در حال بارگذاری ...
  • شرح نامه امیرالمؤمنین(ع) به امام مجتبی(ع) جلسه بیستم

    علم نافع، شکاف نسل ها- ۷ آذر ۹۸

    بسم الله الرحمن الرحیم

    الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین

    و من وصیۀ مولانا امیرالمؤمنین(ع) لإبنه:

    وَ تَفَهَّمْ وَصِیَّتِی وَ لَا تَذْهَبَنَّ عَنْکَ صَفْحاً فَإِنَّ خَیْرَ الْقَوْلِ مَا نَفَعَ وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَا خَیْرَ فِی عِلْمٍ لَا یَنْفَعُ وَ لَا یُنْتَفَعُ بِعِلْمٍ لَا یَحِقُّ تَعَلُّمُه‏

     و وصیّتم را بفهم، و از آن روى مگردان، مسلّما بهترین سخن سخنى است که سود بخشد. معلومت باد در دانشى که سود نیست خیر نیست، و در علمى که فرا گرفتنش سزاوار نیست بهره‏اى نمى‏باشد.

    علم نافع

    حضرت در این فراز از نامه به فرزند گرامی خود می فرماید فرزندم وصیت مرا با تمام وجودت درک کن. نه این که تنها آن را بخوانی.

    خواندن، مرحله پایینی از کسب معلومات است. دانستن آنچه خوانده می شود، مطلبی بالاتر و فهمیدن آن، درجه عالی کسب معلومات است. لذا حضرت می فرماید به عمق این کلمات دست پیدا کن و از انجام آنها روی گردان مباش. بهترین سخن آن است که برای انسان نفعی داشته باشد. امیرالمؤمنین(ع) در ادامه می فرمایند در علم و دانشی که نفعی نباشد، خیری نیست. علمی که شایسته فراگیری نیست سود و نفعی هم نخواهد داشت.

    در این بخش، محور سخنان امام علی(ع) مسأله نفع و فایده دانش است. در همین جملات کوتاه، حضرت سه بار به مسئله نافع بودن علم اشاره می کنند: "خَیْرَ الْقَوْلِ مَا نَفَعَ" و "لَا خَیْرَ فِی عِلْمٍ لَایَنْفَعُ" و همچنین "وَ لَایُنْتَفَعُ بِعِلْمٍ لَایَحِقُّ تَعَلُّمُه". سوال مهمی که در این جا مطرح می شود این است که چه علمی ارزشمند است؟ و منظور از علم مفید چیست؟

    درباره این تعبیر که در موارد متفاوت دیگری نیز به کار رفته است، دو تفسیر وجود دارد. تفسیر اول این است که انسان باید به دنبال دانشی باشد که برای او فایده داشته باشد. اگر دانشی برای انسان فایده و نفعی نداشته باشد، آموختن آن ارزشی ندارد. در همین مورد روایتی نیز وجود دارد که پیامبر اکرم(ص) وارد مسجد شدند و دیدند که جمعیتی گِرد یک نفر حلقه زده اند:

    دَخَلَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْمَسْجِدَ فَإِذَا جَمَاعَةٌ قَدْ أَطَافُوا بِرَجُلٍ فَقَالَ مَا هَذَا فَقِیلَ عَلَّامَةٌ فَقَالَ وَ مَا الْعَلَّامَةُ فَقَالُوا لَهُ أَعْلَمُ النَّاسِ بِأَنْسَابِ الْعَرَبِ وَ وَقَائِعِهَا وَ أَیَّامِ الْجَاهِلِیَّةِ وَ الْأَشْعَارِ الْعَرَبِیَّةِ قَالَ فَقَالَ النَّبِیُّ ص ذَاکَ عِلْمٌ لَا یَضُرُّ مَنْ جَهِلَهُ وَ لَا یَنْفَعُ مَنْ عَلِمَهُ ثُمَّ قَالَ النَّبِیُّ ص إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آیَةٌ مُحْکَمَةٌ أَوْ فَرِیضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَةٌ وَ مَا خَلَاهُنَّ فَهُوَ فَضْل‏[1]

    پیامبر(ص) سراغ گرفتند که ماجرا چیست؟ پاسخ دادند که این فردی علامه است! حضرت فرمودند چه علمی دارد که او را علامه می خوانید؟ پاسخ دادند که او علم انساب عرب (نسب شناسی) را می داند. فرهنگ عرب و وقایع دوران جاهلیت را می داند. پیامبر گرامی اسلام(ص) فرمودند این دانشی است که نه برای کسی که می داند مفید است و نه برای کسی که نمی داند، ضرری دارد! نه این که این علم ممنوع باشد و یا این که به طور کلی ارزشی نداشته باشد بلکه این علم، نفعی برای کسی ندارد و انسان باید در پی یادگیری علمی باشد که برای او مفید باشد.

    در روایات و احادیث نیز تعبیر علم و دانش مفید زیاد به کار رفته است. البته قلمرو مفید بودن علم گسترده است. شامل نفع برای رسیدن به کمالات معنوی و همچنین نفع برای بهبود اوضاع مادی می شود. مثل علم اخلاق و علم پزشکی که هر دو برای انسانها مفید است. یکی در حوزه مادی و دیگری در قلمرو معنویت مفید هستند.

