192

    [2] - یوسف، 4

    [3] - همان، 90

    [4] - انبیاء، 88

    [5] - یوسف، 111

    [6] -  به فرموده امیرالمؤمنین(ع) چه بسیار عبرتها و چه اندک پند گرفتن  " وَ قَالَ ( علیه‏السلام  ) مَا أَکْثَرَ الْعِبَرَ وَ أَقَلَّ الِاعْتِبَارَ   (قصار 297)

    [7] - نهج البلاغه، خطبه 83

    [8] - فصلت، 15

    [9] - نهج البلاغه، خطبه 161


    نظرات کاربران