    در نهج البلاغه آمده است که شخصی به نام همام خدمت امیرالمؤمنین(ع) رسید و از ایشان خواست تا صفات متقین را برای او بشمارد. حضرت ابتدا پاسخ کوتاهی دادند. ولی این پاسخ کوتاه برای همام کافی نبود و او را اشباع نکرد. لذا اصرار کرد که طوری متقین را برایم توصیف کن که گویی آنها را می بینم. حضرت شروع کردند به بیان صفات متقین تا به این جمله رسیدند که:

     وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُم[2]

    متقین گوش خود را فقط برای علم نافع متوقف کرده اند. گویی به جز علم مفید چیز دیگری نمی شنوند! یکی از عوارض تمدن و زندگی جدید و رسانه های فراوانی که امروزه انسان را احاطه کرده است، همین است. البته رسانه دارای فواید زیادی است، ولی عوارضی هم دارند. از جمله همین که به واسطه رسانه ها انسانها هم پُرگو شده اند و دائماً درحال اظهارنظر درباره موضوعات مختلف هستند و از طرف دیگر گوش انسانها را نیز از بسیاری امور غیر مفید و غیر ضروری پُر کرده اند.  یعنی ورودی و خروجی معلومات انسان زیاد شده و این در حالی است که معمولا افراد برای خود فیلتر گذاری نمی کنند. از همین رو ذهن انسان انباری از اطلاعات مفید و غیر مفید و یا اطلاعات درست و نادرست شده است. در حالی که برخی اطلاعات درست آن غیر مفید است تا چه رسد به اطلاعات نادرست!

    به همین جهت در این شرایط نیاز است که انسان اطلاعات و دانش خود را مدیریت کند وگرنه این انبوه اطلاعات برای انسان سودمند نیست.

    تعبیر و توصیه امیرالمؤمنین(ع) به همام که انسان باید برای چشم و گوش خود فیلترگذاری کند، جدی و قابل تامل است. پس انسان نباید تنها به فکر علم اندوزی باشد. بلکه باید بررسی کند که آیا این علم، مفید است یا نفعی برای انسان ندارد؟ به هرحال این وقت محدود و عمر کوتاه و فرصت گذرا را باید تنها برای آنچه که مفید است، استفاده نمود. حضرت این مطلب را متذکر می شوند که حتی در یادگیری علم نیز انسان باید مراقب شنیدنیهای خود باشد و با وسواس و خساست، تنها چیزی که مفید است را انتخاب کند.

    درباره پیامبر اکرم(ص) اینطور نقل شده که حضرت پس از نماز اینگونه دعا می فرمودند که "اَللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنْ نَفْسٍ لاَتَشْبَعُ وَ مِنْ قَلْبٍ لاَیَخْشَعُ‏ وَ مِنْ عِلْمٍ لاَیَنْفَعُ"[3] یعنی باید از علمی که مفید نیست به خدا پناه برد.

    پس تفسیر اول درباره "علم لاینفع" یعنی دانشهایی که برای انسان سودی ندارد. اما تفسیر دوم این است که برخی دانشها ذاتاً مفید است ولی از آنجا که مثلا شخص من از آن استفاده نمی کنم و به آن عمل نمی کنم، این علم برای من غیر مفید است. یعنی علم زمانی مفید است که انسان به آن عمل کند. در روایات نیز فراوان آمده که اگر شخصی از علم خود استفاده نکند، این علم سودی برای او نخواهد داشت. فرض کنید شخصی اطلاعات پزشکی فراوانی داشته باشد ولی در عین حال از این دانش برای سلامت خودش استفاده نمی کند. چنین علمی "لاینفع" است و فایده ای ندارد. به هرحال امیرالمؤمنین(ع) به فرزند خودشان می فرماید "خَیْرَ الْقَوْلِ مَا نَفَعَ" بهترین سخن، مفیدترین سخن است.

    در سفارشات معصومین(ع) باید از لایه نظری پایین آمده و در میدان عمل این سفارشات را به کار گرفت. حضرت می فرمایند "لَا خَیْرَ فِی عِلْمٍ لَایَنْفَعُ" در دانشی که نفعی نداشته باشد، حال یا خود دانش غیرمفید باشد یا انسان به آن عمل نکند، خیری نیست. "وَ لَایُنْتَفَعُ بِعِلْمٍ لَایَحِقُّ تَعَلُّمُه" بعضی علوم نیز اصلا سزاوار تعلم نیست و اصلا ارزش یادگیری ندارد. البته بحث مفصلی وجود دارد که در فقه و سایر دانش اسلامی مطرح شده است که آیا به طور کلی علمی وجود دارد که به یادگیری آن توصیه نشده باشد و یا حتی توصیه به عدم یادگیری آن شده باشد؟

    برخی علما در این زمینه به جادوگری و رمّالی مثال می زنند. هرچند با تعریفی که از علم وجود دارد، شاید نتوان این امور را در زمره علم به حساب آورد. حال چه تعبیر علم بر این موارد حقیقتا منطبق باشد و چه نباشد، باید متذکر شد، یادگیری دانشهایی که در زندگی و ذهن انسان اختلال ایجاد می کند و مسیر مستقیم انسان را دچار اعوجاج می کند، مانند همین امور که یا آمیخته ای از تخیلات است و یا اگر هم آمیخته به تخیلات نباشد، دستیابی به آن برای انسانها کمتر امکان دارد، در نتیجه زمینه ادعا و دروغ در آن زیاد است، ممنوع می باشد. فقها این مباحث را در باب مربوط به نجوم مطرح کرده اند. یک بحث این است که آیا اوضاع و احوال کواکب در زندگی انسان تاثیر دارد یا ندارد؟ بحث دیگر این است که با فرض تاثیر اوضاع کواکب در زندگی انسان، آیا این امکان برای انسان وجود دارد که این تاثیرات را کشف کند یا خیر؟ هرچند ممکن است در برخی موارد این تاثیرات قابل فهم و درک باشد ولی اسلام به طور کلی، حتی اگر بتوان این موارد را علم نامید، این باب را مسدود کرده است و اجازه نمی دهد انسانها به این حیطه ورود پیدا کنند. زیرا زمینه برای ادعا و دروغ و سوء استفاده از مردم در این موارد زیاد است و صحت و سقم آن قابل تشخیص نیست. پس چون نفع بشر در این نوع دانشها نیست، اسلام با اشاعه آن موافق نیست. به همین منظور حضرت فرمودند برخی دانشها، ارزش فراگیری ندارد پس چه بهتر که انسان اصلا آن را فرا نگیرد.

    اما قسمت بعد که امیرالمؤمنین(ع) خطاب به امام حسن(ع) می فرماید:

    أَیْ بُنَیَّ إِنِّی لَمَّا رَأَیْتُنِی قَدْ بَلَغْتُ سِنّاً وَ رَأَیْتُنِی أَزْدَادُ وَهْناً بَادَرْتُ بِوَصِیَّتِی إِلَیْکَ وَ أَوْرَدْتُ خِصَالًا مِنْهَا قَبْلَ أَنْ یَعْجَلَ بِی أَجَلِی دُونَ أَنْ أُفْضِیَ إِلَیْکَ بِمَا فِی نَفْسِی أَوْ أَنْ أُنْقَصَ فِی رَأْیِی کَمَا نُقِصْتُ فِی جِسْمِی أَوْ یَسْبِقَنِی إِلَیْکَ بَعْضُ غَلَبَاتِ الْهَوَى وَ فِتَنِ الدُّنْیَا فَتَکُونَ کَالصَّعْبِ النَّفُورِ وَ إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کَالْأَرْضِ الْخَالِیَةِ مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْ‏ءٍ قَبِلَتْهُ فَبَادَرْتُکَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ یَقْسُوَ قَلْبُکَ وَ یَشْتَغِلَ لُبُّکَ لِتَسْتَقْبِلَ بِجِدِّ رَأْیِکَ مِنَ الْأَمْرِ مَا قَدْ کَفَاکَ أَهْلُ التَّجَارِبِ بُغْیَتَهُ وَ تَجْرِبَتَهُ فَتَکُونَ قَدْ کُفِیتَ مَئُونَةَ الطَّلَبِ وَ عُوفِیتَ مِنْ عِلَاجِ التَّجْرِبَةِ فَأَتَاکَ مِنْ ذَلِکَ مَا قَدْ کُنَّا نَأْتِیهِ وَ اسْتَبَانَ لَکَ مَا رُبَّمَا أَظْلَمَ عَلَیْنَا مِنْهُ

    پسرم چون خود را سالخورده دیدم، و قوایم را رو به سستى مشاهده کردم، پیش از مرگ به وصیّتم به تو پیشدستى نمودم، و در آن برنامه‏هاى خوبى ثبت کردم از خوف اینکه نتوانم آنچه در خاطر دارم به تو برسانم، یا نقصى در اندیشه‏ام یابم چنانکه در بدنم یافته‏ام، یا پیش از وصیت من پاره‏اى از خواهشهاى نفسانى بر تو چیره شود یا آفتهاى دنیا به تو هجوم آورد، در نتیجه رمیده شوى و فرمان نبرى. قطعا دل جوان همانند زمین خالى است، هر بذرى در آن ریخته شود مى‏پذیرد. بنا بر این پیش از آنکه دلت سخت شود، و مغزت گرفتار گردد اقدام به ادب آموزى تو کردم، تا با عزمى جدّى به امورت روى آورى، امورى که اهل تجربه مشقّت تجربه کردن آن را کشیده‏اند، و تو از زحمت طلب کفایت شده، و از تجربه دوباره آسوده گشته‏اى، و آنچه ما در صدد تجربه آن بودیم به دست تو رسیده، و قسمتى از آنچه بر ما پوشیده مانده براى تو روشن گردیده است.

    حضرت در این قسمت درباره خودشان می فرمایند که سن من بالا رفته و آرام آرام به مرگ نزدیک می شوم. و مطلبی هم درباره فرزندشان فرموده اند مبنی بر این که تو جوانی و"قَلْبُ الْحَدَثِ کَالْأَرْضِ الْخَالِیَةِ" قلب و عقل تو مانند یک سرزمین آماده برای کشت است. لازم است مقداری درباره این دو موضوع و مقایسه بین دو نسل و تفاوتهایی که بین نسلها اتفاق می افتد مطالبی بیان شود.  

    امیرالمؤمنین(ع) در این جا به تفاوتهای فرهنگی بین نسل خودش و نسل امام مجتبی(ع) اشاره ای نمی کند زیرا تفاوت عمده ای در زمینه فرهنگی بین این دو نسل وجود ندارد چون آن زمان مثل امروزه نبوده که شرایط اجتماعی و فرهنگی به سرعت تغییر کند. در واقع هر دو متعلق به یک فرهنگ هستند. اما به صورت طبیعی بین دو نسل بیست و پنج سال فاصله است. در نتیجه امیرالمؤمنین(ع) با فرزندشان متعلق به دو نسل هستند. حضرت در حالی این نامه را نوشته است که به تعبیر خودشان سنی از ایشان گذشته است. پیشتر اشاره شده بود که این نامه بعد از جنگ صفین نوشته شده که در آن زمان امیرالمؤمنین(ع) از مرز شصت سال گذشته بودند و مربوط به اواخر عمر ایشان است. لذا می فرمایند اجل نزدیک است و اگر اجل نرسد، قوای جسمی و حتی بالاتر، قوای عقلی و فکری هم رو به ضعف است.

    واقعا چه سری در این مطلب است که قرآن کریم مکرر تذکر می دهد که مراقب باشید چون مرگ و اجل نزدیک است، با این که این مطلب کاملا مشهود است و همگان به چشم می بینند که چقدر مرگ به انسان نزدیک است. طبیعی است که وقتی سن انسان بالا می رود، پیر شده و قوای جسمی و فکری او به زوال نزدیک می شود. پس به چه دلیل قرآن اینقدر در این باره تذکر می دهد؟ به عنوان نمونه می توان به آیه 54 سوره روم اشاره کرد که می فرماید:

    اللَّهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفًا وَشَیْبَةً  یخْلُقُ مَا یَشَاءُ وَهُوَ الْعَلِیمُ الْقَدِیرُ[4]

    خدا همان کسی است که شما را آفرید در حالی که ضعیف بودید؛ سپس بعد از ناتوانی، قوّت بخشید و باز بعد از قوّت، ضعف و پیری قرار داد؛ او هر چه بخواهد می آفریند، و دانا و تواناست.

    خلقت انسان از ضعف و ناتوانی در دوران نوزادی آغاز می شود. شاید در بین حیوانات یکی از ضعیف ترین نوزادها، نوزاد انسان باشد. نوزاد یک حیوان نهایتا بعد از چند ماه می تواند امور مربوط به خود را انجام دهد. جوجه مرغ همان بدو تولد شروع به حرکت می کند و دانه برمی دارد. اما بچه انسان اگر در نوزادی رها شود، از دنیا می رود. خلقت انسان به گونه ای است که خداوند آرام آرام به او قدرت می دهد. مجددا در سراشیبی قرار گرفته و فرود می آید. هیچ کس نمی تواند از این سنت الهی خارج شود و بگوید من می خواهم قدرت و توانایی روزهای اوج را برای خود نگه دارم! در واقع همان خدایی که این توانایی را به انسان داده، با اراده حتمی خودش این توانایی را دوباره از انسان می گیرد. در این آیه نیز خداوند تذکر می دهد که توانایی انسان ماندگار نیست و قطعا از بین می رود.

    تعبیر شدیدتری نیز در قرآن مطرح شده که می فرماید:

    وَاللَّهُ خَلَقَکُمْ ثُمَّ یَتَوَفَّاکُمْ وَمِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْ لَا یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئًا إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ قَدِیرٌ[5]

    خداوند شما را آفرید؛ سپس شما را می میراند؛ بعضی از شما به نامطلوب ترین سنین بالای عمر می رسند، تا بعد از علم و آگاهی، چیزی ندانند (و همه چیز را فراموش کنند)؛ خداوند دانا و تواناست!

    خداوند انسان را آفرید و دوباره می میراند. برخی انسانها در این میان به "أَرْذَلِ الْعُمُرِ" می رسند. "ارذل" از ماده "رذل" به معنای پَستی و پایینی است. یعنی انسان به حد پست و پایین عمر سقوط می کند تا جایی که دیگر انسان هیچی نمی داند و دانسته های خود را نیز از یاد می برد چه بسا آدرس خانه خود و حتی فرزندان خود را دیگر نمی شناسد. در سوره حج نیز همین تعبیر به کار رفته است:

    وَمِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلَا یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئًا [6]

    و بعضی آن قدر عمر می کنند که به بدترین مرحله زندگی (و پیری) می رسند؛ آنچنان که بعد از علم و آگاهی، چیزی نمی دانند!

    خلاصه انسان همه داشته های خود را از دست می دهد. تعبیر دیگری که در قرآن به کار رفته این است که:

    وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَفَلَا یَعْقِلُونَ[7]

    هر کس را طول عمر دهیم، در آفرینش واژگونه اش می کنیم (و به ناتوانی کودکی باز می گردانیم)؛ آیا اندیشه نمی کنند؟

    "نکس" به معنی برگرداندن و وارونه کردن است. یعنی به هرکس عمر دادیم او را واژگون کردیم!

    ملاحظه می کنید که مساله زوال عمر مکررا در قرآن مطرح شده تا به انسان هشدار داده شود در نتیجه او از نیروی جوانی خودش بهتر استفاده نماید.

    از همین رو امیرالمؤمنین(ع) در این نامه این طور می نویسد که عمر من در اوقات پایانی است و ضعف و ناتوانی وجود مرا فرا می گیرد. در این شرایط یا اجل می رسد و یا عقل و جسم انسان به ناتوانی می گراید.

    در میان ائمه اطهار(ع) امام صادق(ع) با شصت و پنج سال، از همه بیشتر عمر کرده اند. پیامبر اکرم(ص) و امیرالمؤمنین(ع) هر کدام 63 سال عمر کرده اند. امام حسن مجتبی(ع) 47 سال، امام حسین(ع) 56 سال، امام سجاد(ع) 57 سال، امام باقر(ع) 57 سال، امام کاظم(ع) و امام رضا(ع) هرکدام 55 سال، امام جواد(ع) 25 سال، امام هادی(ع) 42 سال و امام حسن عسکری(ع) 29 سال داشته اند. البته در هر روزگاری افرادی با عمر طولانی وجود داشته اند ولی سقف عمر ائمه(ع) 65 سال است. این عمر حدود 60 سال پیش از آن چیزی است که به فرموده قرآن، ضعف محسوب شود. اما از آنجا که امام(ع) باید در حالی امامت کند که چه از نظر جسم و چه از نظر عقل در کمال قوت باشد مگر آن که اراده خداوند بر این باشد که شخصی هرچه از عمرش می گذرد، از تواناییهای او کاسته نشود البته که چنین موردی استثناء است و از دایره امور طبیعی خارج است. امر طبیعی همین است که امیرالمؤمنین(ع) فرموده اند. یعنی انسان با بالا رفتن عمرش قوای جسمانی و عقلانی خود را رو به زوال ببیند.

    در بین شارحین نهج البلاغه این مساله مورد بحث قرار گرفته است که آیا اصلا امکان دارد که امام معصوم دچار ضعف جسمانی و عقلانی شود؟ از نظر اعتقادات تشیع این طور است که تا زمانی که امام(ع) اختیارات امامت دارد و دارای این منصب است، از کمال برخوردار است. ولی باید دو نکته را در کنار هم در نظر گرفت. نکته اول این که به لحاظ طبیعی وقتی سن انسان بالا برود، ضعف بر قوای انسان حاکم می شود. امیرالمؤمنین(ع) در اینجا می خواهند همین مطلب را متذکر شوند که من هم انسان هستم و هر انسانی در معرض ضعف قوای جسمانی و عقلانی است. اما نکته دوم این است که لطف و اراده خدا اینگونه رقم خورده است که تا زمانی که امام(ع) عهده دار مسئولیت امام است، دچار چنین ضعفی نشود. مانند کلام قرآن که از قول حضرت یوسف اینطور می فرماید:

    وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّی[8]

    من هرگز خودم را تبرئه نمی کنم، که نفس (سرکش) بسیار به بدیها امر می کند؛ مگر آنچه را پروردگارم رحم کند! 

    حضرت یوسف می فرماید وقتی به خودم نگاه می کنم نمی توانم ضعف خود را نادیده بگیرم و خود را تبرئه کنم مگر این که خداوند لطف و عنایت خاصی داشته باشد.

    در این جا نیز امیرالمؤمنین(ع) همان جنبه طبیعی را در نظر گرفته و خودش را در سطح یک انسان معمولی در نظر گرفته و فرموده است که من هم ضعیف می شوم و تواناییهای خود را از دست می دهم. این در حالی است که برخی از ما انسانها چندین برابر امیرالمؤمنین(ع) توقع داریم و البته هرگز خود را در معرض زوال عقل و هوش و درایت نمی بینیم. اینطور می پنداریم که ما همیشه بهترین را می فهمیم و عالی ترین را درک می کنیم.

    حضرت می فرماید"أَوْ أَنْ أُنْقَصَ فِی رَأْیِی کَمَا نُقِصْتُ فِی جِسْمِی" همانطور که تواناییهای جسمی من رو به کاهش و افول است، تواناییهای عقلی من نیز رو به زوال خواهند رفت. به همین جهت باید از فرصت استفاده کنم و حرفهای خود را برای فرزندم بگویم. انسان باید واقعیتها را ببیند و چشم خود را روی واقعیت نبندد. باید به آیات قرآن توجه داشت که مرتبا تاکید می کند که بعد از قوت، دوران ضعف فرا می رسد و شما به "ارذل العمر" باز خواهید گشت. این هشدار خداوند است که می فرماید هر چه به انسان دادم دوباره باز می ستانم. نه تنها قوای جسمانی، بلکه "لِکَیْلَا یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئًا" هرچه که از علم و عقلانیت نزد انسان باشد نیز خواهم گرفت!

    یکی از مشکلات بین نسلها نیز همین است. زیرا غیر از اختلافات فرهنگی، هرچه عمر بالاتر برود تفاوت بین نسلها نیز بیشتر می شود. امیرالمؤمنین(ع) در زمان نگاشتن این نامه با فرزند خود، امام حسن(ع) و با فرزندان ملت تنها یک نسل فاصله دارد. حال آنکه اگر فردی در سنین بالاتر مثلا نود سالگی با جوان بیست و پنج ساله روبرو باشد، تفاوت آنها دو نسل می باشد. پس به لحاظ طبیعی وقتی این فاصله بیشتر باشد، ارتباط بین آنها نیز ضعیف تر می شود. جامعه ای که می خواهد تفاوت بین نسلها را پایین بیاورد راهش همین است که مسئولین آن جامعه با افراد جامعه حداکثر یک نسل تفاوت داشته باشند. حتی بالاتر از آن جامعه باید به سمتی پیش برود که بین مسئولین و جوانان جانعه تفاوت نسلی وجود نداشته باشد و مسئولین هم نسل افراد جوان جامعه باشند. یعنی افرادی از همان نسل متصدی امور مردم بشوند. در اوایل انقلاب اسلامی نیز همان نسل عهده دار مسئولیتهای مختلف بودند. حالا اگر فاصله ای هم ایجاد شد، این فاصله حداکثر باید یک نسل باشد. در حالی که امروزه فاصله بین مردم فعال با متصدیان امور بیشتر و بیشتر می شود. زیرا این افراد معتقدند که هیچ گاه دچار ضعف قوای جسمانی و عقلانی نمی شوند!! نهایتا ضعف جسمی را می پذیرند ولی ضعف فکری را قبول ندارند.

    این یک مساله که به لحاظ طبیعی بین نسلها فاصله وجود دارد. مساله دیگر فاصله فرهنگی بین نسلها است که البته مشکل جدی تری می باشد. چون امکان دارد کسی از نظر فکری و سنی فاصله نسلی داشته باشد، ولی در عین حال بتواند از نظر فرهنگی با نسل بعد از خودش همراه باشد مانند پدری که از نظر فرهنگی با فرزند خود همراهی می کند. هرچند در این میان مشکلاتی نیز وجود داشته باشد اما مشکل اساسی در جایی است که شکاف نسلی جنبه فرهنگی پیدا کند. در گذشته نه چندان دور، تغییر و تحولات فرهنگی بسیار کند و بطیء اتفاق می افتاد ولی به مرور زمان بر اثر عوامل مختلف، این تغییرات سرعت پیدا کرد. به شکلی هم اکنون سرعت این تغییرات بسیار زیاد شده است. مثلا پیشتر وقتی در جامعه دختری به همراه مادر و مادر بزرگ خود دیده می شد، از لحاظ فرهنگی تفاوت زیادی با یکدیگر نداشتند اما اگر امروزه دختری را با مادر و مادر بزرگ خود مقایسه کنیم تفاوتهای زیادی باهم دارند. این تفاوت ظاهری تنها در پوشش نیست بلکه در نوع سلیقه ها و گرایشات و تعلقات فکری هم وجود دارد. اصلا یک جوان بیست ساله نسبت به نسل پیش از خود، همانگونه که ظاهرش نیز نشان می دهد، آمال و آرزوهای دیگری دارد و مادرش در دنیای متفاوتی و مادر بزرگش با گرایشات دیگری زندگی می کنند. این همان مشکلی است که از آن به عنوان شکاف نسلها یاد می شود.

    جامعه شناس ها در این زمینه تحقیقات فراوانی انجام داده اند. هرچند ما در کشور خودمان با فقر تحقیقات و اطلاعات در این زمینه مواجه هستیم. ولی بسیاری از این امور، وجدانی و مشهود است. حتی اگر اطلاعات علمی و کافی نداشته باشیم. در هر صورت دانشمندان معتقدند اگر بین دو نسل بین 5 تا 10 درصد اختلاف فرهنگی وجود داشته باشد، عادی و طبیعی است. ولی اگر تفاوت فرهنگی بین دو نسل بیش از 10 درصد باشد، در این صورت شکاف بین نسلها اتفاق افتاده است.

    در جامعه ما باید نسبت به چند مساله توجه خاص داشت زیرا شکاف در این مسائل بسیار مهم است. یکی همین شکاف بین نسل ها، دیگری شکاف بین خانواده، موضوع مهم دیگر، شکاف بین مردم و حکومت، شکاف بین طبقات مختلف اجتماعی و ... است. اما آنچه فعلا موضوع گفتار امیرالمؤمنین(ع) است پرداختن به تفاوت بین دنیای پدران با دنیای فرزندان است. این تفاوت یک ریشه طبیعی دارد که ظرفیت فکری و روحی پدران تکمیل شده است و غیر قابل انعطاف هستند. اما ویژگی نسل فرزندان بنا به فرموده حضرت این است که"وَ إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کَالْأَرْضِ الْخَالِیَةِ" نسل جوان مانند زمین خالی از کشت است که"مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْ‏ءٍ قَبِلَتْهُ" هر بذری در آن کاشته شود، می پذیرد زیرا جوانان برخلاف پدران خود ظرفیت پذیرش دارد.

    این مشکل در جامعه ما وجود دارد و روز به روز بیشتر و بیشتر می شود. البته این مساله دارای ابعاد گوناگونی است که بررسی هر کدام از این ابعاد نیاز به تخصص خاص خودش دارد اما آنچه می توان در اینجا به آن اشاره کرد، مساله نقش دین است که آیا دین در این فاصله ها نقشی دارد یا خیر؟

    در مقابل گروهی از علما که این نقش را نپذیرفته اند و یا نخواسته اند که بپذیرند، عده ای از علما با پذیرش این نقش، به میدان آمده اند و البته در این راه موفق هم بوده اند.

    مرحوم شهید مطهری در زمان خودش این مطلب را به خوبی درک کرد که نسل حاضر(نسل دهه 40 و 50) با نسل قبل بسیار متفاوت است. ایشان و مرحوم شهید بهشتی هر دو قبل از شصت سالگی به شهادت رسیدند. اما هر دوی این بزرگواران در زمان خودشان به خوبی تشخیص دادند که چرا نسل حاضر با نسل قبل از نظر دینی با هم فاصله دارند. به خصوص چرا نسل بعد از روحانیت، متدینین و اساسا از دین فاصله می گیرد؟! ایشان در زمان خود به پاسخ هایی دست پیدا کردند هرچند این پاسخها پاسخگوی مشکلات زمان ما نیست. زیرا مشکل امروز با مشکل آن زمان متفاوت است. یکی از مشکلاتی که ایشان اشاره می کند این است که دین، برای نسل خودشان همراه با راحتی، سکون و عافیت طلبی است. درحالی که نسل جوان آن روز (دهه 50) نسل پرشور و با حرکتی بود که می خواست با استثمار و استبداد مبارزه کند. وقتی چنین پتانسیلی در دین ندیدند (چون دین بزرگترها توام با راحت طلبی بود) لذا برای مبارزه رو به مارکسیسم آوردند. به همین دلیل موجی از جوانان مذهبی و متدین چون دانش مبارزه را در مارکسیسم دیده بودند، به مارکس گرویدند. البته متدینین سنتی هم بودند ولی با این حال جوانان مذهبی زیادی از دین دور شدند. شهید مطهری در کتاب"علل گرایش به مادیگری" اذعان می کند که جاذبه ماتریالیسم به خاطر انقلابی گری، پرخاشگری و مبارزه طلبی است. بیان شهید مطهری این است:

    امروز کم‏ و بیش‏ اینچنین در مغز جوانان فرو رفته است که یا باید خداپرست بود و مسالمت جو و عافیت طلب و ساکت و ساکن و بى‏تفاوت، و یا باید ماتریالیست بود و متحرّک و پرخاشگر و دشمن استعمار و استثمار و استبداد. چرا چنین اندیشه‏اى در مغز جوانان راه یافته است؟ ... باید اعتراف کنیم که مفاهیم دینى در عصر ما از هرگونه حماسه‏اى تهى گشته است[9]

    شکاف دیگری که در آن زمان وجود داشت این بود که غیر از مساله مبارزه، جوانان مشاهده می کردند که در دنیا پیشرفت علمی اتفاق می افتد ولی در کشور ما خبری از این پیشرفتها نبود. در دنیا دموکراسی، آزادی احزاب و آزادی انتخابات وجود داشت ولی در کشور ما خبری از این موارد نبود. خلاصه در دنیای نسل قبل همه دربها و پنجره ها به سوی دنیای بیرون بسته بود. اما نسل جوان از اتفاقات دنیا باخبر می شد و این سوال برای او مطرح بود که چرا غربیها باید چنین موهبتی داشته باشند ولی ما از آن محروم باشیم. وقتی برای این سوالات خود پاسخی پیدا نکرد برای دسترسی به این امکانات به مارکسیسم روی آوردند تا برای مبارزه و به دست آوردن خواسته های خود، مکتب الهام بخشی داشته باشند. امروز هم بسیاری از جوانان نخبه و تحصیل کرده کشور برای رسیدن به آرمانها و آرزوهای خود از کشور کوچ می کنند. این کوچ نخبگان به دلیل همین شکاف نسلها اتفاق می ‍ افتد که البته از طرف ما خیلی جدی گرفته نمی شود! شهید مطهری در سال 1340 درباره رهبری نسل جوان سخنرانی کردند و اینطور بیان داشتند که:

    امروز درها و پنجره ها باز شده دیروز بسته بود و کسی از بیرون خبری نداشت. امروز می بینند که دنیا رو به پیشرفت است. علم دنیا را می بینند، اقتصاد دنیا را می بینند. دموکراسی دنیا را می بینند. جوان احساسش عالی است حق دارد بگوید چرا ما باید عقب مانده تر باشیم. به قول شاعر:

    سخن درست بگویم نمی توانم دید         که مِی خورند حریفان و من نظاره کنم

    نسل جدید حق دارد بگوید چرا ژاپن بت پرست و ایران مسلمان در یک سال و یک زمان به فکر افتادند که تمدن و صنعت جدید را اقتباس کنند و ژاپن رسید به آن جا که با خود غرب رقابت می کند و ایران در این حد است که می بینیم

    ما و لیلی همسفر بودیم اندر راه عشق     او به مطلب ها رسید و ا هنوز آواره ایم

    آیا نسل جدید حق دارد این سوال را بکند یا نه؟[10]

    شهید مطهری حدود 60 سال پیش از این به مساله تفاوت نسل توجه پیدا کرده بود و در حد توان خودش شروع به کار کرد. ولی امروز دیگر مساله، مساله دیروز نیست. مساله این است که در رسانه ها اعلام شد که آقای دکتر افروغ این آمار را بیان کردند که در سال 94 افرادی که اظهار به روزه گرفتن کرده اند 55 درصد بوده اند و این آمار در سال 97 به 35 درصد کاهش یافته است. همچنین ایشان آمار داده اند که قبل از انقلاب 75 درصد مردان اظهار کرده اند که دوست داریم همسر با حجاب داشته باشیم. الان نیمی و یا بیشتر مردان حجاب را امر شخصی می دانند و برایشان تفاوتی نمی کند که زن محجبه داشته باشند. و البته 65 درصد جوانها هم معتقدند که دین یک امر شخصی است و دیگران نباید در مساله دین بقیه دخالت کنند.

    ما با چنین اوضاعی روبرو هستیم ولی هنوز حرفهای بسیار قدیمی می زنیم حتی سخنان امثال شهید مطهری و شهید بهشتی را هم که مربوط به 60 سال پیش است را هم نمی زنیم!

    دیروز[11] یکی از معاونین وزیر بهداشت در قم خدمت برخی مراجع عظام رسید. خانم معاون وزیر از مرجع تقلید خواسته تا منهای بحث قانون و الزامات قانونی، یک استدلال منطقی و مبنای فکری برای اجبار حجاب در دانشگاهها بیان کند. این عالم بزرگوار در پاسخ فرموده اند "برخی موارد باید اجبار وجود داشته باشد و اجبار کردن خوب است. مثلا اگر مادری همراه طفل خودش به خیابان برود. اگر این طفل بخواهد به وسط خیابان برود، مادر با زور آن کودک را از خیابان دور می کند تا از خطر ایمنی یابد. لذا این زور و فشار به نفع کودک است!"

    حال فکر کنید که این مثال را برای دانشجویان پزشکی و یا هر رشته دیگری در دانشگاهها بیان کنیم! چه در پاسخ خواهند گفت؟ به طعنه خواهند گفت خودتان بچه هستید!! خواهند گفت شما از چه جهت بر ما تفوق دارید؟ از نظر علم؟ دانش؟ تجربه؟ تا چه زمانی قرار است شما خودتان را قیم ما بدانید و ما را کودکان خردسال بپندارید؟

    این مثال ممکن بود در نسل گذشته قانع کننده باشد. اما مگر ممکن است امروز بتوان مشکلات جامعه را با این نوع سخنان حل کرد؟ امروز و در این جلسه درصدد ارائه راه حل برای این مشکلات نیستیم. حتی معلوم نیست راه حل مناسبی داشته باشیم. ولی درصدد هستیم که بگوییم هر راه حلی برای این مشکلات وجود داشته باشد، قدم اول آن این است که ابتدا صورت مساله را بپذیریم و قبول کنیم که چنین مشکلی وجود دارد. این درحالی است که ما این مشکل را قبول نمی کنیم و آن را انکار یا توجیه می کنیم. دل خوش داریم به تعدا افراد حاضر در اعتکاف رجبیه و یا پیاده روی اربعین! البته اینها واقعیت است ولی واقعیتهای بزرگتری نیز در جامعه وجود دارد که آنها را نمی بینیم. و تا وقتی این مشکلات دیده نشود، البته نمی توان برای آن راه حلی پیدا کرد. مطلب مهم این است که بدانیم نقطه شروع این بحث کلام امیرالمؤمنین(ع) است ولی نقطه پایان آن کلام حضرت نیست. شروع این است که "قلب جوان مانند زمین خالی است و هرچه در آن بکاریم رشد خواهد کرد"


    [1] - اصول کافی، ج‏1، ص32       

    [2] - نهج البلاغه، خطبه 193

    [3] - مصباح المتهجد، تعقیبات نماز عصر

    [4] - روم/54

    [5] - نحل/ 70

    [6] - حج/ 5

    [7] - یس/ 68

    [8] - یوسف/ 53

    [9] - مجموعه ‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏1، ص: 57

    [10] - مجموعه ‏آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏24، ص: 529

    [11] - این دیدار در تاریخ 7/9/98 ایراد شده است.


    نظرات کاربران